تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
پاسخ به نظرات
 

قبلا كه مي‌ديدم بعضي در كامنت‌دوني‌شان پاسخ نظرات را مي‌دهند، فكر مي‌كردم براي افزايش بازديدهاست{آيكون خود بدبين بيني شرم‌سارانه}. اما حالا حس مي‌كنم كار بدي هم نيست؛ بالاخره نظر بيننده در هوا رها نمي‌شود. و به نوعي تبادل نظر با دوستاني است كه زحمت كشيده و نظر داده‌اند. در دو پست قبل اين كار را كرده‌ام. اگر مخالف نيستيد ادامه مي‌دهم. از صراحت و خودماني بودنش هم، به قول صالح‌علا، پیش پیش عذر خواهي مي‌كنم.

2  87/07/30 -  22     | 

میز من

 

روي ميزم يك قندان پولكي چهار طعم هست. كنجدي، زعفراني، ليموعماني و نارگيلي. هميشه همين آخري را دوست داشتم. نمي‌دانم چرا شهوت تكثير طعم‌ها رهايمان نمي‌كند.۱

و يك پياله‌ي‌ سفالي لعابي آبي پر از پاك كن خرد شده و پوست مداد تراشيده كه دخترم برايم آورده. وقتي آورد گفت: «بابا اين يه غذاي مقويه. خودم درست كردم. انتحام كن ببين چه مزه‌اي مي‌ده. بخور ببين چه قد قوي مي‌شي.»

و ليوان خالي چاي كنار قندان كه پوست آدامس موزي دخترم داخلش ايستاده.

و جلوي ميزم پنجره‌اي پر از درختان تنومند كه دو طرف رودخانه‌اي كم‌آب روييده‌اند.

 

1 – چند وقت پيش رفته بودم وايتكس بخرم، فروشنده گفت ساده بدم يا با طعم ليمو. و بعد از اينكه حرفش تمام شد، تازه فهميد چي گفته. شرمنده شد و هر دو كلي خنديديم.

 

2  87/07/29 -  14     | 

منِ نصيحت‌گر!

من از نصيحت كردن خيلي خوشم مي‌آيد. تقريبا هميشه هم كسي را داشته‌ام كه نصيحت كنم. كسي كه نصيحتم را بخواهد و موقع شنيدن حرفهايم، سرش را به نشانه‌ي تاييد و انتظار شنيدن بقيه‌ي حرفم، تكان بدهد و هر از گاهي چشمانش را طوري باز كند كه انگار مطلب بسيار مهمي شنيده. و بعضا يك "اِ"‌ي كشيده‌ي متعجبانه هم بگويد.

كيف نصيحت كردن چند مرحله دارد. مرحله‌ي اول وقتي است كه طرف مي‌گويد "ببخشيد آقا محمود يه كار خصوصي داشتم"(البته معمولا به فاميل صدايم مي‌كنند اما شما كه مرا به فاميل نمي‌شناسيد!) و من با غرور خاصي مي‌گويم "خواهش مي‌كنم. بفرماييد". و وقتي شروع به صحبت مي‌كند، سرم را آرام و  پشت سر هم تكان مي‌دهم، طوري كه به او القا كنم فقط من هستم كه حرفش را مي‌فهمم و فقط من مي‌توانم كمكش كنم. در اين مواقع حس خود‌خيرخواه‌نشان‌دهيِ لذت بخشي وجودم را فرا مي‌گيرد.

مرحله‌ي بعدي لذت، وقتي است كه شروع به شكسته‌نفسي مي‌كنم كه: "بنده قابل اين حرفها نيستم"، "خودم نياز به نصيحت دارم" و طرف شروع به چاپلوسي كه:"اختيار داريد نظرات شما هميشه براي من راه‌گشا بوده" و... .

كيف بعدي اين است كه بگويي "خيلي عذر مي‌خوام اما الآن فرصت ندارم. اگر موضوع اورژانسي نيست بعد از ظهر و يا فردا در خدمت باشم". اين مرحله دو لذت دارد: اول اينكه طرف باز هم شروع به تملق مي‌كند كه "آخ ببخشيد، شرمندم كه وقتتون رو مي‌گيرم" و... و لذت دوم كه كمي ظريف‌تر هم هست، اين است كه تا بعد از ظهر يا فردا، لذت كسي را دارم كه قرار است به يك مهماني، كه يراي او ترتيب داده شده، برود. يك جور انتظار شيرين. به هر حال قرار است در جلسه‌ي بعد من سخنران باشم و او مستمع. من رييس باشم و او فرمانبر. البته اين فرصت براي فكر كردن و پيدا كردن راه‌كارهاي خوب هم خيلي مفيد است. و براي يك نصيحت‌كن حرفه‌اي يك فرصت طلايي محسوب مي‌شود.

و اما لذت سخنراني كه ديگر نياز به توضيح ندارد. فكر مي‌كنم هر كس كه ذره‌اي منيت و يا عقده‌ي خود كم بيني داشته باشد، به خوبي مي‌فهمد لذت سخنراني چه لذتي است. آدم يك گوش مفت پيدا كند و يك ريز حرف بزند. خاطره بگويد. به صورت كاملا زيرپوستي، اظهار فضل كند. باز هم كاملا زيرپوستي، زيرآب اين و آن كه مي‌توانند از دوستان و آشنايان مشترك باشند را بزند و... . اين لذت واقعا بي‌پايان است و به حال و روز خلاقيتم در آن لحظه بستگي دارد و همه جوره مي‌توانم آن را كش بدهم.

و لذت بعد هم وقتي است كه مي‌شنوم:"خيلي ممنونم كه راهنماييم كرديد. واقعا كمك بزرگي كرديد. حرف‌هاتون تاثير عجيبي روم گذاشت. از فردا زندگي ديگه‌اي رو شرع مي‌كنم و..." كه ديگر واقعا روحم به پرواز در‌مي‌آيد. من يك زندگي را نجات دادم. من يك انسان معمولي را تبديل به يك انسان خاص كردم. من نسل يك آدم معمولي را از انحراف نجات دادم. من بشريت را نجات دادم. من يك فرشته‌ام. من... من... من...

و هر وقت هم طرف را مي‌بينم و جواب سلامش را مي‌دهم، نگاه قدرشناسانه‌اش و اين كه مي‌دانم مرا مرد بزرگي مي‌داند، تارهاي روحم  را با لذت آرامي مرتعش مي‌كند. و هر روز تعداد آدمهايي كه اين حس را به من مي‌دهند بيشتر مي‌شوند.

پي‌نوشت: اگر فكر كرديد اين يك مطلب طنز است درست فكر كرده‌ايد اما بدانيد يك طنز واقعي است! متاسفانه من واقعا اين‌طورم! با بيان اين موضوع هم خواستم اولين مرحله‌ي رفع عيب، يعني اقرار را انجام دهم. باور كنيد!

 

2  87/07/24 -  17     | 

زیبایی یوسف سلحشور

 

خانم‌ها لطف كنند و بگويند اگر ترنج و چاقو به دست، يوسف سلحشور را ببينند، دست‌شان را مي‌برند يا ترجيح مي‌دهند ترنج‌شان را ميل كنند؟  

آقايان هم بگويند زليخا چقدر زيباست؟ واقعا آن قدر زيباست كه براي يوسف سخت بود دست رد به سينه‌اش بزند؟

براي من مهم است كه بدانم زيبايي شناسي من ايراد دارد يا جناب سلحشور.

2  87/07/22 -  21     | 

لانه‌زنبور روشنفكران!

 

به نظر من نمي‌توان منكر ضعف نوشتاري بسياري از نوشته‌ها شد. اما بسياري از خوانندگان، برداشتهاي فرامتني دارند و به تصوير ذهني خودشان بيش از حرف نويسنده نگاه مي‌كنند. حتي من فكر مي‌كنم خيلي‌ها نوشته را درست نمي‌خوانند. سری به اين كامنت‌ها بزنید و اهالی وبلاگستان را بهتر بشناسید.

و خوابگرد را هم ببينيد كه به بهانه‌ي نظر شخصي‌اش درباره زيبايي گلشيفته فراهاني، چه زيبا، چوب در اين لانه‌ي زنبور كرده است.

 

2  87/07/21 -  13     | 

دیدم کلاغی

نيمه‌ي مهر گذشته و يكي از نوستالژي‌هاي من از مهر و پاييز، كلاغها هستند. شهر كوچك من پر از باغ و كلاغ است. اين جا دو نوع كلاغ فراوان است. كلاغ‌هاي سفيد و سياه تميز (شبيه پرستو ولي بزرگتر) و كلاغهاي خاكستري و سياه بدقواره. با ديدن آنها ياد شعر كلاغ مي‌افتم.  البته نمي‌دانم اسمش همين است يا نه اما براي من شعر قشنگي است. كودكي‌هاي من پر بود از كلاغ‌ها. روزي كلاغي روي يك درخت نشسته بود. گفتم بزنمش. اما درخت بلند بود و هدف گيري سخت. با نااميدي تمام يك سنگ برداشتم و پرتاب كردم. سنگ خورد به شاخه‌ي نازك زير پاي كلاغ. درست بين دو پايش. كلاغ فرار كرد اما من از هدف‌گيري خودم كلي كيف كردم...

دو سه سال پيش جمله‌اي شنيدم از راديو كه احتمالا از كسي است كه كودكي‌هايش پر از رود و بركه  و قورباغه بوده: "بچه‌ها شوخي شوخي به قورباغه‌ها سنگ مي‌زدند و قورباغه‌ها جدي جدي مي‌مردند". ياد سنگ‌اندازيهاي خودم افتادم. البته خوشبختانه هدف‌گيري من خيلي خوب نبود و به جز يك دار كوب چيزي نكشته‌ام! باور كنيد دوستانم با تيركمان(قلاب سنگ)، كلي گنجشك و كبوتر مي‌زدند و كباب مي‌كردند و مي‌خوردند! و حالا هم خودم را آماده كرده‌ام كه در روز قيامت آن داركوب زيبا با سنگي مرا بكشد و يا با نوكش سرم را سوراخ كند و كرمهاي آن را بخورد و درون مغزم خانه‌اي براي خودش درست كند...

ديروز دوباره ياد شعر كلاغ افتادم. براي دخترم ‌خواندمش. عاشق شعر است. آن قدر گفت "دوباره بخون" تا حفظ شد:

رفتم به باغي

     ديدم كلاغي

           كلاغ زاغي

                 سنگو برداشتم

                      زدم به پايش

                            پايش خون اومد

                                   بردمش دكتر

                                         دكتر دوا داد

                                                دوا رو دادم خورد

                                                        فردا شبش مرد

اينكه "پايش" با بقيه‌ي شعر همخوان نيست، باعث رفتن آبروي شاعر و اينكه دكتر چه دوايي داده كه يك زخم ساده‌ي پا به مرگ كلاغ منجر شده هم، باعث بدنامي پزشكان خواهد شد و مرا از گرفتن مجوز چاپ اين نوشته نااميد خواهد كرد و شايد هم به همين دليل است كه تا حالا از اين داستان، كارتوني، تئاتري چيزي ساخته نشده  اما به هر حال به همين سادگي كلاغي مرد. و من حالا فكر مي‌كنم كه نكند اين شعر، مازوخيسم را در كودكم را زنده كند!

2  87/07/17 -  15     | 

كمي درباره‌ي خودم

 

نه ماهه بودم كه در اهواز به دنيا آمدم. فروردين 1351. اهواز شهر مادرم بود. يك ماه بعد در شهري كوچك بودم كه تعداد محمودهاي وبلاگ نويسش خيلي كم است، پس اسمش را نمي‌گويم. اين شهر، شهر قشنگی است. شهر پدرم بود و به ناچار شهر من هم شد. آن موقع ده ماهه بودم ولي همه يك ماهه مي‌دانستندم؛ نمي‌دانم چرا آدمها تا چيزي را نبينند باور نمي‌كنند.

چهارده سال گذشت (به حساب خودم چهارده سال و نه ماه). به تهران رفتم و بيست سال در آن زندگي كردم. زندگي را هم از سينما رفتن در پس‌كوچه‌هاي لاله‌زار بگير تا درس و ازدواج و رفتن به نمايشگاه مينياتور در موزه‌ي هنرهاي معاصر با دختر چهار ساله‌ام.

حالا هم  بيش از يك سال است كه به همان شهر كوچك برگشته‌ام. و به خيال خودم مشغول لذت بردن از طبيعت آرام و كوهستاني و سرسبز اينجا هستم. اما همسرم نظر ديگري دارد. به نظر او مشغول تحمل مشكلات خاص زندگي در يك جامعه‌ي كوچك هستيم. و فعلا با خيال اينكه يكي دو سال ديگر به تهران برمي‌گرديم روزگار مي‌گذرانيم.

بقيه‌ي مسايل زندگيمان هم كم و بيش مشابه شما و ديگران است.

2  87/07/16 -  10     | 

ترقیدن!

 

ترقي مي‌كنند مردم از پايين به بالا، من از بالا به پايين مي‌ترقم!

گمگشته كجا و بزنگاه كجا؟ حاج يونس فتوحي كجا و حاج فرامرز قريبيان كجا؟ و...

به نظرم همين چند جمله هم درباره‌ي سريالهاي امسال زيادي است.

2  87/07/13 -  12     | 

KHATAMI GO HOME

قبل التحرير: يك آدم احساساتي، تحليل سياسي هم كه مي‌نويسد، از همان تيتر، دست‌ خودش را رو مي‌كند. بر ما ببخشاييد. ما اينكاره نيستيم. اما گفته بودم كه درباره‌ي همه چيز نظر مي‌دهم! و اگر حوصله كنيد و نظر بدهيد درباره‌ي نظرم، ممنون‌تان خواهم شد.

اساسي‌ترين سوال سياست امروز لابد اين است كه "خاتمي بيايد يا نيايد؟". براي پاسخ به اين سوال بايد سعي كنيم فضاي احتمالي انتخابات را بازسازي كنيم:

در اين انتخابات، يك طرف قضيه احمدي‌نژاد است. برگهاي او مشخصند: حمايتهاي خاص!، طرحهاي استاني، طرح تحول اقتصادي، دكتر! كردان و  پوپوليسم

طرف ديگر قاليباف است. برگهاي او عبارتند از: عملكرد شهرداري، پشتوانه‌ي حزبي، پشتوانه‌ي حكومتي و تفكر توجيه هدف وسيله را!

طرف بعد كروبي و برگهايش: ماهيانه 100 هزار تومان، شلوغ‌بازي و خستگي‌ناپذيري در چانه‌زني، اصلاح‌طلبان عمل‌گرا و  لباس

و اگر خاتمي بيايد طرف ديگر هم او كه برگهايش هم عبارتند از: اقبال نسبي مردمي، سلامت سياسي و اقتصادي، اصلاح‌طلبان مشاركتي و سازمان مجاهديني و سابقه‌ي هشت سال حكومت و البته سيادت و لباس

كسان ديگري هم ممكن است بيايند كه بر اساس روند چند ساله‌ي انتخابات تكليف‌شان روشن است. البته در يك پيش‌بيني نه ماهه‌ي سياسي، آن هم در اين مملكت پيش‌بيني ناپذير، نمي‌توان احتمالاتي مثل زلزله و سونامي را پيش‌بيني كرد بنابر اين با همين مفروضات ادامه مي‌دهم.

با اين شرايط، ساده‌انگارانه است كه راي بيست و سه و يا حتي بيست ميليوني براي خاتمي متصور باشيم. حتي احتمال شكستش هم دور از انتظار نيست. چرا كه از ويژگيهاي بارز ملت ما پس زدن امتحان داده‌هاست. خاتمي، نزد نخبگان لااقل، امتحان خوبي پس نداده. او در دوره‌ي دوم خيلي غر زد اما هميشه تمكين كرد. البته شايد بگوييد با امتحاني كه احمدي نژاد پس داده روي خاتمي سفيد شده اما بايد اين چند ماهي كه در اختيار احمدي‌نژاد هست را هم حساب كنيم. او نشان داده كه براي كسب قدرت هر كاري مي‌كند. حتي چوب حراج زدن به بودجه‌ي سال 88 و تمام صندوق ذخيره. قدم اول را هم با اخراج مظاهري از بانك مركزي برداشته. و مي‌دانيد كه او اول خرج مي‌كند بعد اجازه مي‌گيرد. پس مي‌تواند در اين چند ماه پشتوانه‌ي مردمي ‌نسبي‌اي فراهم كند. دو تا از مهمترين برگهايش هم به درد همين كار مي‌خورند.

از طرفي كروبي و قاليباف هم آراي خاص خودشان را دارند. البته فرض كنار رفتن كروبي به نفع خاتمي هم گرچه فرض محالي است(كروبي اخيرا هيچ خودش را دست كم نمي‌گيرد)، با اين حال تاثير زيادي بر راي خاتمي نخواهد داشت. اندك آراء اصلاحاتي‌اش مال خاتمي اما آراء 100 هزار توماني او به سمت احمدي‌نژاد بيشتر كشش دارند. پس با اين شرايط در خوش‌بينانه‌ترين حالت، خاتمي مي‌تواند با حداكثر 15 ميليون راي برنده‌ شود.

اصلا بي‌خيال آسمان ريسماني كه بافته‌ام، فرض مي‌كنيم خاتمي با همان 20 ميليون راي به دفتر سابقش برگردد. با نگاهي سطحي به شرايط سياسي، واضح است كه شرايط كار براي خاتمي بسيار بدتر از دوم خرداد است. مجلس و شوراي نگهبان مخالف، گروههاي فشار نه روز يك بحران و نيز  رشد تشكيلاتي مخالفان اصلاحات از يك طرف و ضعف‌ها و اختلافات درون تشكيلاتي اصلاح‌طلبان هم از طرف ديگر، تشكبل يك دولت قوي براي پيشبرد اصلاحات را با مشكل مواجه خواهد كرد. خاتمي را هم كم و بيش مي‌شناسيم؛ او يك تداركاتچي آرام است. چرا كه اگر اهل دعوا و مرافعه بود، در دوره‌ي دومش بهترين شرايط براي دعوا و خروج از حاكميت مهيا بود.

پس اگر بيايد و برنده شود علاوه بر اينكه امتيازات تحريم از دست خواهد رفت، 30 ميليون راي به پاي تثبيت نظام ريخته شده و  چيزي عايد اصلاحات نخواهد شد. در اين شرايط بايد منتظر 4 سال پر تنش براي تخريب هرچه بيشتر اصلاحات و خراب‌تر شدن اوضاع كشور باشيم (شريعتمداري مي‌تواند يك تنه اين كار را انجام دهد). و اگر هم بيايد و برنده نشود، ميخ ديگري خواهد بود بر تابوت اصلاحات.

اما اگر خاتمي نيايد، رقابت اصلي بين سه نفر باقي‌مانده خواهد بود. در چنين شرايطي، اگر بگذارند، ممكن است برد با اصلاح‌طلبان باشد، اما اين براي اصلاح‌طلبان يك دام خواهد بود. شجاعت كروبي بيش از خاتمي است اما ويژگيهاي اخلاقي خاتمي را ندارد و پرونده‌هايي نظير شهرام جزايري نقطه ضعف اساسي او محسوب مي‌شوند. او در ميان اصلاح‌طلبان اتوريته‌ي لازم را ندارد و با خودمحوري خاصي كه دارد قابليت بالايي براي از هم پاشيدن اصلاحات دارد. به نظرم او خود را محق قدرت مي‌داند و براي حفظ آن چه بسا از خاتمي هم بيشتر تمكين كند. پس انتخاب او شرايطي بدتر از انتخاب خاتمي براي اصلاحات رقم خواهد زد.

پس چه بايد كرد؟

به نظر من قاليباف مي‌تواند محلل اصلاحات شود. شجاع است، تكنوكرات است، عمل‌گراست، اتوريته و پشتوانه‌ي مديريتي لازم را هم دارد. تنها ايرادش اين است كه متعلق به اردوگاه رقيب است كه اگر درست‌تر به موضوع نگاه كنيم، اين مهمترين نقطه‌ي قوت اوست. چرا كه با همين ويژگي، مي‌تواند بدون مانع جدي، اهدافش را به پيش برد. او مي‌تواند خطوط قرمز اصلي را كمرنگ كرده و از خطوط قرمز فرعي هم عبور كند. او كسي است كه اگر با لابي پنهان اصلاح‌طلبان پيروز شود، فضايي مناسب براي كار سياسي به آنها بدهد. و مهمتر از آن، مسايل ظاهرا لاينحل نظام را براي هميشه حل كرده و بسترهاي لازم براي فعاليت سياسي را بهبود بخشد. او مي‌تواند موضوع هسته‌اي را به نحو مطلوبي فيصله دهد. رابطه با امريكا را حل كند. فضاي مسموم بين‌المللي ضد ايران را تلطيف كند. و البته اقتصاد را سامان دهد. او مطلقا نظامي نيست؛ از سر حادثه به نظامي‌گري افتاده و در همان لباس هم چه در نيروي هوايي سپاه و چه در نيروي انتظامي، تكنوكراسي‌اش بيشتر نمود داشته تا نظامي‌گري‌اش. مديريت موفق شهرداري تهران هم آخرين نقطه بر اين تحليل است. و لزوم پيروزي او وقتي بيشتر احساس مي‌شود كه آلترناتيوش را احمدي‌نژاد بدانيم. احمدي‌نژاد!

 

2  87/07/08 -  2     | 

ادرار در تلوزیون

 

من نمي‌دانم اين تكانهاي ناشي از فشار ادرار كه از مهران غفوريان تا مهران مديري و بقيه را گرفته و آخرين ويرايشش را هم عطاران ارايه كرده، چقدر خنده‌دار است؟

لازم به گفتن نيست كه من اصولا تلوزيون نمي‌بينم  و اين قسمت بزنگاه را هم تصادفي ديدم!!!

2  87/07/05 -  15     | 

روزه
 

جمله‌ي "روزه براي سلامتي مفيد است" چقدر ديني است؟

2  87/07/03 -  15     | 

درباره‌ي فقر، و بي‌نقابي در نت

آشنايي كه نمي‌شناسم متن زير را در پست قبل به صورت خصوصي ارسال كرده:

سلام
همونطور كه گفتي « مهم نيست كه اونا چي ميگن» پس زياد ناراحت نشو.
فقر موضوع مهمي است. خوب است كه به آن پرداخته‌اي. به نظر من فقر مقوله‌اي است كه بيشتر بايد با عقل به آن نگاه كنيم تا احساس. نظر من هم اجمالا به شرح زير است:
1 - اگر فقر را مقابل بي‌نيازي بگيريم، نتيجه مي‌گيريم كه هر كس بي‌نياز نباشد فقير است. در واقع هر كس احساس بي‌نيازي نكند فقير است. كسي كه خانه‌اي 100 متري دارد ولي در آن احساس بي‌نيازي نكرده و به دنبال خانه‌اي 150 متري است و يا كسي كه پرايد دارد و به دنبال 206 است و يا كسي كه ماكسيما دارد و به دنبال رولزرويس است فقيرند يا كسي كه با سه فرزند در اتاقي 9 متري زندگي مي‌كند و با همان هم احساس بي‌نيازي مي‌كند؟
2 - به نظر من نتيجه كمك به فقرا بيشتر رهايي كمك كننده از فقر روحي است تا رهايي فقير از فقر مادي.
3 - از ديدگاه اقتصادي بايد ديد كمك كمك كننده چه قدر در رفع فقر فقير مؤثر است؟ و با اين ديدگاه روزي 500 تومان صدقه كمك به فقرا محسوب نمي‌شود. و بيشتر رهايي از عذاب وجدان و يا ترس از «اوخ» شدن است. به نظر من به جاي آنكه بگوييم: «صدقه رفع بلاست» بايد بگويم: « صدقه رفع فقر است».
4- كمك به فقراي محبت هم از مهمترين كمكهاست است و توانايي‌هاي خاصي مي‌طلبد. خوش به حالت كه اين توانايي را در خود ايجاد كرده‌اي.
پيروز باشي»
این رو یادته ؟؟ برای نرگس گذاشته بودی ؟؟
زیاد به آدمهای توی نت و اعتقاداتشون باور نداشته باش !!! اینجا همه چیز مجازیه ... حتی همین بی نقاب روی صورتش هزاران نقاب هست ...
مواظب باش ... همین . یک بی نشان آشنا
..."

درست مي‌گويد متن بالا نظر من در يكي از پستهاي نرگس است. اما هر چه بالا و پايين مي‌روم چيزي دستگيرم نمي‌شود. اولا نمي‌دانم اين نظر چه ارتباطي با پست من دارد؟ ثانيا برای من مهم نیست كه اعتقادات واقعي آدمهاي نت چيست. اينكه آنچه من مي‌بينم خود واقعي آدمهاست يا نقابشان چه ارتباطي به من دارد؟ مگر من در اينجا به دنبال خود واقعي آدمها هستم؟ راستش من در دنياي واقعي هم دوست دارم با خود آرماني افراد روبرو شوم. معمولا هم وقتي خود واقعي كسي را ديده‌ام رابطه قطع شده است. مگر قرار است با همه ارتباط همسري يا دوستي عميق داشته باشم كه خود واقعيشان را بخواهم؟ به نظر من هر كس حداكثر يك يا دو دوست و همراه صميمي و با خودِ واقعي مي‌خواهد. و اگر در جامعه همه با خود آرماني ظاهر شوند همه‌ي مشكلات ارتباطي حل خواهد شد. تا نظر شما چه باشد!

و دوست ناشناسم  نگران نباش مگر دقت نكرده‌اي كه Delete  نزديكترين دكمه به End است؟

و كاش شجاع‌تر بودي و مودب‌تر. و مطمئنم هستم بي‌نقابي كه من مي‌بينم بي‌نقابي است كه بايد ببينم!

پیروز باشی

2  87/07/01 -  13     |