محرمها برای من حسی نوستالژیک دارد. برای منی که یکی از مهمترین وقایع کودکی و نوجوانی و جوانیم محرم بوده، حذف این نوستالژی امکانپذیر نیست. من با محرم و مراسمش بزرگ شدهام. یکی از تصویرهایی که از کودکی در ذهنم باقی مانده مربوط به محرم سی و چند سال پیش است:
در مسجد کوچک محل(که آنروزها برای من کوچک نبود) نشستهایم و برقها خاموش است. ضبط صوت سونی تک کاست که برادرم برای ضبط صدا آورده کنار دستم است. مداحی خوش صدا و دوستداشتنی که به دلیل توانایی و اخلاصش مایهی مباهات هیئت ما بود مصیبت میخواند و ضبط صوت ضبط میکند. صدای گریه و ضجه مسجد را برداشته و... تصویری که در ذهنم حک شده دقیقا لحظهای است که من هم مثل بقیه با دهانی باز و اشکی به پهنای صورت گریه میکنم.
الآن یادم نیست گریهی من به خاطر حوادث عاشورا بود یا تحت تاثیر فضا اما درست یادم هست که با تمام وجود گریه میکردم. آن مسجد و آن هیئت برای من و دوستانم دنیایی بود. یک سال در انتظار محرم مینشستیم تا یک هفته شب و روزمان را در مسجد و دسته بگذرانیم. زنجیر بزنیم و چنان محکم بزنیم که تماشاچیان لرزش زمین زیر پایمان را حس کنند. یادم میآید زنجیر زدنم را با طبل بزرگ هماهنگ میکردم تا صدای طبل از دوش من شنیده شود.
پیدا کردن تکههای زنجیر، دیدن اسب و شتر، آرزوی بلند کردن علامت کوچک هیئت و رویابافی با علامت بزرگ، آتش زدن خیمههای بزرگ که اینروزها به خاطر ایمنی کوچک شدهاند، شمر نفرتانگیز اسب سوار و شمشیر به دست که این روزها موهایش کاملا سفید شده، جنازهی امام حسین با گردن خونآلود که بعدها فهمیدم گردن گوسفند است، گاریها و ارابهها و طفلان مسلم و کاروان اسرا و هزار و یک چیز ریز و درشت دیگر، قسمتهایی پاک نشدنی از خاطرات من هستند.
...
این روزها به خیابان میروم و محرم را نگاه میکنم. دسته همان دسته است و اسب و شتر و علامت و شمر و جنازه و گاری و ارابه، همانها که در قدیم بودند. گیرم که کمی باعظمتتر شدهاند. سبکهای جدید مداحی درست شده که برای من جذاب نیست و گوش میخوابانم تا صدایی از مداح قدیمی شهر که هنوز به سبک سی سال پیش میخواند پیدا کنم و غرق در خاطرات شوم. این روزها هر چه بیشتر به مردم نگاه میکنم بیشتر میفهمم که این مراسم برای ما ملی شده و قسمتی از خاطرهی جمعی ما خواهد ماند.
رفته بودم دلش را بهدست آورم، دلم را از دست دادم.
یک مصاحبهی خواندنی
هدفمندی یارانهها
به نظرم هدفمندی یارانهها یکی از بزنگاههای تاریخ ماست. این طرح چنان تاثیر عمیقی بر ساختارهای اقتصادی و سیاسی ما خواهد داشت که در تاریخ به عنوان نقطهی عطف از آن یاد خواهد شد. بحث دربارهی یارانههای نفتی نه در دولت فعلی که از شوک نفتی سال 52 آغاز شده است. اقتصاددانان همیشه گفتهاند درآمدی علاوه بر درآمد کاری آدمهای جامعه، پدیدهای مهم است که هم میتواند باعث شکوفایی یک کشور و هم دلیل سقوط آن شود. این درآمد حتی میتواند خودکامگانی چون شاه را در پروسهای چند ساله نابود کند، چنان که کرد؛ شاه خیال میکرد با اتکا به این پول میتواند یکتنه ایران را به سوی دروازههای تمدن بزرگ هدایت کند و همین غرور، شمارش معکوس سلطنتش را آغاز کرد.
از یک طرف از شوک نفتی سال 52 تا اکنون، همیشه مهمترین بخش بودجهی دولت از پول نفت تشکیل شده و از طرف دیگر تمام ساختارهای زندگی ما اعم از خانه و ماشین و کارخانه بر اساس انرژی مفت شکل گرفته. این موضوع آنقدر کارایی اقتصاد را کاسته که بر اساس نظر کارشناسان، تا هشت سال آینده نه تنها نفتی برای صدور باقی نمیماند بلکه برای رفع کمبودها، باید وارد کنندهی نفت هم باشیم. و این یعنی فاجعه، چرا که هم باید از پول نفت در بودجه صرفنظر کنیم و هم پولی برای وارد کردن نفت کنار بگذاریم. آیا اقتصاد نفتی ما این توان را دارد که ظرف چند سال آینده به قدری قوی عمل کند که هم اتکایش به پول نفت را تمام کند و هم پولی اضافه برای خرید انرژی کنار بگذارد؟
بحث اتکای بودجه به نفت خود مجالی مفصل میطلبد و فعلا بحث من نیست اما قسمت دوم ماجرا یعنی رسوخ نفت مفت در تمام شئونات زندگی ما موضوع هدف مندی یارانهها و این پست است. قرار است با اجرای این طرح هر کس قیمت واقعی خدماتی را که از دولت دریافت میکند پرداخت کند و این اولین قدم در حفظ منابع است. با این طرح منابعی که با زیاد کردن درجهی پکیج و باز کردن پنجره، به سوی لایهی ازن در حرکتند، مسیرشان را به سوی جیب کشور عوض میکنند.
صاحبنظران اقتصادی همه متفقالقولند که این کار باید انجام شود اما بحث امروز این است که کی و چه طور؟ در چند ماه گذشته آنقدر دربارهی این موضوع اظهار نظر شده که با گشتی کوتاه میتوانید نظرات مختلف را بخوانید و به علمتان اضافه کنید اما من به طور خلاصه عرض میکنم به نظرم اولا از دیدگاه اقتصادی همین امروز هم برای انجام این کار دیر است و ثانیا شرایط امروز طوری است که به نظر میرسد تنها زمان عملی برای انجام این کار الآن باشد.
امروز بر خلاف سی سال گذشته تصمیمگیران کلان کشور با هم هماهنگند و هیچ مانع سیاسی مهمی مقابل مجریان وجود ندارد. یادم میآید دولت اصلاحات هم قصد انجام این کار را داشت اما شرایط سیاسی طوری بود که نه تنها نتوانست آن را انجام دهد بلکه طرح آزادسازی قیمتها بر خلاف الفبای علم اقتصاد، در مجلس مخالف دولت، به طرح تثبیت قیمتها تبدیل شد.اینها را گفتم این را هم بگویم که من میدانم مشکلات مدیریتی فراوانی بر سر این راه هستند. برخی معتقدند توان کارشناسی دولت در حدی نیست که بتواند چنین طرح عظیمی را درست مدیریت کند و نگرانیهای جدی دربارهی پنجاه درصدی که در دست دولت باقیمیماند وجود دارد اما حرفم این است که از نظر سیاسی و اقتصادی، اصل اجرای طرح از هر چیز دیگری مهمتر است. امیدوارم اولا دولت از زیر بار اجرای آن شانه خالی نکند و ثانیا با کمترین مشکلی طرح را به انجام برساند. و امیدوارم همهی مردم و صاحبنظران، صرف نظر از دعواهای حزبی و سیاسی مسئولیت مدنی خودشان را در قبال منافع ملی در نظر داشته باشند.
انتخاب!
به نظر شما خواب دم صبح بیشتر میچسبد یا آب قبل از خواب؟
باد در موهایش
"باد در موهایش" یکی از زیباترین نامهایی است که شنیدهام. نام مردی سرخپوست در فیلم با گرگها میرقصد کاستنر. بعد از سالها، گاهی میآید در ذهنم چرخی میزند و میرود.
یک وقتهایی یک چیزهایی از یک کسانی میشنوی که یک جاهایی از بدنت میسوزد سوزیدنی.
برای شروع ترم
حتما میدانید دکتر ثبوتی که از ریاست دانشگاه زنجان برکنار شد موجی از تاسف و ناراحتی در دانشجویان و مردم زنجان و دیگران ایجاد شد. نامهی زیر پاسخ دکتر ثبوتی به این تاسفهاست. البته نامه مال مدتی پیش است و احتمالا آن را دیدهاید اما اخیرا چند نوشته در فضایی از یاس و دلمردگی و زنجموره دیدم و فکر کردم خوب است دوباره نامهی دکتر ثبوتی را بخوانیم. این را هم اضافه کنم که منظورم(و منظور دکتر ثبوتی) فراتر از مسایل سیاسی این روزها است؛ بعضی احساس میکنند در تمام زندگی به بنبست رسیدهاند. به نظرم هیچ نیرویی جز این طرز تفکر نمیتواند انسان را به بنبست برساند. شاید لازم باشد این نامه را هر از گاهی بخوانیم، خصوصا جملهی آخر را:
"دانشجویان عزیز دیشب تا ساعت 3 بعد از نیمه شب ایمیلهای شما را میخواندم. از همهتان به خاطر تبریکهای زادروز من و نگرانیهایی که نسبت به احتمال رکود در روند علمی و پژوهشی دانشگاه دارید صمیمانه سپاسگذارم. بایداذعان کنم یک نکته در نوشتههایتان تا اندازهای پریشانم کرد و آن تکرار کلمه"تاسف" بود. مگر بارها در جمع و غیرجمع٬ خوشبینی مرا نسبت به آینده ندیدهاید که معتقدم امروزمان بهتر از دیروزمان است و دلیلی ندارد فردایمان بدتر ازامروزمان باشد. من که سنی پشت سر گذاشتهام و چنین میاندیشم چه دلیلی دارد شما که زندگی را با تمام شکوهاش در پیش رو دارید بنشینید و به هر چیز کوچکی که اتفاق میافتد و چه بسا خیر هم هست٬ تاسف بخورید. آنچه که اتفاق افتاده بیاهمیت است. یک مقام مسئول٬ مسئول زیردستش را عوض کرده و کس دیگری به جایش گذاشته است. دنیا عوض نشده است. من تنها، اتاق کارم را عوض خواهمکرد و چه بسا فارغ از دغدغههای مدیریتی، فرصت یاددادن و یادگرفتن بیشتری هم خواهم داشت. الحمدلله که معارفه رئیس جدید دانشگاه انجام گرفته و انشاالله مبارک است. به همه شما توصیه میکنم اعتبار هر دانشگاه در پویائی و اعتبار هر دانشجوئی در دانشجوئیاش است. مواظب باشید این امتیاز را از دست ندهید. کوتاهفکران و کجاندیشان در همه جا هستند و میتوانند سنگ پیش پا باشند ولی نه آن اندازه که بتوانند همه را و همه چیز را جلو بگیرند. از روز یکشنبه دوباره در زنجان خواهم بود."
نامهی دخترم
رعنا جان سلام. امیدوارم از این نامه ناراحت نشوی. تو بعزی وختا اخلاقت خوب است بعزی وختا اخلاقت بد است. لتفن اخلاق بدت را درست کن. ببخشید نامه را تعزین نکردم.گفتم چرا براش نامه نوشتی گفت آخه روم نمیشد به خودش بگم!
اعتماد به نفس الکی
نمیدونم این اعتماد به نفس الکی که دکترا و مهندسا دارن از کجا اومده؛ تو همه چیز صاحبنظرند!
گفتم چهطوری؟ گفت خوبم. فکر کردم چه ادعای بزرگی!
تنظیم چشم
دیروز که دخترم از خواب بیدار شد، با حالت خاصی اینور و آنور نگاه میکرد. احساس کردم ناراحت و نگران است. گفتم:"چی شده بابا؟"
گفت:"هیچی دارم چشامو تنظیم میکنم؛ وقتی بیدار میشم احساس میکنم تنظیم چشام به هم خورده."
محض ابراز وجود
امروز بیست و پنج مرداد است. آخرین پستم مال هفتم تیر بود. آنقدر "امشب که حال ندارم باشه برا فردا"هایم زیاد شده که صدای دوستان هم درآمده. شرمندهام.
البته اینجا حریم خصوصی من است و شاید به خودم حق بدهم هر وقت خواستم ولش کنم. اما به نظر میرسد حریم خصوصی هم قاعدهی مخصوص خودش را دارد. نمیتوانم این حق را به خودم بدهم که بیخبر بروم و دوستی را نگران کنم. به خاطر این بیمبالاتی عذرخواهم.
راستش مسئله با چند روز مشغلهی کاری شروع شد. این چند روز کش آمد و حسم هی کمتر و کمتر شد. با خودم میگفتم چه بگویم؟ این گفتن و واگفتنها به چه درد میخورد؟ این حرفهای تکراری چه دردی را دوا میکند؟ و... انگیزهام تحلیل رفت. دستم به نوشتن نمیرفت؛ خشک شد. نوشتن که هیچ پستهای نخواندهی گودرم هم چهار رقمی شد و چارهای نماند الا مارک آل از رید... بگذریم، میدانم انگیزههای ارتباطی کم نیستند اما احتمالا پریود شدهام و آسمان ریسمان میبافم. با خودم عهد میکنم تا وقتی هستم، لااقل یکی دو هفته یک بار، محض ابراز وجود هم که شده چیزکی بنویسم. و اینکه این پست زورکی به چه درد میخورد هم چهمیدانم؟ شاید سر درد، کمردرد، پادرد. شاید هم قوزک درد!
هفتم تیر
ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت؟
یکی از دلایل غیبت طولانی در اینجا میتواند این باشد که نامبرده مثل آدمهای راستراستکی مشغول زندگی واقعی است.