تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !

یک روز هم می‌آیی و برف روی صورتم را پاک می‌کنی و

به جایش خاک می‌ریزی



2  88/11/18 -  16     | 

؛

چند روز پیش تو کامنت‌دونی وبلاگی نوشتم "چه وب خوبی داری به منم سر بزن"؛

یه حس ابتذال خاصی بهم دست داد.

 

2  88/11/16 -  11     | 


وقتی از بوی کاپیتان‌بلاک هم‌نشین‌تان به پرواز درمی‌آیید گلوی او عمیقا می‌سوزد.



2  88/11/12 -  22     | 

درباره ی پست قبل

 

حدس می‌زدم لینک پست قبل مخالفانی داشته باشد اما فکر نمی‌کردم این همه! دوستان نظر من این است:

برای فرار از مقدمه‌چینی و توضیح واضحات، فرض می‌کنم دوستان اولا در جریان همه‌ی اخبار و وقایع هستند و ثانیا قبول دارند که ساکنان فضای مجازی یکی از گروه‌های نخبه‌ی جامعه بوده و به تبع آن باید دیدی مدنی و همه‌جانبه به موضوعات داشته باشند. بر این مبنا چند سوال مطرح می‌کنم که در واقع پاسخ هم هستند:

1 - آیا معتقد به لزوم حل بحران هستید؟ به بیان بهتر آیا قبول دارید که در وضعیت فعلی سودی عاید هیچ کس نمی‌شود؟

2 - در صورت مثبت بودن پاسخ سوال قبل به نظرتان راه حل بحران چیست؟

3 - می‌دانیم در فضایی که دو طرف صرفا حرف خود را تکرار کند و هیچ تلاشی برای گفتگو و اقناع طرف مقابل نداشته باشد رادیکالیسم رشد می‌کند. به نظر شما آیا مطلوب است که بحران را رادیکال کرده و در نهایت با تشکیل گروه‌های زیرزمینی، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، بعد از چندین سال هزینه‌ی اقتصادی و اجتماعی و انسانی، کشور را به بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت بازگردانیم؟ منحنی هزینه‌‌فایده‌ی این فرض چیست؟

۴  اگر نخواهیم بحران رادیکال شود راه حل مدنی آن چیست؟

۵  آیا انتظار دارید احمدی‌نژاد امشب به تلوزیون بیاید و بگوید:"ما تقلب کردیم و حالا پشیمان شدیم. آقای موسوی برنده‌ی انتخابات هستند. لطف کنند فردا صبح تشریف بیاورند خیابان پاستور کلید را بگیرند."؟

۶  سوالاتی که در لینک پست قبل مطرح شده قسمتی از سوالات معتقدان به تخلف و تقلب است به نظر شما صرف‌نظر از درستی پاسخ‌ها، انتشار سوال‌ها، قدمی در راه رسیدن به پاسخ نیست؟

۷ پاسخ بیست و پنج سوال از سوالات آن لینک به وزارت کشور و شورای نگهبان ارجاع شده یعنی سایت الف که از حامیان احمدی‌نژاد است هم پاسخی برای آن‌ها ندارد. در پایان پاسخ بعضی از سوالات هم پیشنهادات اصلاحی ارایه شده که به معنی پذیرش وجود اشکال است. همچنین در برخی پاسخ‌ها صریحا به اشتباهات حامیان احمدی نژاد و صدا و سیما اشاره شده. از طرفی در ذیل هر سوال و هر پاسخ امکان اظهار نظر مخاطب قرار دارد و این هم راهی برای ابراز نظر مدنی است. به نظر شما با فرض راه حل مدنی، این‌ها هیچ کدام ارزشی ندارند؟

من از مرگ ندا و بقیه خیلی ناراحتم اما به نظرم حق نداریم وقت تحلیل این روزها فقط و فقط صحنه‌ی مرگ ندا را مجسم کنیم و سایر مسائل را نادیده بگیریم. به نظرم اگر خون ندا و دیگران تنها باعث چند قدم رشد اجتماعی و سیاسی مردم و حکومت هم شده باشد هدر نرفته است.

بد نیست این نظر و این هشدار را هم بخوانید.

2  88/11/06 -  16     | 

لینکی دیگر
 

این هم لینکی دیگر. در این لینک می‌توانید سوالات مربوط به تقلب در انتخابات و پاسخ آن‌های را ببینید و موافقت یا عدم موافقت خودتان را  با یک کلیک بیان کنید. اگر هم سوال جدیدی داشتید بپرسید. به نظرم کار خوبی است.

 

 

2  88/11/03 -  10     | 

دو لینک
 

مواظب دستتون باشید. (حاوی عکس‌های دل‌خراش، با تحمل بالا وارد شوید!)

مملکته داریم!

 

 

2  88/11/02 -  0     | 


نمی‌دونم چرا حالم خوبه!



2  88/10/29 -  21     | 

تک آرزو

یک آرزو بیشتر ندارم:

ده میلیارد دلار پول تمیز.



پ.ن: مملکت خوبی داریم؛ با پول به همه چیز می‌شود رسید!



2  88/10/27 -  14     | 

پدرم و کتاب

وقتی کتابی می‌خریدم پدرم می‌گفت:"چند خریدی؟"
من هم چون اخلاقش را می‌دانستم، یک‌سوم قیمت واقعی را می‌گفتم. او هم بدون استثنا می‌گفت:"چه‌قدر گرون! مگه دیونه‌ای؟ حالا چند ازت می‌خرن؟"



2  88/10/21 -  9     | 

بازی در عصر بی‌بازی‌ای

یک سالی می‌شود که بازی وبلاگی ندیده‌ام. دیروز دیدم عمو فیروز جوگیر شده و بی‌دعوت وارد بازی مردم شده. بدتر از آن دیگران را هم به این بازی بی‌دعوت، دعوت کرده! این دعوت از طرف زودیاک با ابراز شرمندگی به من رسیده و لابد من هم باید این بازی نامشروع را ادامه دهم!
چشم ادامه می‌دهم. فقط از همین اول بگویم که عیب‌های اصلی من بیش از پنج‌تاست و هیچ کدام را هم نمی‌توانم حذف کنم. فقط می‌توانم به ازای هر عیب اضافه یک دعوت اضافه داشته باشم:


-    کوچک‌ترین بی‌احترامی اطرافیان بهم بر‌می‌خورد اما معمولا به روی خودم نمی‌آورم؛ اگر دوستشان داشته باشم می‌بخشم‌شان و گرنه دورشان را خط می‌کشم.

-    زیادی دل‌رحم و خیلی زودباورم.

-    شجاع نشان می‌دم ولی تقریبا از همه چیز می‌ترسم.

-    آدم خشکی هستم و دائما از عقل دم می‌زنم.

-    خیلی دوست دارم ساکت باشم اما معمولا نمی‌توانم.

-    نسبت به اظهارنظری که بر اساس علم به موضوع نباشد واکنش شدید نشان می‌دهم(گیرم که این واکنش بیرونی نباشد!)

-    کلا با اعصابم درگیرم. کوچکترین ضربه‌ی غیرمنتظری اعصابم را نابود می‌کند. مثلا رعایت نکردن  نیم‌فاصله توسط وبلاگ‌نویس‌ها!

-    وقتی باید فردا صبح زود بیدار شوم تا ساعت چهار خوابم نمی‌برد الا با قرص.

-    در همه‌چیز وسواسم از بهداشت بگیرید تا انتخاب یک کلمه برای متن.

-    اهمیت زیادی به مرتب بودن خانه نمی‌دهم (البته فقط خانه‌ی خودم!)

-    از خریدن کفش و لباس نو متنفرم. نیز از پوشیدنشان. تا یک ماه پیش، چهار سال بود که کفش نخریده بودم.

-    نمی‌توانم مثل آدم بنشینم و با آرامش چیز بخورم. معمولا سر ظرفشویی و با عجله می‌خورم.

-    خیلی فراموش‌کارم. اگر به کسی پول یا کتاب قرض بدهم یادم می‌رود پسش بگیرم.

سوسک شود کسی که از این عیوب خصوصا آخری سوء استفاده کند!

نادی، خودمونی، هذیونیات، همان همیشگی، هیس، بلوک چهارده، سمت تاریک کلمات، رستم جهان‌گشا، کوچ‌نورد، از آب‌ها به بعد، شوالیه، عابر و روز تایپ از طرف من دعوتند.



پ. ن: عدم اجابت دعوت، بی‌عذر هم موجه است.

2  88/10/16 -  17     | 

کمدتکانی

مدت‌ها بود در هر کمدی را که باز می‌کردیم، مثل کمد آقای بوفی (یا ووفی؟) همه چیز آن بیرون می‌ریخت. از لباس‌های بچگی دخترم گرفته تا لباس‌های قدیمی خودمان. چند بار خواستیم ردشان کنیم اما هر بار می‌گفتیم:"هنوز می‌شه پوشیدشون."
اما دیروز گفتیم:"اگه می‌خواستیم بپوشیم تا حالا پوشیده بودیم. بهتره تا نپوسیدند بدیم به کسایی که می‌پوشنشون." و با بی‌رحمی تمام به جان خاطرات افتادیم.
دخترم وقتی فهمید چه می‌کنیم گفت:"من لباسامو برا عروسکام می‌خام." و همسرم توضیح داد که:"ما از این لباسا استفاده کردیم و می‌تونیم لباسای جدید بخریم. اما بچه‌هایی هستند که پول ندارن لباس بخرن، اگه این لباسارو به اونا بدیم خیلی خوشحال می‌شن و..." و بعد از چند دقیقه لباس‌های فعلیش را هم آورد که ببخشد!
دردسرتان ندهم یکی دو کت و چند شلوار و چهار نایلون بزرگ لباس زنانه و بچه‌گانه را جمع کردیم و به مادرم سپردیم تا به فقرایی که می‌شناسد بدهد.
خدا همان روز پاداشمان را داد: کمدها مرتب شدند و روانمان آرام شد.
2  88/10/12 -  22     | 

قیمه

امروز قیمه‌ی محرم خوردم، با خستگی و دوغ حسابی چسبید.



پ.ن:
هی رفیق کجایی
بیا به سمت شمال
به سمت قیمه
به سمت دوغ
به سمت این کوه‌های پربرف

به سراغ من اگر می‌آیی
با خودت دوربین بیاور
احتمال مردن ما بسیار است!

2  88/10/02 -  22     | 

کم‌تر

درست است که وقتی کم‌تر این‌جا هستم پول تلفنم کم‌تر می‌شود
اما...
اما وقتی کم‌تر این‌جا هستم پول تلفنم کم‌تر می‌شود!



پ.ن:تقدیم به زودیاک به‌خاطر نفرین‌هایش!

2  88/09/25 -  20     | 

آدم‌شناسی با لینک‌دونی

بعضی‌ها لینک‌دونی را خیلی مقدس می‌دانند و به جز چند اسم بزرگ و یا عزیز در آن نمی‌گذارند.

بعضی‌ها با لینک‌دونی معامله می‌کنند: بلینک تا بلینکمت!

بعضی‌ها لینک‌دونی را کلاس کار می‌دانند: خدا، هدایت، شاملو، فروغ، اقیانوسی به عمق یک بند انگشت! 
بعضی‌ها کلاس را خیلی بالاتر برده و اصلا لینک‌دونی ندارند. شاید مدعی‌اند فقط باید خوانده شوند.

بعضی‌ها در لینک‌دونی‌شان هزارتا اسم می‌نویسند؛ هر کس با ماهی یک کامنت می‌تواند وارد لیست‌شان شود!

بعضی‌ها دو اسم در لینک‌دونی دارند و احتمالا خیلی خاصند!
بعضی‌ها هم سه یا چهار اسم!

بعضی‌ها بعد از اسم وبلاگ‌ها نام صاحب وبلاگ را در پرانتز می‌آورند!
بعضی‌ها به نام داخل پرانتز یک "جون" هم اضافه می‌کنند!
بعضی‌ها هم برعکس؛ بعد از اسم دوست‌جونشان نام وبلاگش را در پرانتز می‌نویسند!

بعضی‌ها لینک‌دونیشان مثل خبرگزاری‌ها، یک صفحه‌ی جداگانه است!

بعضی‌ها برای این‌که بفهمانند از این‌که برایشان کامنت نمی‌گذاری ناراحتند نام‌تان را از لینک‌دونی حذف می‌کنند!
بعضی‌ها هم تا می‌فهمند متاهلی!

بعضی‌ها هر روز برایت کامنت می‌گذارند و از مطلبت تعریف می‌کنند اما نامت را در لینک‌دونیشان نمی‌نویسند!

به بعضی‌ها تا نگویی لینکت کردم نمی‌فهمند لینکشان کرده‌ای و لینکت نمی‌کنند!

بعضی‌ها هم مثل من، اولین جایی را که می‌بینند لینک‌دونی است و تا ببینند لینک شده‌اند کلی ذوق می‌کنند!



2  88/09/15 -  9     | 

آن برف آمد

نمی‌گویم چه برفی این‌جا آمده و چه لباس سپیدی بر تن درختان کنار رودخانه کرده. نمی‌گویم آن صنوبرهای زرد چه همه سپید شده‌اند و زیر سنگینی بار برف همه‌ی شاخه‌هایشان خمیده. نمی‌گویم دیشب که زیر برف با همسر و دخترم کوچه‌گردی می‌کردیم چه مناظری دیدیم؟ نمی‌گویم دخترم شاعر شده بود و دو درخت پر برف را به عروس و داماد و فنس باغ را که پر از برف شده بود به تزئینات مجلس عروسی‌شان تشبیه کرد. نمی‌گویم که...
نه نمی‌گویم، می‌ترسم حسودیتان شود و دلتان بسوزد. من از آه دل‌سوختگان خیلی می‌ترسم!



2  88/09/08 -  10     |