به مناسبت تولد صبيه، از امشب به مدت يك شب، در منزل شخصي، جشن و پايكوبي برقرار ميباشد. با ملاحظهي عدم امكان پذيرايي، عرايض تبريك را مجازا پذيرا بوده و پيشآپيش، ممنونم مينماييم.
امضا: اينجانب و منزل
پ.ن: براي همتون آرزوي شادي دارم.
خب حتما تا حالا فهميدهايد كه يكي ديگر از خصوصيات بد من، تلون مزاج است. من نميتوانم يك قالب را بيش از چند روز تحمل كنم. در مورد همه چيز همين طورم. معمولا قبل از به دست آوردن چيزي، شديدا براي به دست آوردنش تلاش ميكنم ولي وقتي به دستش آوردم، زود دلم را ميزند. چند سالي است كه اين را فهميدهام و خيلي هم تلاش كردهام اين صفت را اصلاح كنم. اما فعلا همين است كه ميبينيد.
به وب مسافر شب و نگار و نیلي و مصطفي كه ميروم ميگويم چه قالب قشنگي دارد؛ كاش مال من بود. به وب آرمان كه ميروم ميگويم چه قالب خاصي است؛ قبلا در وب قالب ساز ديده بودمش، كاش برش ميداشتم. به وب گيتي كه ميروم ميگويم چه ساده؛ حتما گيتي قلب بزرگي دار كه در قيد و بند اين ظواهر نيست و...
خلاصه هميشه مرغ همسايه برايم غاز است. البته ميدانم كه اگر هر كدام از اين قالبها مال من بودند هم بيش از يك ماه دوام نميآوردند. اما چه كنم كه اين خصوصيت هميشه با من است. تا حالا هم چندين بار توبه كردهام. اما سودي نداشته. بيت:
توبه كردم كه دگر مي نخورم در همه عمر به جز از امشب و فردا شب و شبهاي دگر
اما شايد روزي بتوانم مثل جان نشِ "ذهن زيبا" با اين خصوصيت بد كنار بيايم و با اينكه هميشه با من است، اجازه ندهم در كارم دخالت كند. شايد هم يك ماه ديگر قالب جديدي ديديد.
...شايد هم نامهاي به احمدينژاد نوشتم!
شايد لازم است كمي بيشتر دربارهي پست قبل حرف بزنم. يكي از موضوعاتي كه از قديم در ذهن من بوده، مسئلهي هم جنس گرايان است. از بچگي در گوشم خواندهاند كه يك آدم نرمال، مسلمان است و درس ميخواند و شغلي به دست ميآورد و ازدواج ميكند و بچهدار ميشود و بچههايش را خوب تربيت ميكند و ميميرد و به بهشت ميرود. منظور از ازدواج هم ازدواج با غير همجنس بوده. بزرگتر كه شدم فهميدم كه بعضيها هم جنس بازند. يعني گرايشي به جنس مخالف ندارند. و در نگاه اول قوم لوط را به ياد ميآوردم و آنها را آدمبد ميدانستم و بر اساس پيشفرضها، آنها را از داشتن زندگي نرمال و رفتن به بهشت محروم ميديدم.
از طرفي جسته و گريخته مطالبي در رسانهها دربارهي آنها ميديدم. كم كم فهميدم كه اين مسئلهي چند نفر منحرف! كه در پارك دانشجو و لاله رفت و آمد مي كنند نيست؛ مسئلهاي جهاني است. مسئلهاي انساني است. گروهي از آدمها در دنيا اينطورند. فيزيولوژي جسمي و روحيشان اينطور است. اما به هر حال ناهنجار محسوب ميشوند. يعني وقتي يك پسر ميبينيد كه آرايش دخترانه كرده و به نوعي مايل است با يك پسر ديگر ارتباط جنسي برقرار كند چندشتان ميشود. نميتوانيد او را دوست خود بدانيد. خيلي روشنفكر باشيد با او دوست ميشويد ولي مايل نيستيد اين دوستي علني شود. يا دوست نداريد فرزند يا برادر يا خواهر كوچكتان با آنها دوست شوند. يا اگر بفهميد پدر يا مادرتان يكي از آنهاست و چنين روابطي دارد از او متنفر ميشويد.
چند وقت پيش در وبلاگ يك خانم ديدم كه وقتي در خانهي جديدش مشغول كار بوده، از آپارتمان مجاور صداي نالههاي عاشقانه ميشنيده و فكر كرده كه مرد و زن همسايه مشغول معاشقهاند اما وقتي خواسته از آپارتمان خارج شود، مرد همسايه را ديده كه دست در دست مرد ديگري از آن خانه خارج ميشود. و خيلي تعجب كرده و نگران شده كه چنين همسايهاي دارد.
جلوتر كه رفتم ديدم خيلي از بزرگان دنيا هم از اين گروهند. مثلا يكي از دلايلي كه ميشل فوكو را با يك پسر جوان كه پارتنرش بوده، در سال 57 به ايران كشاند اين بود كه تصور كرده بود اسلام هم جنس گرايان را به رسميت ميشناسد. او مهمان احسان نراقي بود اما همسر نراقي تا اين موضع را فهميد او را از خانه بيرون كرد.
از طرفي ديگر ديدم كه اين موضوع صرفا بحثي ديني نيست كه فقط براي ما و مسيحيان مسئله باشد. و در دنياي لائيكها هم موضوعي مهم محسوب ميشود. لائيكها هم اين نوع روابط را ناهنجار ميدانند و مخالفتهاي تندروانهاي با آن ميكنند. در بسياري از ايالتهاي امريكا اين نوع روابط قانوني نيست. البته امريكا كشوري ديني محسوب ميشود و در اروپا وضعيت متفاوت است.
...
همهي اينها را كه گفتم نگاهي از بيرون به آنهاست. وارد دنيايشان كه ميشوي ميبيني كه چند نوع هستند و هر نوع مسايل خاص خودش را دارد و...
من هنوز نتوانستهام بشناسمشان و فعلا در حال خواندنشان هستم. فكر ميكنم بايد مورد توجه قرار گيرند. منظورم از توجه هم ترحم نيست. ما شعار ميدهيم معتاد خلافكار نيست؛ بيمار است. او را طرد نكنيد. بدون اينكه منظورم قياس باشد، ميپرسم چرا آنها را طرد ميكنيم؟
پ.ن:فكر ميكردم وقتي بخوانيدشان اينجا يا در وب خودتان حرفي براي گفتن داشته باشيد اما اگر فقط توانسته باشم معرفي كرده باشم هم برايم كافي است.
چرا كسي دربارهي پست "آنها" نظري نداد؟ فكر ميكردم موضوع بحث برانگيزي شود.
پيشتر فكر ميكردم وقتي غمگينم مينويسم.
بعدتر كه به نوشتهها نگاه كردم، ديدم چقدر كم غمگينم!
تعجب كردم.
فكر ميكردم هميشه غمگينم.
اما هميشه ننوشته بودم.
نميدانم.
شايد هم دوباره پرتقال فروش را گم كردهام.
شايد هم اين يك شعر باشد.
نظر شما چيست؟
پ.ن: اين يك تقطيع پلكاني است. اگر با حس و بدون نقطه خوانده شود شعر، وگرنه نثر است.
پ.پ.ن: شاید هم دست دیگری در کار باشد!
راه ميافتي كه "جاده مرا مي خواند" و هي ميروي و هي ميروي. اما نميداني كه آسمان و زمين دست به يكي كردهاند که نابودت کنند.
...
مي توانستي كنج خانهات بتمرگي و به سلامتت دلخوش باشي تا اينكه هزار و سيصد كيلومتر بكوبي و كنج خانهي غريبهاي دست به گريبان دستمال كاغذي و ديفن هيدرامين، عطسه و سرفهات را ببلعي و نگاههاي نگران صاحبخانه را تحمل كني كه ويروسها را ميشمارد...
چند روزي این جا را خوب وارسي كردم. فهميدم چيزي دربارهي اطرافم نميدانم. دربارهي انسانهاي ديگر.
من به نان و آزادي ميانديشيم و ديگران ميخواهند فقط پذيرفته شوند. همين طور كه هستند. انسان.
اين را مديون نيلي هستم.
ساعتي پيش خانمم از حنابندان دختر عمويش آمد. خسته و كوفته بود. ميگفت خانوادهي داماد به كساني كه لوازم داماد را حمل كرده بودند شاباش ندادند. راستش مطمئن نيستم كلمه را درست نوشته باشم. شاهباش، شادباش و يا چيز ديگر؟ من در اين نيمهي دوم عمر، هنوز بعضي چيزهاي پيش پا افتاده را بلد نيستم. مثلا همين حنابندان را نميدانستم براي چيست. فكر ميكردم ميزنند و ميرقصند و حنايي به دستشان ميگذارند و ميآيند. پيش خودم حنا را هم به سنت نسبت ميدادم. و كمي هم متعجب بودم كه تنها مجلسي است كه آلوده به مظاهر مادي امروزي نشده و صرفا شادي است. اما وقتي اصل موضوع را فهميدم كلي به خودم خنديدم. فهميدم كه در واقع مجلسي است براي به رخ كشيدن خريدهاي عروس و داماد و آمادگي براي ميدان رزم عروسي!
ميگفت خانوادهي عمويش از اينكه داماد شاباش نداده، خيلي ناراحت شدند. حتي به رويش هم آوردهاند ولي باز هم زير بار نرفته. خانوادهاش گفتهاند لازم نيست. پر رو ميشوند. ظاهرا فرهنگ خانوادهي داماد از نوع "بي" ميباشد. ميگفت حتي براي رقص عروس هم كسي شاباش نداد. براي اين كه شيرفهمم كند، با حنابندان خواهرش مقايسه ميكرد و ميگفت خانوادهي عروس خيلي ناراحت شدند. و به نظرش كمي هم حقشان بود. ميگفت خيلي پر مدعا هستند و ديگران را داخل آدم نميدانند. ولي آبرويشان رفت. ميگفت...
خانمم تنها حلقهي اتصال من با آدمهاي واقعي است. او هم مرا ميشناسد و هم رجالهها را. معادل زنانهي رجاله را نميدانم. شايد "رجاله" را بتوان مثل "خالهزنك"، هم براي مردان و هم براي زنان به كار برد. اگر او نبود واقعا بايد به فكر بياباني و چادري ميبودم. البته خودش از اين وضع ناراحت است و خيلي وقتها دلش ميگيرد. حتي بعضي وقتها هم كم ميآورد. به دليل شغلش، خيلي در معرض خالهزنك بازي است. خياط است.
با او مينشينيم و غيبت اين و آن را ميكنيم. نميدانم اين كار چه قدر خوب است؟ ولي ما يكي شدن را در اين ديدهايم! غيبت با خانمم را، حرف زدن با خودم ميدانم. دربارهي همه كس و همه چيز هم نظر ميدهيم. هميشه هم سعي ميكنيم آدمها را آدم ببينيم و توقع معقولي از آنها داشته باشيم. يكي را كه روزي براي عملي سرزنش كردهايم روزي ديگر، براي عملي ديگر، ميستاييم.
امسال هم كه سال عروسي بود. نميدانم دنبال جوانها كردهاند كه ازدواج كنند و آمار طلاق را بالا ببرند و بنيان خانواده را بحراني نشان دهند. دوستي شمال شرقي ميگفت:"به نظر من مهمترين دليل طلاق ازدواج است". زندگيتان را بكنيد ديگر. ازدواج براي چيست؟ تورم را چرا بالا ميبريد؟ عكس خدا را چرا پاره ميكنيد؟ مرگ بر امريكا...
چه ميگفتم؟ ...آهان عروسي. خلاصه امسال در چند عروسي شركت كرديم و درباره چندين عروسي هم در خانه حرف زديم. خواستگاري، جهيزبه، مهريه، خريد، لباس، آرايش عروس، رنگ مو، تالار، غذا، كادو و...
به اين نتيجه رسيدهام كه عروسي و ملحقات آن مبتذلترين مراسمي هستند كه برگزار ميشوند. مثل ديگر مراسم و آيينهايمان!
روزگار غريبي است نازنين ...
نميدانم چرا با آنكه از شاملو خوشم نميآيد اين مصرعش ورد زبانم است؟!
روزگار غريبي است نازنين!
طاهرهي صفار زاده!
اينكه چادري نباشي و تمام اركان نظام هم براي مرگت پيام بدهند، از بزرگي توست يا كوچكي بعضي ملاكها؟
اين هم مطلبي تكراري است كه يكي از دوستانم فرستاده. فكر ميكنم به دوباره خواندنش بيارزد:
خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را ميشنوم. اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
خدا را شكر كه ماليات ميپردازم. اين يعني درآمدي دارم و بيكار نيستم.
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاشهاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بودهام.
خدا را شكر كه لباسهايم تنگ شده. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي ميافتم. اين يعني توان سخت كار كردن دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم. اين يعني خانهاي دارم.
خدا را شكر كه در جايي دور، جاي پارك پيدا كردم. اين يعني هم اتومبيلي براي سوار شدن دارم و هم توان راه رفتن.
خدا را شكر كه سر و صداي همسايهها را ميشنوم. اين يعني توانايي شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتوكردني دارم. اين يعني لباسي براي پوشيدن دارم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني هنوز زندهام.
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار ميشوم. اين يعني اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو، جيبم را خالي ميكند. اين يعني عزيزاني دارم كه ميتوانم برايشان هديه بخرم.
سهم ثانيههام این روزها، آهنگ وب میثم اشتری شده.
براي اولين بار به انجمن اوليا و مربيان مدرسه رفتم. بله، بالاخره ما هم ولي دانشآموز شديم. يادم ميآيد، مدرسه كه ميرفتم، هر وقت نامهاي براي پدرم ميدادند، بالايش، با فونتي درشتتر از متن نوشته شده بود "ولي دانشآموز..........". روي نقطهچين هم اسم من بود با خودكار. كارنامه هم كه ميداند در كادري مقابل نمرهها نوشته شده بود "محل امضاي ولي دانش آموز". پيش خودم فكر ميكردم كه "ولي دانشآموز" چه قدر مهم است كه به مدرسه دعوت ميشود و با مدير جلسه دارد. و تا كارنامه را امضا نكند، معلم ولكنمان نيست. احساس ميكردم كه پدرم چه قدر بزرگ است. هيچ وقت هم فكر نكردم كه اين نامه را به همهي بچهها دادهاند و پدرهاي همه، ولي دانشآموز هستند. پيش من ولي دانشآموز بودن خيلي بزرگ بود و پدرم تنها ولي دانشآموز دنيا! البته امضاي پر طمطراق و زيباي او هم در اين قضيه بيتاثير نبود. گاهي امضاي ولي دانشآموز دوستانم را ميديدم كه يك اسم با خط اول دبستان و يا يك ضربدر بزرگ و گاهي يك اثر انگشت بود. اما امضاي ولي من تركيبي از اسمي تحريري و چند خط منحني زيبا و كشيده بود. هر كس هم آن امضا را ميديد فورا ميگفت بابات با سواده؟ و من هم بادي به غب غب انداخته و ميگفتم بله...
با ناراحتي تمام از جلسه برگشتم و مي خواستم ناراحتيام را روي كيبورد بريزم كه ذهنم جاهاي ديگري رفت. بگذريم. فقط بگويم كه تا آموزش و پرورشمان اين است خودمان هم اينيم! همه چيزمان به هم ميآيد. صحبتهاي جلسه، همه دربارهي پول بود و ساختن آبخوري و دستشويي و اينكه سرانهاي كه آموزش و پرورش براي هزينههاي مدرسه ميدهد، 10 درصد هزينهها را هم پوشش نميدهد و...
تحمل اينها سخت نبود. به هر حال كم و بيش ميدانيم و ميدانيد در مملكت گل و بلبل چه خبر است. مشكل اصلي من وقتي شروع شد كه مسئول عالي رتبهي(!) اداره براي سخنراني به روي صندلي نشست. به نظرم تعادل رواني نداشت. از هر سه جمله، يك جملهاش تعريف از خود بود. شهوت سخنراني داشت. برخوردهايش هيستريك بود. ميخواست ثابت كند كه بيشتر از همهي ما ميفهمد. اصلا كسي را داخل آدم حساب نميكرد. و در آخر هم گفت:"افتخار ما اين است كه در اين شهرستان اجازه نداده و نميدهيم دختران دبيرستاني بدون چادر به مدرسه بروند".
...آه ولي دانش آموز چهها بايد بكشي در اين مملكت با اين دانشآموزت!