توكاي مقدس در پست اخيرش يك بازي جالب راهانداخته. من به سهم خودم اين بازي را انجام دادم. شما هم اگر ميتوانيد بسمالله:
"در خشت خام" را هفتهي پيش نوشتم ولي خوب ديده نشد. شايد دليلش اين بود كه شب جمعه "باجناق" را نوشتم و بينندگان كه معمولا به آخرين پست توجه ميكنند اين مطلب را نديدند. لااقل نظرات اينطور ميگويد. به نظرم ديدگاه نراقي درباره منش و روحيات ايراني جالب است. اگر خواندهايد كه هيچ و اگر نه، بخوانيد. كم بد نيست!
ساعت شش و نيم عصر است. امشب عروسي باجناقم است. ديشب حنابندان بود. تا ساعت يك و نيم بامداد "پشت دراي بسته" معطل بوديم. نيم ساعتي هم با باجناق عزيز تنها شديم. بيرونش كرده بودند تا به آداب زنانه بپردازند. درست شنيدهايد "باجناق عزيز". بالاخره استثنا هم در دنيا هست. پسر خوبي است. عاقلتر از سنش است. خيلي مودب است. با همهي سختگيري كه در برقراري ارتباط با آدمها دارم به راحتي دوست شديم. كودك درونش شيفتهام كرده. شايد باور نكنيد ولي در يكي از اولين گردشهايي كه با هم رفتيم برايمان آواز خواند. متكي به نفس است. كمبودهاي مرسوم جوانان امروزي را ندارد. در حرفهايش اثري از خانهي فلان و ماشين بهمان ديده نميشود. به نظر ميرسد در خانوادهي آزادي رشد كرده.
همسرش هم دختر خوبي است. من ده سالي شاهد بزرگ شدنش بودم. او هم اعتماد به نفس بالايي دارد. عاقل است. به من هميشه محبت داشته و يكي از معدود افرادي است كه دوستش دارم. بگذريم كه در اين مدت كوتاه نامزدي يك بار عميقا ناراحتم كرد. به قدري عميق كه براي هميشه از دلم بيرون رفت. تصور كردم در اين ده سال او را نشناخته بودم و همهي اين مدت ماسك به چهره داشته. اما بعد از يك هفته كه آرامتر شدم سعي كردم ببخشمش. هنوز هم نميدانم بخشيدمش يا نه. در اين وانفساي شرايط جديد رهايش كردم. شرايط پيچيدهاي است. حق دارد كمي جوگير شده باشد. هر چه باشد انصاف نيست ده سال خوبي را به يك بدي از ياد ببرم!
باجناق را ميگفتم. نيم ساعتي تنها بوديم. خيلي بههمريخته بود. خسته بود. خستگياش بيشتر روحي بود. هنوز آنقدر صميمي نشدهايم كه بتواند راحت حرفش را بزند ولي مثل "مرغ مريض" درون خودش خرد شده بود (مرغ مريض هم اصطلاح خودش است). تمركز نداشت. پيدا بود روحش در فشار است. سعي ميكردم آرامش كنم ولي ابزاري نداشتم. حرف نميزد. نميفهميدم دقيقا از چه ناراحت است. به تجربه چيزهايي فهميدم و حرفهايي زدم اما گمان نميكنم تاثيری گذاشته باشد.
به هر حال با اين رسوم مزخرف از آدمي به سن او چه انتظاري ميتوان داشت؟ اين دوران به نوعي دوران گذار است. گذار از شخصيتي به شخصيتي ديگر. فشار اجتماعي تفاوت اين دو شخصيت را تشديد ميكند. در اين دوران طرفين هنوز به ادبيات مشتركي نرسيدهاند و بايد با هم تدارك مراسمي بزرگ با شاخ و برگهاي بزرگتر را ببينند. پس اختلاف نظر در قالب سوء تفاهم بروز ميكند. در اين آداب و رسوم عروس و داماد مهره اصطكاك بين خانوادهها ميشوند. چنين فشارهايي در خيلي از موارد منجر به تشكيل نطفههاي اختلاف ميشود. چه كسي را ميشناسيد كه از خطاي طرف مقابل در مراسم مختلف خاطرهاي نداشتهباشد؟ تنها حرف مهمي كه زدم و اميدوارم شنيده باشد اين بود كه:"بر اساس اعمال و رفتار اين دوران آدمها دربارشون قضاوت نكن"
و اين داستان تکرار می شود...
ديروز در خشت خام نبوي را تمام كردم. يك هفتهاي دستم بود. مصاحبه نبوي با احسان نراقي است. انسان فوقالعادهاي است نراقي. منش جالبي دارد. خوشبين و مثبت نگر است. آدمها را خاكستري ميبيند. نظراتش درباره رضا شاه و محمدرضا خواندني است. به طور كلي درباره همه چيز و همه كس نظر دارد. با انقلاب مخالف بوده و معتقد است ميشد شاه را اصلاح كرد. به طور تلويحي ميگويد اگر شاه با او زودتر آشنا شده بود و به حرفهايش گوش ميداد انقلابي رخ نميداد. دليل اصلي انقلاب را ضعف و خودبزرگبيني شاه ميداند. تعجب ميكند كه شعار مرگ بر آمريكا شعار محوري انفلاب شد. معتقد است اگر كارتر همكاري نميكرد انقلاب شكست ميخورد. كارتر را يك دموكرات واقعي ميداند كه ميخواست مطابق ميل مردم ايران رفتار كند اما انقلابيها نفهميدند. بازرگان و دوستانش را تنها راه نجات انقلاب ميداند و معتقد است تودهايها بازرگان را تخريب كردند كه جايش را بگيرند و روحانيون ساده هم گولشان را خوردند و هم بازرگان نابود شد و هم تودهايها.
غرب را خوب نقد ميكند و معتقد است ميتوان خوبيهاي غرب را گرفت.
در تعريف ريا ميگويد: «ذات حكومت مذهبي در قرون وسطي در اروپا ديده شد. كه به يك نوع رياكاري مذهبي انجاميد. از آنجا كه هيچ وقت رفتار انسان عينا مطابق با احكام مذهبي مندرج در كتابهاي آسماني نيست بنابر اين بين واقعيت و ادعا فاصله به وجود ميآيد و اين فاصله را ريا پر ميكند».
در بيان خودش ميگويد: «... به رفتار اشخاص بيشتر از ادعاها و گفتارشان توجه دارم. اصولا هر آدمي را در هر سني كه باشد تا حدي كودك و نوجوان فرض ميكنم و از اشتباهاتش چشمپوشي ميكنم. حتي نزديكانم و افراد خيلي برجسته را»
ميگويد هيچ وقت گريه نميكند. و آخرين بار در مرگ صادق هدايت گريه كرده است.
درباره منش و روحيات ايراني نظرات جالبي دارد:
- زود از هم دلخور ميشويم زيرا زيادهطلبيم و از دوستمان انتظار داريم در همه موارد مثل ما باشد.
- به خاطر تربيت مذهبي و عرفاني قايل به تفاوتهاي انساني نيستيم.
- مناسبات اجتماعي را نميدانيم براي همين در حالي ميخواهيم جامعه دموكراتيك ايجاد كنيم كه هنوز خودمان براي آن آمادگي نداريم.
- ريا كار و متظاهر هستيم. راستگويي و صداقت در ايران مشكل ساز است.
- وقتي عقايد يك شخص را نفي ميكنيم فكر ميكند خودش و شخصيتش را نفي كردهايم.
- در ادبيات ما هميشه انسانهاي كامل تصوير شدهاند براي همين ما هم ميخواهيم در همين مدل جا بگيريم در نتيجه به دنبال انساني غير واقعي و خيالي هستيم.
- ذاتا حسود هستيم و در عين رفاقت و صميميت با دوستمان به او حسادت هم ميكنيم.
- عيب خودمان را نميدانيم و يك ديد واقعي نسبت به خودمان نداريم.
- ميخواهيم همه را مثل خودمان كنيم بدون آنكه خودمان ذرهاي تغيير را بپذيريم.
- تماميت خواه هستيم يعني انتظار داريم همه چيز يك انسان خوب باشد و تا يك چيز بد در فردي ميبينيم زود از او سرخورده ميشويم.
- اگر از كسي خوشمان آمد همه چيزش را تاييد ميكنيم و اگر نه همه چيزش را رد ميكنيم.
و بر اساس دلايل بالا نتيجه ميگيرد كه در ايران روابط اجتماعي و سياسي و به طور كلي همكاري صميمانه در هر زمينهاي مشكل ميشود.
انسان جالبي است. توانايي اقناع فوقالعادهاي دارد. بخوانيد ببينيد ميتوانيد با نظراتش موافق نباشيد!
كودك كه بودم، سريع بودم. خيلي سريع. از زمان هم سريعتر. تابستان دبستان آنقدر كند ميگذشت كه در آخر تير دلتنگ اول مهر ميشدم. و زمستان كشدار به انتظار عيد. هرچه پيرتر شدم اين بيپير تندتر شد. شيرهي جان مرا خورد و قويتر شد.
بانو بگو اين فروردين چند ساله شدم؟
ديشب دختر شش سالهام درآمد كه:
«بابا تو بهشت وقتي سيب ميخوايم، سيبه خودش ميافته جلومون يا شاخه درختش پايينميياد؟»
مانده بودم چه بگويم. گفتم:
«كي اينا رو گفته؟»
گفت:«خاله پريسا»
مربي مهد را ميگفت. چارهاي نداشتم جز آنكه با آموزش رسمي همراه شوم. گفتم:
« شاخه درخت خودش مياد پايين»
گفت:« پس خودمون بايد بچينيم؟»
- بله
- بابا الهه ميگه تو بهشت آب پرتقال هست.
- بله بابا هست.
- چه طوريه؟
- خيلي زياد هست هرچي بخواي هست.
- بستنيم هست؟
- آره هست.
با خوشحالي گفت:
- چه قد؟
- خيلي زياد هرچه قدر كه بخواي.
- هفتادتا، هزارتا، بيستا هم هست؟
- آره هست. هرچي بخواي هست.
- بابا چه طوري ميريم بهشت؟
- هر كس كار خوب كنه ميره بهشت.
- بابا منم ميرم؟
- بله بابا تو كاراي خوب زياد ميكني. براي هر كار خوبت خدا يه امتياز بهت ميده. مثل همون امتيازايي كه من بهت ميدم. با هر كار خوبت خدا يه برچسب توي دفتر امتيازت ميزنه.
- دفترش تموم نميشه؟
- نه دفترش خيلي بزرگه. هيچ وقت تموم نميشه.
- ...
- ...
- بابا جهنم چه طوريه؟
- جهنم يه جاي خيلي بده.
- چه طوريه؟
- خيلي گرمه. آدم ميسوزه ناراحت ميشه.
- بابا كيا ميرن جهنم؟
- كسايي كه كار بد بكنند.
ناگهان بغض گلويش را گرفت و صدايش عوض شد. گفتم:
- چيشده بابا
- هيچي.
و اشك در چشمانش حلقه زد. گفتم تو كه نميري جهنم فقط اونايي كه كار بد ميكنند ميرن. گفت:
- وقتي كسي كار بد ميكنه چي ميشه؟
- خدا براي هر كار بدش يه امتياز منفي بهش ميده.
- بعد ميره جهنم؟
- نه عزيزم. يهكم از امتياز بهشتش كم ميشه.
- اگه كاراي بدش زياد شه چي؟
دوباره بغض گلويش را گرفت. عجب گيري كردم. حالم بد جوري گرفته شد. گفتم:
- نگران نباش عزيزم ميتونيم امتيازاي منفي رو از بين ببريم.
با حسي بين اميد و نااميدي گفت:
- چه طوري؟
- با كاراي خوب. كاراي خوب امتياز منفي كاراي بدو از بين ميبرن.
- چه طوري؟
- مثلا اگه يه كسي كار بدي كرد ميتونه اونو جبران كنه.
- چه طوري؟
- مثلا اگه مامانشو اذيت كرده بره از مامانش عذرخواهي كنه و كمكش كنه.
- اينطوري درست ميشه
- بله عزيزم
- بابا همهي كاراي بدو بگو
- ...
- ...