تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
خسته‌ام از عشق و از همه قالبهاي بلاگفا (در بيان لزوم فاصله گرفتن از متخصصين)

 

دوستي داشتم (و دارم) كه متخصص كامپيوتر بود. از اون آچار فرانسه‌هاي تمام عيار. از جون شير تا مرغ آدميزاد تو چنتش پيدا مي‌شد. هر نرم‌افزاري رو هم كه بلد نبود ايكي ثانيه بهش ور مي‌رفت و ياد مي‌گرفت. ده سالي همكار بوديم و هر كاري داشتم انجام مي‌داد به چه تميسي!

اسمش منوچهره و مردشوي اون تميزكاريهاش. بعضي وقتها كلافم مي‌كرد از شدت دقت. افتضاح اينه كه عادتم داده بود همه‌ي خرده فرمايشامو به دقت انجام بده. نازنيني بود و قدرشو ندونستم!

خلاصه سنگي به دولي خورد و از هم جدا شديم ...

چند روز پيش خواستم يه متن ساده رو تو word تايپ كنم. فاصله پيش‌فرض پاراگراف خوب نبود. جونم دراومد تا تونستم فاصله رو درست كنم.

...

پس فاصله بگيريد از متخصصها و بچسبيد به بي‌سوادها.

...

به اين نتيجه رسيدم كه هر كس مي‌خواد  وبلاگ داشته باشه بايد هم نويسنده باشه و هم شاعر و هم مترجم و هم جامعه شناس و روان‌شناس و ...

و هم متخصص كدهاي جاوا اسكريپ.

...

کجاست نجات دهنده‌اي كه مرا ياري دهد؟

كه نرم‌افزاري بسازد براي قالب سازي با قابليت انتخاب رنگ و اندازه‌ي همه‌ي قسمتهاي قالب؟

...

من هنوز قالب خودم را پيدا نكرده‌ام آقايان

قالب وبم

قالب نثرم

قالب موضوعم

قالب فكرم

قالب وجودم

قالب هر چه نمي‌دانم آن كجاي دنياست

...

مرا پناه دهيد اي اجاقهاي پر آتش اي نعلهاي خوشبختي

و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها

...

نمي‌توانم ديگر نمي‌توانم

صداي پايم از انكار راه برمي‌خيزد

و ياسم از صبوري روحم وسيعتر شده است...

2  87/04/26 -  12     | 

نظر من درباره شروط ضمن عقد

يكي از توصيه‌هاي برخي از طرفداران حقوق زنان، گنجاندن شروط ضمن عقدي در سند ازدواج است كه منجر به افزايش اختيارات زن در زندگي آينده‌ي او مي‌شود. مي‌توانيد اين توصيه را  اینجا ببينيد. اما به نظر من قبل از رد يا پذيرش اين شروط بهتر است كمي‌درباره‌ي آنها بينديشيم:

1-   در قوانين ما در ازاي حقوقي كه به مرد داده شده پرداخت مهريه و نفقه نيز به عهده‌ي او گذاشته شده است. آيا زنان حاضرند در ازاي محروم كردن مردان از حقوق مذكور از مهريه و نفقه صرف‌نظر كرده و خود مسئول تامين اقتصادي خود شوند؟  آيا در جامعه ما عموم زنان مي‌توانند  نيازهاي اقتصادي خويش را تامين كنند؟

2-   در جامعه‌ي ما قسمت اعظم هزينه هاي شروع زندگي مثل هزينه‌هاي عروسي و تهيه مسكن (اگر مهريه را عرفا هزينه به حساب نياوريم) به عهده مرد است و جوانان جامعه‌ي ما در اين راه با مشكلات زيادي دست‌به‌گريبان هستند. آيا ايجاد مانعي جديد( از نوع رواني) به كاهش رغبت به ازدواج و در نتيجه بيشتر شدن زنان تنها در جامعه منجر نخواهد شد؟ آيا جامعه ما ظرفيت‌هاي لازم براي پذيرش زنان تنها را دارد؟

3-   معمولا نابرابري‌هاي جنسيتي و ظلم به زنان در طبقات متوسط و پايين(فرهنگي و اقتصادي) جامعه بروز مي‌كند و در طبقات بالاتر، اگر هم بروز كند امكان حل آنها بسيار سهل‌تر از طبقات پايين است. از طرفي در طبقات پايين امكان تحميل اين شروط به مرد بسيار كم است( به دليل مسايل فرهنگي و اقتصادي). بنابراين با تبليغ اين شروط تنها توقع آن در زنان اين طبقات شكل ميگيرد. سوال اين است كه اگر داشتن اين توقع در دختري با نداشتن توان تحميل آن مقارن و منجر به مجرد ماندن او شود آيا به او خدمتي شده است؟

4-   به نظر من برابري حق طلاق، تقسيم بالمناصفه دارايي بعد از جدايي، حق داشتن كار و حق ادامه تحصيل،  كاملا معقول و منطقي است(البته اگر اصل زندگي را به خطر نيافكند) اما آيا واگذاري حق تعيين محل زندگي‌، حضانت فرزندان بعد از جدايي و اجازه دائمي‌براي خروج از كشور به زن و فرزندان، ظلمي‌را كه تا كنون بر زنان مي‌رفته، به مردان منتقل نمي‌كند؟ آيا بهتر نيست اين حقوق را به صورت توافقي بخواهيم؟

2  87/04/18 -  2     | 

کلام محمد

در مطلب قبل كنايه‌اي به استاد خرمشاهي و مجيد مجيدي زدم. اگر ماخذ آن كنايه را نمي‌دانيد با اين مطلب همراه شويد:

يكي از شجاعانه‌ترين و جنجال‌ برانگيز‌ترين مباحث ديني كه در دوران ما مطرح شده نظريه جديد دكتر سروش است.

او مي‌گويد: وحي از جنس الهام شاعرانه است (البته در سطحي بسيار عالي‌تر) و پيامبر مانند شاعري مضمون وحي  را به صورت الهام دريافت و به زباني مردم فهم در قالب قرآن به ما ارايه كرده‌است. پس قرآن كلام پيامبر است. و پيامبر هم  به زبان و علم روز  و با تمام محدوديت‌هاي بشري خويش سخن گفته ‌ا‌ست:

 

«شخصیت او [پيامبر] نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکی‌اش و حتی احوالات روحی‌اش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس می‌کنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام این‌ها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشته‌اند. این، آن جبنه‌ی کاملاً بشری وحی است.»

و «مولوی جایی می‌گوید که قرآن، آیینه‌های ذهن پیامبر است. آن‌چه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.

پسر مولوی حتی از این هم فراتر می‌رود. او در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید که چند همسری به این دلیل در قرآن مجاز دانسته شده است که پیامبر زنان را دوست می‌داشت. و به این دلیل بود که به پیروانش اجازه‌ی اختیار کردن چهار زن را داده بود!»

 

و نتيجه مي‌گيرد كه بايد در تفسير قرآن شرايط تاريخي را هم مد نظر قرار داد. او مدعي است كه با اين نظريه مي‌توان ناسازگاري‌هاي  قرآن و علم روز را به جاي  تاويلهاي غير قابل قبول، توجيه كرد. مثلا در زمان پيامبر نجوم بطلميوسي  مورد قبول عالمان بوده  بنابراين آنچه در قرآن درباره آسمانها و كرات ديگر آمده بر اساس اين نظريه مطرح شده و اكنون كه نجوم بطلميوسي اعتبار خود را از دست داده مي‌توانيم اشتباه  قرآن (كلام محمد) در اين باره را از چهره تابناك آن بزداييم.

البته سروش خود معتقد است اين نظريه جديد نبوده و انديشمندان سده هاي مياني هم به صورت تلويحي به آن اشاره كرده‌اند.

در سايت ايشان پرونده كاملي درباره اين موضوع تهيه شده با عنوان کلام محمد که شامل  اصل نظريه  و شرح و بسط  و نظرات موافق و مخالف آن مي‌باشد.

به جز مسايلي كه درباره اصل نظريه خواهيد ديد مطالب ديگري از جمله نحوه برخورد بعضي ازروشنفكران و روحانيون با نظرات يك انديشمند ديني در قرن بيست و يك هم برايتان جالب خواهد بود. نظرات استاد خرمشاهي و مجيد مجيدي را هم بخوانيد. اگر در عصر جاهليت اروپا، گاليله را روحانيون كليسا تكفير كردند در عصر عقلانيت جديد سروش را روشنفكران تكفير ميكنند!

اگر نتوانستيد همه‌ي نظرات را بخوانيد دست‌كم نظر اكبر گنجي را با دقت بخوانيد.

2  87/04/13 -  10     | 

نرگس

مدتها بود نوشتن را ترك كرده بودم. شايد بشود گفت از وقتي كه ازدواج كردم.

يعني ازدواج مانع نوشتنم شده است؟ بله ازدواج مانع شده است دليلش را  هم ميگويم:نوشتن من هميشه از سر فشار روحي بود. مي‌دانيد كه مجردي است و هزار و يك جور فشار روحي: نابساماني‌هاي  فرهنگي، اجتماعي‌ و سياسي مملكت، گرسنگي افريقا، بدهي‌هاي برزيل، ماشينيزم غرب، بشريت به انحطاط كشيده شده، تقابل مدرنيسم با سنت و...

و نيز مجردي است  و نبودن شانه‌اي كه تحمل سر پر فشار داشته باشد! اما وقتي يگانه دختر آرزوهايت سر راهت سبز مي‌شود و پس از سه بار ادا ميگويد: «بله» ديگر فشار روحي وجود ندارد. تو مي‌ماني و چادري در بياباني و عشق و عشق و عشق و ... و رحمت به گور پدر همه‌ي نابسامانيها و ايضا مردم دنيا!

نه جور ديگر هم مي‌شود ديد:

مجردي است و هزار درد بي‌دردي و بي‌مسئوليتي و بي كاري و گير دادن به اين و آن. كله‌ي پر باد دانشجويي و عزم جزم براي اصلاح دنيا:

كه چرا مخلباف گبه را ساخت و بدتر از آن چرا منتقدان از آن استقبال كردند؟( با دوستم با چه بدبختي بليط گبه را در جشنواره گير آورديم و وسط فيلم از سينما زديم بيرون. همه مردم مثل احمقها نگاهمان ميكردند.)

كه چرا هيچ كس  وصل نيكان حاتمي‌كيا را دوست ندارد؟

كه چرا پري مهرجويي الگوي زندگي همه‌ي مردم دنيا نيست؟

كه چرا همه‌‌ي فيلم‌هاي بيضايي نفروشند به جز سگ كشي كه خودش سرمايه‌گذارش بوده؟

كه چرا زنان بدحجاب شده‌اند؟

كه چرا انصار حزب ا... به بدحجاب‌ها گير مي‌دهد؟

كه چرا راستي‌ها و منافقين هر دو از خاتمي‌متنفرند؟

كه چرا دين ما همان دين هفتصد سال پيش است؟(1)

...

و براي رهايي از سنگيني همه‌ي اين چراها  فقط مي‌توان آنها را بر گرده‌ي كاغذ حكاكيد. (چه كسي بود گفته بود زبان فارسي عقيم است؟)

بگذريم. يادم رفت عنوان نوشته‌ام نرگس بود.به هر دليلي كه مي‌خواهيد فرض كنيد. به هر حال قبل از ازدواج مي‌نوشتم و بعد از آن خير!

خلاصه بعد از سالها دور شدن از آن دوران درد و بي‌دردي دوباره حالم خراب شده‌بود و دوباره نياز به حكاكيدن كاغذي داشتم. دكمه‌ي كامپيوتر را زدم و روبرويش نشستم و مشغول انتقال فشار بر كي‌بورد شدم (خيلي بهتراز قلم و كاغذ است). اواسط مطلب بودم كه خواستم فونت متن را ببينم. وارد وبلاگ شدم و با تعجب چراغ "يك نظر" را ديدم. دلم غنج زد. يعني هنوز مطلبم تمام نشده خواننده‌اي پيدا شد؟ آيا اين يك نشانه است؟ البته انتظار زيادي نداشتم و تصورم هم اين نبود كه استاد خرمشاهي! و يا مجيد مجيدي! نظر داده‌اند(همين نظراتي كه درباره سروش داده‌اند كافي است!!) فقط اصل موضوع را نشانه‌اي فرض كردم (از جنس نشانه‌هاي كوئيلو در كيمياگر).

 نظر را باز كردم. نرگس نامي‌بود. خواندم. به وبلاگش هم سر زدم. تقريبا تمام وبلاگش را نگاه كردم.صاف و صادق و بي‌آلايش. از انتظارم بيشتر بود.  لينكش را هم ميهمان كردم:

بي نقاب

هركجا هست خدايا به سلامت دارش

 


پاورقی:

1- نه. باور كنيد من بعد از  ازدواج فهميده‌ام!! كه اين چراها با واقعيات !!!! همخواني نداند.

چشمها را بايد شست / جور ديگر بايد ديد / جوري كه بشود زندگي كرد!

 

2  87/04/11 -  15     | 

زن ایرانی مرد ايراني

دوستي دارم كه استاد دانشگاه است. اين دوست عزيزم كه واقعا براي من عزيز است صفات خوب زيادي دارد.

او يك مومن واقعي است. چندين ماه در جبهه بوده ولي حتي من كه دوست نزديكش هستم نميدانم چند ماه؟ در بدترين شرايط مالي اگر پولي بدست ‌آورد و نيازمندي ببيند، بدون ترديد ياريش مي كند. حتي در چنين شرايطي اگر ميهماني داشته‌باشد  فورا به پيتزا ميهمانش ميكند. خلاصه اگر زنش نباشد حتي يك كت شلوار هم براي خودش ندارد.

به هيچ وجه در بند اعتباريات مرسوم نيست. خانه خوب، اثاثيه خوب، وسيله نقليه(حتي گواهينامه هم ندارد)، ظاهر آراسته و ...

سخت مقيد به ظاهر و روح شريعت است. نماز با حضور قلب، روزه واقعي‌، رهايي از دروغ و غيبت و ريا و ...

از نظر بار علمي فوق‌العاده است. عشقش تحقيق است. چون شاگرد اول دوره فوق بود بدون كنكور به دوره دكترا رفت. چند مقاله علمي در مجلات علمي خارج از كشور منتشر كرده است.

چند سال پيش براي انجام يك كار علمي به مدت شش ماه با زن و فرزندش به دورهام رفت. دورهام شهر كوچكي است در انگلستان. كارش در آنجا انجام يك مقاله علمي در زمينه فيزيك كوانتوم بود.

در زمينه هاي مختلف سفرش صحبت كرديم. اما آنچه اكنون قصد بيانش را دارم موضوع جنسيت است. قبل از سفرش فقط علم غرب را قبول داشت و تصورش اين بود كه علم در دست غرب تيغ در دست زنگي مست است. غربيها را انسانهايي لاابالي و مفسد ميدانست.  تصورش اين بود كه در آنجا زنان و مردان به محض اينكه از كنار هم رد ميشوند به هم مياميزند. فكر ميكرد كه كسي به كسي تعلق ندارد. هر آن مكن است كه مرد همسايه  در بستر زن همسايه  باشد. فكر ميكرد كه  مردم آنجا كار ميكنند كه پول لذت‌جويي جسمي  داشته‌باشند. و مشابه اين تفكرات كه زاييده تبليغات رسانه‌ها و عرف   ماست.

...

 از او پرسيدم چه خبر از جنسيت؟

مثل كسي كه خودش را آماده اين سوال كرده گفت: در آنجا جنسيت معنا ندارد.

گفتم يعني چه؟

گفت: وقتي تو با فردي روبرو ميشوي يك انسان ميبيني نه يك زن و يا يك مرد. فقط وقتي جنسيت او را ميفهمي كه از خود سوال كني او مرد بود و يا زن؟ نه اينكه از نظر جسمي تفاوتي نداشته باشند، بلكه از نظر شخصيتي يكسانند. يك زن در مقابل يك مرد خود را زني نميبيند  در برابر  مردي، كه خود را انساني ميبيند در برابر انساني ديگر. در تعطيلات آخر هفته خصوصا اگر روزي آفتابي باشد (در آنجا روزهاي آفتابي كمند) مردان و زنان با  لباسهاي كم (نيمه عريان) به كوچه و خيابان ميريزند و به يكديگر سلام ميكنند و روز خوبي براي هم آرزو مي‌كنند. حتي كساني كه يكديگر را نميشناسند با هم احوال‌پرسي ميكنند. و در همه‌ي اين برخوردها كسي در جنسيت كسي طمع نمي‌كند.

البته نه به خاطر خدا و دين و آخرت كه به خاطر احترام به انسانيت انسان. چرا كه همين مردان و زنان وقتي با هم نزديكتر شوند و قصد رابطه جنسي داشته باشند با احترام درخواست خود را مطرح و در صورت توافق طرفين به مقصود خود مي‌رسند و كسي هم آنها را مفسد و هرزه نمي‌خواند.(البته اين بدان معني نيست كه در آنجا خانواده معنا ندارد و چنين مواردي از انسانهاي داراي همسر و یا معشوق پذيرفته نبوده و خيانت تلقي ميشود).

...

اما در جامعه ما چه؟  برايم بارها پيش آمده كه وارد جمعي شده ام كه پيرزني هم در آن جمع بوده و به محض ورود من خود را در چادر پيچيده است كه گناه نكرده باشد و يا من به گناه نيفتم . واقعا خنده دار است. من از ديدن جسم چروك و پژمرده‌ي او به جز چندش از رابطه جنسي چيزي نصيبم نميشود ولي او خود را ميپوشاند كه من به گناه نيفتم. يا وقتي در مكان غريبي از دختري آدرس پرسيده‌ام تصور خواستگاري به سرش زده است.

مشكل ما كجاست؟

 آيا مردان ما آنقدر محروم مانده‌اند كه به محض ديدن زني عنان از كف داده و به او حمله‌ور مي‌شوند؟ آيا مردان ما در زن به جز جنسيت هيچ نديده‌اند؟ آيا مردان ما زنان را صرفا كشتگاه‌هاي خود ميبينند (به تعبير قرآن!) آيا در قرآن (با آن ‌كه در زمينه اجتماعي 1400 سال پيش و لاجرم متناسب با شرايط آن اجتماع نازل شده) تعريف و تعبير ديگري از زن نداريم؟

...

 آيا زنان ما خود را جنسيت محض مي‌پندارند؟ و براي جلب نظر ديگران (چه مرد و چه زن) بر جنبه‌هاي جنسيتي خويش پاي مي فشارند؟ و بر همين پايه آب و رنگ خود را افزون‌تر مي كنند تا حس خود‌نمايي خود را بيشتر ارضا كنند؟ آيا در خيابانها و ادارات  دنياي غرب، زنان اين‌ همه آرايش دارند؟

...

و يا  مردان و زنان ما درباره‌ي يكديگر دچار سوء‌تفاهم هستند؟ زن فكر مي‌كند مرد فقط جنسيتش را مي‌خواهد و مرد هم فكر ميكند زن فقط جنسيتي براي عرضه دارد؟

 زن ایرانی در آستانه مدرنیته را بخوانيد.

2  87/04/08 -  15     | 

غریبه

این وبلاگ را کاملا تفننی و نه برای نوشتن مداوم ایجاد کردم و پس از اولین پست هم کاملا رهایش کردم  اما اکنون شرایطی دارم که احساس نیاز شدیدی به نوشتن دارم. نوشتن و نوشتن و نوشتن. این لذت بیکران. این لذت دردآلود.

این روزها حال و روز خوبی ندارم. کارم شده شنیدن و دوباره شنیدن ترانه "غریبه" ی فریدون. قبلا "آهای خوشگل عاشق"ش را زیاد شنیده بودم اما این کار کاری دیگر است. ترانه ای که بر اساس کلمه "غریبه "  و با بذرپاشی کلمات دردآلودی مثل "خسته" ، "تلخ" ، "عبوس" ، "رنج" ، "فریب" و ... فضایی آکنده از احساس غم ایجاد کرده است. کاری هنرمندانه است.

معمولا ترانه ها بر محور یک بیت یا مصرع و یا شبه جمله ناب شکل میگیرند، اما این ترانه برمحور کلمه "غریبه" و بر دوش کلمات بالا حمل میشود و خوب هم به پایان میرسد. البته نداشتن چفت و بست محکم و نهایتا کم مایگی متنی آن قابل انکار نیست. مثلا آنجا که میگوید :

غریـبــه مسـکـنت دشـت کویره

آخه دلــم داره ایـنـجا مـیــمیــره

انگاری غــافـلی از ایـن دل مــن

یه روز میای میبینی خیلی دیره

پیداست که مصرع اول صرفا جهت قافیه سازی و تحمیل کلمه "دشت کویر"  ساخته شده و بعید است کسی مسکن معشوق را دشت کویر تصور کند. و نیز کلمه "مسکنت"  روانی شعر را گرفته.

اما به هر حال باید انتظار متعادلی از ترانه داشت. و به نظر من این ترانه انتظار شنونده را برآورده میکند.(یا لااقل انتظار مرا!)

واما موسیقی در این ترانه ی خلوت فوق العاده است. صدای زنگ و گروه کر کلیسا مقدمه و ملودی ملایم  و بعد از آن جاز آرام ارگ و سپس صدای فلوتی آسمانی شروع را تشکیل میدهند و بعد از آن خواننده میخواند و سپس همان صدای فلوت به همراه طبلی طنین انداز، موسیقی را به اوج میبرد و در آن اوج، فلوت، تارهای روح آدمي‌‌را به بازی میگرد.

شبیه این صدا را در کنسرت فرانسه سلین دیون شنیده ام. البته آنجا این صدا از حنجره آسمانی سلین خارج میشود و روح را به ملکوت میبرد.

بگذریم قصدم نقد موسیقی نبود. ( که تخصصی هم در آن ندارم!) ابتدا که این ترانه را گوش میکردم احساس میکردم به دنبال غریبه ای میگردم ولی بعد از چند بار به این رسیدم که این منم که غریبه ام.

غریبه با دنیا و محاسبات و آدمهایش.  غریبه با دوستان و آشنایانم. غریبه با عزیزترین کسانم. غریبه با خودم ... .

همیشه حسرت پذیرش صداقت از سوی نزدیکترین کسانم را داشته ام. همه مي‌‌خواهند دروغ بشنوند. شجاعت پذیرش صداقت در ما مرده است. نمیگویم پذیرش انتقاد، پذیرش صداقت. واقعا سخت است از کسی راست بشنویم و روی ترش نکنیم؟ تعارف و دروغ و ریا  همه زندگی ما را گرفته است. همه ماسک بر چهره داریم. کسی هم تحمل قیافه بی ماسک دیگری را ندارد.

بگذريم تابعد...

2  87/04/06 -  17     |