ساعت دو و نيم شب است. ذهنم مغشوش شده. خوابم نميبرد. با آنكه فوتبال را زياد جدي نميگيرم، برنامهي نود را تا آخر ديدم. از شخصيت فردوسيپور خوشم ميآيد. اراجيف مصطفوي و فتحاللهزاده و بقيه هم فقط متاسفم كرد. يك مشت لمپن كه دكتر و مهندس به اسمشان سنجاق كردهاند. اهالي ورزش ما اگر نصف فردوسيپور هم سواد و فهم و شعور و ... داشتند، وضعمان از اين بسيار بهتر بود. اين فوتبالمان آن هم بقيهي ورزشمان. المپيك حقارتآميز را كه يادتان هست؟ بگذريم فكرم مشغول يك سوال بود. سوالي كه كليترش را نگار پرسيده بود. بهتر است از كمي قبلتر بگويم:
به دليل خودعكاسبيني مفرطي كه داشتم، پارسال فوتوبلاگي راه انداختم. در اين فوتوبلاگ، دوستي درددلش باز شد و من هم جوگير شده و غرقش شدم. نميدانم من تند رفتم يا او يا هر دو يا هيچكدام! به هر حال خيلي ناراحتم كرد. همين دوران مصادف شده بود با ناراحتي عميقم از خانوادهي خانمم؛ كساني كه فكر ميكردم دوستم دارند و مودبند و صادق. آچار فرانسهشان بودم. معتمدشان بودم. مشاور و غمخوارشان هم. همين الان هر كدام رازهايي پيش من دارند كه ديگري از آن بيخبر است....
اما همه چيز ناگهان بههمريخت. ناگهان كه ميگويم نه يعني يك شبه، كه با مجموعهاي از گفتار و رفتاري كه هر كدام مكمل ديگري بود. ناگهان فهميدم كه ده سال در اشتباه بودم. ديدم در اين مدت به چشم ابزار ديده شدهام. دقيقا مثل يك جعبهي دستمال كاغذي. هر وقت نياز داشتند يكي برميداشتند؛ استفاده ميكردند و دور ميانداختند. هنوز نميدانم اين، روي ديگر سكهشان بود يا از ابتدا همينطور بودند. پيش خودم كلي ادعاي انسانشناسي دارم اما چطور چنين ضربهاي خوردم؟ حتي خانمم هم در ناراحتي عميقي دست و پا ميزد. باورش نميشد چنين رفتاري ببيند. باورش نميشد، پدر، به خاطر ترس و يا محبت بيشتر به پسر به او دروغ بگويد. احساساتش را به هيچ بگيرد. باورش نميشد براي او تمام شده باشد. باورش نميشد كنايه و دروغ بشنود از از عزيزترين كسانش... بگذريم مثل اينكه هنوز دلم پر است.
ميگفتم كه ناراحتي از آن دوست مجازي و مهمتر از آن ناراحتي از خانوادهي خانمم و تمام شدن رؤياي ده ساله، ضربهي روحي شديدي بود. كسي را نداشتم كه شنواي دلم باشد. راستش شجاعت درد دل كردن هم نداشتم. آدم گريهكني هم نيستم كلا. اين را به عنوان ضعف ميگويم. كاش ميتوانستم بلند بلند گريه كنم. كاش شجاعت درددل داشتم. كاش كسي را داشتم كه بتوانم به گوشش و به دلش و به قضاوتش اعتماد كنم. فقط و فقط گوشهاي نشستم و خاطرات را مرور كردم و در خيالم با خيالشان جدل كردم. اين وسط هم آدم جديدي پيدا شده بود و طنازي ميكرد. باجناقم بود. خيلي دوستش داشتم و دارم. فكر ميكنم از آن آدمهايي است كه بشود دلت را نشانش دهي. اما در اين ابتداي وصلت، اخلاقي نميدانستم خانوادهي همسرش را در چشمش خوار كنم. و هر چه بيشتر اصرار ميكرد كه "چي شده؟" بيشتر دلم ميسوخت كه نميتوانم بگويم چي شده. خلاصه اينكه به دنبال پيلهي تنهايي ميگشتم و شروع كردم به نوشتن. مدتها بود ننوشته بودم و دستم خشك شدهبود. شانسم گفت و از همان پست اول مخاطبي جدي پيدا شد. نرگس. بحثي جدي راه انداخت و به فسفرسوزي و نوشتن بيشتر وادارم كرد. بعضي اوقات هم روي اعصابم پيادهروي ميكرد. و همين كمكي بود كه از مسائل خودم دور شوم. سي چهل صفحهاي نوشتم. دستم كمي روان شد. فراموش كردم و آرام شدم و شرايطم عاديتر شد. خودم را مديونش ميدانم و همينجا از او تشكر ميكنم.
اما حالا كه به دو سه ماه گذشته نگاه ميكنم فكر ميكنم اينجا به دنبال چه هستم؟ براي چه مينويسم؟ براي اتلاف وقت؟ براي پيدا كردن دوستاني بدون مزاحمت حضور؟ براي پيدا كردن آدمهايي مثل خودم؟ براي نشان دادن خودم؟ براي پيدا كردن خودم؟ براي...
نميدانم براي چه. فقط ميدانم كه سوالي تكراري است و شايد به ابتذال كشيده شده. اما من فعلا غرقش هستم. اگر بگوييد براي چه مينويسيد كمك زيادي كردهايد. نميدانم ميشود اين را موضوع يك بازي كرد و از دوستان خواست كه دربارهاش پست بدهند؟
براي من قشنگترين قسمت روز قبل از طلوع خورشيد است. دوست دارم اين نيم ساعت به اندازهي كل روز كش بيايد. دوست دارم در اين لحظات بيدار باشم؛ بالاي كوه باشم يا در پيادهرو قدم بزنم. يا از پشت پنجره بيرون را نگاه كنم. در اين دقايق از آخرين جرعههاي شب سيراب ميشوي؛ شب روشن. درختها كم كم از شكل شبح درميآيند و درخت ميشوند. بدون اينكه نور چشمت را بزند تمام دنيا را ميبيني. مثل اين است كه در وسط ظهر با عينك آفتابي دنيا را ببيني و از گرما هم كلافه نشوي و هيچ صداي مزاحمي هم گوشت را نخراشد. صداي ماشينها فرديت دارد. از دور صداي يك ماشين را ميشنوي كه نزديك ميشود، ميگذرد و دوباره دور ميشود. آدمها و ماشينها را ميبيني كه تكتك به جنبش درميآيند. مثل رقصي جمعي كه هنوز گرم و مهيج نشده. همه به زور حركت را به بدنشان تحميل ميكنند. همه سعي ميكنند تندتر بروند و اگر زمستان باشد احتياط نيافتادن به وضوح در حركتشان ديده ميشود. در اتوبوس همه به جايي دور خيرهاند و به زور سعي ميكنند چشمشان را باز نگه دارند. تازه از خواب بيدار شدهاند و ذهن حسابگرشان هنوز كاملا بيدار نشده. كمتر نقاب بر چهره دارند. خودشان هستند. به نوع نشستن يا ايستادنشان زياد توجه ندارند فقط سعي ميكنند تا آنجا كه ممكن است بدنشان راحت باشد. چشمها كمي باد دارد و پيداست كه موها خوب شانه نشدهاند. به سر خانمها كه دقيق شوي از زير روسري يا مقنعه بافههايي از موي نامرتب برجسته شده. حتي ميشود قسمتهايي را در صورت آنها ديد كه كِرِمش خوب ماساژ نشده و حتي رُژي كه كمي بيرون زده. كسي حوصلهي جر و بحث و حتي صحبت ندارد. همه آرام حرف ميزنند و صدايشان هم كمي خش دارد. انگار ميخواهند در پيلهي تنهايي خودشان بمانند و بيرون نيايند...
ساعت شش است و كم كم لحظات طلايي نزديك ميشوند. ميخواهم به بالكن بروم و در اين نور كم غرق شوم.
اما اين تب نسبتا جديد كه برخي كامنتدوني را ميبندند و يا فقط به دوستانشان اجازهي اظهار نظر ميدهند را من درك نميكنم! البته حدسهايي ميزنم اما چون مطمئن نيستم چيزي هم نميگويم!
پينوشت: "تب" را "طب" نوشته بودم. وقتي وبلاگ را باز كردم هم متوجه نشدم. خواستم كامپيوتر را خاموش كنم كه دوباره صفحهي وبلاگ را نگاه كردم و "طب" را ديدم. از خودم تعجب كردم. من هيچ بيدقتي در املا يا انشا يا رسمالخط وبلاگها را نميبخشم اما خياط افتاد توي كوزه!
تا حالا به نظرات خوانندگان وب توجه كردهايد؟ به نظر من علاوه بر محتواي وبها، نظرات بينندگان وب هم شاخص خوبي براي جامعه شناسي نت در ايران است. كاش كسي پيدا شود و تحقيقي دربارهي آن بكند. فعلا من با يك ديد سرانگشتي آنها را به شكل زير طبقهبندي ميكنم:
1- نظراتي كه به نوعي بازديد نتي محسوب ميشوند. مانند: " ممنون كه سر زديد".
2- نظراتي كه براي اعلام روزآمدي داده شدهاند. مانند:" با مطلب ... به روزم".
3- نظراتي كه صرفا پاسخ به نظر نويسندهي مطلب در وب طرف است و نوعي چت محسوب ميشوند. مانند:"منظور من اين نبود كه شما برداشت كردهايد بلكه..."
4- نظراتي كه براي دعوت به بازديد از وب است. كه در آن بازديدكنندهي جديدي نويسندهي مطلب را به وبش دعوت ميكند. مانند:"خوشحال ميشوم نظرتان را دربارهي وبم بدانم".
5- نظراتي كه صرفا براي اعلام ورود به وب داده شدهاند. مانند:"وب زيبايي داريد".
6- نظراتي كه به دليل مسايل رواني داده ميشوند. مثلا در وبي ديدم يك نفر صرفا براي افزايش عدد نظرات چندين نظر بدون متن يا با متن عدد و يا گل داده بود!
7- نظراتي كه درباره مطلب است و پيداست خواننده مطلب را خوانده و دربارهي آن اظهار نظر كرده. كه اين نوع نظرات خود چند دستهاند: نقد، تعريف و تمجيد، همذات پنداري و ...
8- نظراتي كه بحث دو يا چند نفره درباره مطلب است. و نشان ميدهد كه نظر دهنده علاوه بر مطلب وب نظر سايرين را هم خوانده.
9- نظراتي كه تركيبي از موارد بالا هستند مانند: "ممنون كه به من سر زديد. به نظر من مطلبتان خيلي چرند است زيرا.... ضمنا با مطلب ... بهروزم"
10- نظرات خصوصي كه هر چيزي ميتواند باشد حتي قرار خواستگاري!
من سعي ميكنم و دوست دارم نظراتي كه ميدهم و ميگيرم از 6 نوع اول نباشد.
شما چگونه نظر ميدهيد؟ و دوست داريد چگونه نظر بگيريد؟
در برگهدان مولف به دنبال رابرت بولتون بودم كه ريچارد براتيگان را ديدم. اسمش را از توكا شنيده بودم. "اتوبوس پير"ش بود؛ حدود 60 داستان كوتاه در 190 صفحه. داستانك هم داشت(چه كلمهي نچسبي است اين داستانك!). همه ميگويند ادبيات براتيگان در هيچ شاخهاي جا نميگيرد. درست ميگويند. با آنكه رمانها و شعرهايش را نخواندهام، ميتوانم تصور كنم كه اين آدم نميتواند مثل آدم بنويسد. در 49 سالگي با تپانچه خودكشي كرده. ياد هدايت افتادم. او در 48 سالگي خودكشي كرده. هر دو آدمهاي تيزهوشي بودند. تيزهوشها مراقب باشند؛ از 45 سالگي به بعد از آلات قتاله فاصله بگيرند. ياد سيد علي صالحي هم افتادم. او هم تركيبات بديع و جالب زياد دارد. و ياد آرمان؛ از نوشتههايش برميآيد كه براتيگان را بشناسد. اگر هم نميشناسد، تقديمش ميكنم. جملات زير را هم از "اتوبوس پير" تقديم همه ميكنم:
- بزرگترين اقيانوس دنيا در شهر مونتري ايالت كاليفرنيا شروع ميشود، يا شايد تمام ميشود. بستگي دارد به اينكه آدم به چه زباني حرف بزند.
- بقيهي روز را صرف قهوه درست نكردن كردم.
- قصاب خشكش زد. دوست نداشت به پيرزنها جگر بفروشد.
- بعد پيرزن دستش را فرو ميكند لاي چينهاي كتش و سايهي يك يخچال پر از شير ترشيده و هويجهاي يك سال مانده را ميكشد بيرون. ميخواهد سايه را توي حساب پساندازش بگذارد.
- آقاي هنلي رفت تو و در دم يك پستانك تصويري با صفحهي 42 اينچي و كانال ناف سرخود چشمش را گرفت.
- مرد كيسه را باز كرد و از توي آن سايهي يك پرندهي قولپيكر را كه مثل شلوار تا شدهبود باز كرد.
- همين بس است كه نفس آدم را بند بياورد و سينه را با سكوت صاف كند.
- ... بعد تصميم گرفت لولهكشي خانه را درآورد و جايش شعر بگذارد.
گاهي هوس ميكنم با همه قهر كنم. يك قهر اساسي! وقتي آشتي هستم و سربراه انگار نميكنند كه وجود دارم. همه چيز ميخواهند. از جوابهاي فلسفي بگير تا شكستن گردوهاي فسنجانشان. گاهي حس ميكنم يك فاحشهام. هر كس ميآيد كارش را ميكند و ميرود. حتي پولش را هم نميدهند! انصافتان را شكر؛ من هم هستم! مثل شما؛ مثل شما كه توقع داريد، شما كه ناراحت ميشويد، شما كه بهتان برميخورد، شما كه سهم خود را ميخواهيد، شما كه خوشيهایتان مال خود و غمهایتان به اشتراك است همه! من سي و شش سال بيشتر ندارم اين انتظار هفتاد ساله چيست! مگر من دلم از سنگ است؟ مگر من مرد شش ميليون دلاريام؟ ...
تقصير خودم است. اگر از همان اول يك به من چهي درست و درمان روي دلشان گذاشته بودم و هر توقعي را هم فرياد زده بودم، الان لااقل جايي ميان آدمها داشتم!
توي چاهي افتادم و به جاي اين كه از اون دربيام دارم عميقترش ميكنم. شايد ميخوام از اون طرف كرهي زمين دربيام!