تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !

خسته‌ام و سرم هم خیلی شلوغ بود و است و خواهد بود.



2  88/08/30 -  23     | 

برگ و برف‌پاک‌کن
 
آن صنوبر‌های بلند کنار خانه‌ام را که یادت هست؛ الآن ستون‌هایی زردند و کف کوچه را فرش زرد کرده‌اند. دیروز از داخل ماشین نگاهشان می‌کردم که بادی میان‌شان پیچید و آسمان را پر از برگ کرد. برف‌پاک‌کن را زدم و برگ‌های زیبا را روی شیشه به بازی گرفتم.

2  88/08/21 -  0     | 

برای بلاگفا

دیگر شورش را درآورده؛
کل وقت نتم را صرف جمع کردن بار و بندیل مهاجرت به بلاگر کردم و آمدم از زحماتش(!) تقدیر کنم و بروم، دیدم آقا مثل ساعت کار می‌کند. مرده‌‌شور!

ایرانی جماعت تا پا‌ترس نداشته باشد درست کار نمی‌کند.



2  88/08/17 -  13     | 


این هم از آن باران‌های شورت‌خیس‌کن است!



2  88/08/12 -  11     | 


لابد من هم فقط می‌توانم دیگران را آرام کنم!



2  88/08/09 -  22     | 


این ادکلن‌ها را تا ته مصرف نکنید؛ شاید روزی خواستید خاطره‌ای زنده شود!



2  88/08/05 -  10     | 


دیروز علامت سوالی خریدم و به گوشی‌ام آویزان کردم!



2  88/08/03 -  11     | 

خارش

وسط سرم می‌خارید. با دست ماساژش دادم، خوب نشد. با ناخن خاروندمش، فایده نداشت. با برس به جونش افتادم، خوب نشد که نشد... مثل این‌که پوستش نبود، مغزم می‌خارید!
یه وقتایی قلبم می‌خاره. پوستش نه‌ها، خود خود قلبم؛ همون که به شکل تک دله! 



2  88/07/29 -  14     | 


معمولا زودتر از موعد مقرر می‌رسم؛ باید ساعتم را کمی عقب بکشم.



2  88/07/26 -  22     | 

آشنایی با صادق هدایت
- به مرده که رو می‌دی می‌ریند به کفنش، هرکس که جلوش را ول دادند و تنگش گرفت که سر قلم نمی‌رود. نوشتن زحمت دارد. شعر گفتن کار می‌برد. این‌ها خیال می‌کنند تا مداد را روی کاغذ گذاشتند خود به خود نویسنده و شاعر می‌شوند.

- وای به حال مملکتی که من بزرگ‌ترین نویسنده‌اش باشم... تازه انگاری صد تا نویسنده‌ی قهار این‌جا هست که بینشان بزرگ‌ترین هم وجود دارد!... دو حالت بیشتر ندارد یا دوستی خاله خرسه است و یا بی‌شرفی محض.

- حالا که خانه‌نشین شده‌ام، خیال دارم یک کاری بکنم که حقشان را کف دستشان بگذارم. آخر مگر می‌شود؟... این همه دروغ؟ این همه مادر قحبگی؟

- هنوز چند قدمی از منزل دور نشده بودیم که هدایت رفت به طرف یک دیوار کاه‌گلی، چند قدمی یک درخت چنار و شروع کرد به شاشیدن و گفت: ما هم یک عمل اگزیستانسیالیسم بکنیم تا همه عبرت بگیرند.

- هدایت دستپاچه به من گفت:«این بطری و لیوان را جمع کنیم. بطری را بگذار پشت کتاب‌ها...» گفتم:«چرا این‌ها را قایم می‌کنید؟» گفت:«شهید نورایی موجودی است اخلاقی و اجتماعی. اگر ببیند که وسط ظهر داریم اشربه تشربه می‌کنیم بغض می‌کند و به سرنوشت خودش بدبین می‌شود.»

- آن وقت دادند نوچه هایشان مضمون کوک کردند:فلانی هرویینی است، مرتد است، ملحد است، مرید خیام است، جوان‌ها را از راه درمی‌برد، عرق خور است، بچه‌باز است، بدبین است و چی و چی و چی که نگفتند و ننوشتند.

- نویسنده‌ها مشهور می‌شوند که معلوماتشان را بخرند و بخوانند. پولمند می‌شوند. ولی شهرت بنده چه؟ فقط دردسر... نه خواننده نه ناشر.

- من در چیزهای منفی خیلی پیشانی دارم. کشتی ندارم که غرق بشود، خانه ندارم که از بی مواظبتی آتش بگیرد، آزادی ندارم که به خطر بیفتد...

- مردن فقط این حس را دارد که اگر دانا باشی دست خودت است. خودت نمی‌توانی به دنیای دون بیایی، ولی می‌توانی با دست خودت ریغ رحمت را سر بکشی. این تنها آزادی مطلقی است که بشر دارد و به همین دلیل باید مسئولیتش را قبول کرد.



"آشنایی با صادق هدایت" مصطفی فرزانه را نشر مرکز در سال ۷۲ چاپ کرد. فرزانه دوستی و معاشرت طولانی با هدایت داشته. حتی به نوعی شاگرد هدایت بوده.  کتاب ابتدا در فرانسه چاپ شده و نسخه‌ی ایرانی پر از سه نقطه است. به نظر می‌رسد بیشتر این سه نقطه‌ها به جای فحش‌های عادتی هدایت گذاشته شده.
من با این کتاب هدایت را شناختم و چیزهای زیادی از او یاد گرفتم. این یکی از کتاب‌هایی است که هر وقت در کتابخانه می‌بینم برش می‌دارم و لاسی با آن می‌زنم. 


2  88/07/24 -  12     | 


اما در پیدا کردن جای پارک خیلی خوش‌شانسم!


2  88/07/21 -  16     | 

 

زمین خشک شده
به کارواش خواهم رفت
تا
باران ببارد!

 

 

2  88/07/18 -  17     | 

پیشنهاد سرآشپز
 
صبح دو قاشق مرباخوری عسل(اگر گیرتان آمد طبیعی) را در یک لیوان آب گرم بریزید و هم بزنید. ولرم که شد سه قاچ لیمو ترش را ببویید و داخل لیوان بچلانید و میل کنید. آن روز سرما نخواهید خورد و تا شب شاد و سرحال خواهید ماند.
توجه داشته باشید که این صبحانه نیست؛ نان و پنیر و اگر توانستید گردو را فراموش نکنید، حتی اگر شده یک لقمه.


 

2  88/07/14 -  23     | 

 

نبودن کی بود مانند بودن

 

2  88/07/13 -  9     | 

هلیم یا حلیم مسئله این نیست!
 
ابریشم در آخرین پستش که شاید حالا دیگر آخرین نباشد(یک وقت‌هایی در ثانیه دو پست می‌نویسد لامصب!) درباره‌ی «هلیم بادنجان» نوشته بود و من هم با اطمینان کامل از غلط بودن «هلیم» در کامنتی خصوصی نوشتم:«حلیم»
جواب اره را با تیشه داد:"آقا اجازه! حليم = صبور ولی هليم همون خوردنيه است . باور نمی‌كنی؟ به كتاب مستطاب آشپزی نوشته‌ی نجف دريابندري مراجعه كنيد. تازه فرهنگ معين هم هست. تازه، يادمه يه بار پرستو دوكوهكی- نويسنده‌ی بلاگ زن‌نوشت- مي‌خواست بره صنف هليم‌پزان و بهشون بگه هليم درسته نه حليم. تازه باور نمی‌كنی هنوز؟ خوب برو آرشيوشو بگرد»
خیلی بور شدم. بدون تحقیق حرف زدنم هیچ، حتی اصل عدم قطعیت را هم رعایت نکرده بودم. خوب که فکر کردم دیدم مهمترین رفرنس من برای درست بودن «حلیم» تابلوی حلیم‌فروش‌ها بوده و با اطمینانی بی‌اساس چرندی پرانده بودم.
به کتاب مستطاب مراجعه کردم و دیدم ابریشم درست گفته. حتی دریابندری مسئله‌ی غلط بودن «حلیم» را تذکر داده بود. به فرهنگ معین تک‌جلدی‌ام مراجعه کردم ولی «هلیم» را پیدا نکردم.  در توضیحات «حلیم» هم نوشته بود: "بردبار، شکیبا، و نیز به معنی پیه و شتر فربه. در فارسی آشی را می‌گویند که با گندم و گوشت پخته‌ی له شده درست می‌کنند."
ای بابا پس کدام درست می‌گویند؟ دریابندری آدمی نیست که چیزی را بدون دلیل بگوید. بعید است ویراستاران نشر کارنامه هم چنین اشتباهی بکنند(کارنامه را خیلی قبول دارم). معین هم که بالاخره معین است. پس مشکل کجاست؟
به نت پناه آوردم. در فرهنگ معین آن‌لاین «هلیم» را سرچ کردم: "هلیم (حلیم) غذایی تهیه شده از گوشت و گندم پخته شده و لِه شده."
در دهخدا سرچ کردم: "چسبنده از هر چیزی. به فارسی عبارت از مرق و گوشت و گندم مهراء پخته است و در افعال مانند هریسه."
نکته همین جاست؛ «چسبنده از هر چیزی». احتمالا به خاطر حالت چسبناکی این اسم را رویش گذاشته‌اند و به خاطر سختی تلفظ یا هر دلیل دیگری، کم کم شده «حلیم». پس با این‌که در فرهنگ معین «حلیم» را هم در پرانتز قبول کرده اما «هلیم» درست است.
که اگر هم درست نبود چیزی از بی‌مبالاتی من کم نمی‌کرد. من به تذکر دائمی اصل عدم قطعیت خیلی محتاجم. ابریشم خان ممنون.

پ.ن: رفتم لینک پست ابریشم را پیدا کنم دیدم هم قالبش را عوض کرده و هم سه پست دیگر گذاشته! چه موجود اکتیوی است این بشر!

 

2  88/07/09 -  0     |