به نظر من "يوسف پيامبر" بهترين سريال براي آموزش داستان حضرت يوسف به گروه سني الف و ب ميباشد! خوشحالم كه متوليان فرهنگ اينهمه براي آموزش بچهها هزينه ميكنند!
پ.ن: ميدانم كه بدآموزي هم دارد اما مگر "عمو پورنگ" ندارد؟
چهقدر "قلعهي حيوانات" را دير خواندم. اگر نخواندهايد، بخوانيد. البته نه با ترجمهي حوريا موسايي؛ ترجمهي لغت به لغت و بدون ويرايش و بدون نمونهخواني! فكر ميكنم منصوره چراغي ِ ويراستار، دخترخالهي صاحب نشر تميشه باشد! شايد هم دختر خودش! يا دختر كدخداي دهشان!
ستارهها پشت كوه ريختند
و فردا خورجين چوپانان پر از ستاره بود
دو سه هفته پيش چاپ نهم "بيبال پريدن" قيصر امين پور را از يك نمايشگاه كتاب خريدم. چاپ اول آن سال 70 است. فصل "كتابها مثل آدمها هستند" را كه خواندم ديدم انگار اين فصل براي آدمهاي وب نوشته شده. حتي به نظرم ميشود گفت وب به تخيل قيصر عينيت داده.
:
بعضي از آدمها جلد زركوب دارند. بعضي جلد سخت و ضخيم و بعضي جلد نازك. بعضي سيمي و فنري هستند. بعضي اصلا جلد ندارند.
بعضي از آدمها با كاغذ كاهي چاپ ميشوند و بعضي با كاغذ خارجي.
بعضي از آدمها ترجمه شدهاند.
بعضي از آدمها تجديد چاپ ميشوند و بعضي از آدمها فتوكپي يا رونوشت آدمهاي ديگرند.
بعضي از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند.
بعضي از آدمها عنوان و تيتر دارند. فهرست دارند. و روي پيشاني بعضي آدمها نوشتهاند: حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضي از آدمها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش ميرسند و بعضي از آدمها بعد از فروش پسگرفته نميشوند.
بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدمها جيبي هستند و ميشود آنها را توي جيب گذاشت، بعضي از آدمها را ميتوان در كيف مدرسه گذاشت.
بعضي از آدمها نمايشنامهاند و در چند پرده نوشته ميشوند. و بعضي از آدمها فقط جدول و سرگرمي و معما دارند و بعضي از آدمها فقط معلومات عمومي هستند.
از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت. و با بعضي از آدمها هيچوقت تكليف ما روشن نيست.
بعضي از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت.
بعضي از آدمها قصههايي هستند كه مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند و بعضي مخصوص بزرگسالان.
بعضي از آدمهايي كه مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند خيلي كودكانه و سطحي هستند. اينجور آدمها وقتي با بچهها حرف ميزنند، هي دهنشان را غنچه ميكنند، هي زور ميزنند و كلمات را كج و كوله ميكنند. آنها به جاي اين كه مثل"بچهي آدم" حرف بزنند، بچهگانه حرف ميزنند و اداي بچهها را درميآورند.
روزهاي اولي كه به وب آمده بودم، به دنبال ادبيات ميگشتم كه خوابگرد* را پيدا كردم. فعال و فوقالعاده است. صفات خوب زيادي دارد. تلاش، پشتكار، آگاهي، ديدگاه جالب، انصاف و....
و غلطنامهاش. آه از غلطنامهاش. غلطنامهاش، درستنويسي و تميزي متن را يادم داد. و عذاب خواندن متنهاي نادرست وبلاگها را آوارم كرد. اميدوارم خدا به زمين گرمش بزند....
اگر خوابگرد را دوست داريد سري به لينك بالا بزنيد و درست بنويسيد و جان آن بينوا را از نفرينهاي من برهانيد. شايد در قدم اول سخت به نظر بيايد اما باور كنيد سخت نيست. من امتحان كردهام.
* پيل ادبيات در پيشاني وبش نوشته:"خوابگرد" نميدانم منِ پشه با چه جراتي نوشتهام:"خوابگرد"؟
پارسال كه قرارداد اجاره را مينوشتيم، صاحبخانه اصرار داشت كه برفروبي به عهدهي مستاجر است. دليلش هم اين بود كه مستاجر در طبقهي دوم است و برف هم روي سقف او ميريزد! قبلش شنيده بودم آدم دندانگردي است و اين را هم به حساب همان گذاشتم و گفتم مهم نيست.
البته اصرار دارد كه خود را صاحبخانهي خوبي بنماياند و زمستان پارسال كه يكي دو برف كوچك آمد خودش هم به كمك آمد و با هم برفهاي بام را روفتيم. اما مثل اين كه امسال قضيه فرق دارد. پارسال اولين برف، برفي سبك بود كه در شب يلدا آمد. اما امسال خيلي زودتر برف شروع شده. ده روز پيش برفكي آمد و ديشب هم برفي سنگين. سنگين و آبدار. سي سانتي ميشود.
صاحبخانه ديسك كمرش مشكل دارد و در استراحت مطلق است. خودم رفتم پشت بام را بروبم؛ چند متر كه روفتم، كمرم و مچ دستم درد گرفت. ولش كردم. اما كوچه را نميشد ول كرد. كوچه را تميز كردم. دستهايم تاول زد و ملتهب شد. كمي زينكاكسايد به تاولها ماليدم؛ التهابشان بهتر شد. اما يكي از تاولها تركيده و ميسوزد. ده تومان هم دادم بام را روفتند.
يكي نيست بگويد زندگي كشاورزي چه ایرادی داشت كه به صنعت رو آورديم! اگر من يك كشاورز ساده بودم كه با سي سانت برف به اين روز نميافتادم. سنگينتر از خودكار كه بردارم مچم درد ميگيرد و سفت تر از كيبرد كه فشار دهم دستم تاول ميزند. فكر ميكنم همين طور پيش برويم تا ده سال ديگر با نوشتن همين پست ساده، ده روز طول درمان بگيرم!
هميشه از خودم ميپرسم آيا زندگي به نسبت تواناييهايمان راحتتر شده يا اين هم مثل قانون بقاي ماده و انرژي هميشه نسبتي ثابت دارد؟ يعني وقتي مشكلاتمان بيشتر ميشوند توانائيها هم بيشتر ميشوند و برعكس؟ در اين شهر كوچك ضربالمثلي هست كه ميگويد:"خدا سرما را به اندازهي لباس ميدهد". شايد اين هم مثل اعتقادات ديگرمان بيشتر جنبهي خودراضيسازي دارد. مثل قضا و قدر، مثل قسمت، مثل سرنوشت، مثل بخت و اقبال و شانس و مثل هر چيز ديگري كه ايراني را تنبل و تنپرور بار آورده...
و همهي اينها را كه گفتم به اين معني نيست كه از آمدن اين همه برف ناراحتم. اميدوارم باز هم بيايد و بيشتر هم بيايد. من به همهي سختيهايش راضيام. در مملكتي كه چشم همهي مديران(!) آن به آسمان و درياست من حاضرم براي آب و برق تابستان جانم را در زمستان فدا كنم!
...
اما وقتي دخترم را از پنجره ميديدم كه با چه جانكندني تلاش ميكرد آدمبرفي بسازد و آخر نتوانست، همه چيز را فراموش كردم. يكي ديگر از همان شاديهاي كوچك زندگی...
خانمم خياط است. خياطي را هنر ميداند و با هنرش کیف ميكند. براي هر لباس طرحهاي جديد ميسازد و نظر مرا هم هميشه ميخواهد. به تميزي و درست بودن كارش خيلي اهميت ميدهد. وسواس است در کارش. ساعتها براي اينكه كوچكترين چروكي زير سينهي لباسي نيفتد تلاش ميكند. ميگويد:"هنوز يه كم بُق داره". ميگويم اين كار خياطهاي اختصاصي است كه براي هر لباس بيش از صد هزار تومان دستمزد ميگيرند نه تو كه با بيستسي تومان راضي ميشوي! ميگويد:"...".
البته خيلي وقتها هم عصباني ميشود از اين كه مشتري با ناآگاهي و يا شيطنت، ايراد بيجايي ميگيرد و اين وقتهاست كه ميگويد "ديگه كار نميكنم. اين خالهزنكهای حسابگر هيچي نميفهمند فقط به شاگردام ميرسم و...". اما بعد از دو سه روز ميبينم دوباره پارچهي جديدي روي ميزش است.
معمولا كتدامن و بلوزشلوار و مانتو قبول نميكند. عاشق ژورنالدوزي و لباس شب است. ميگويد:"تو این لباسها ميتونم خودم طرح بدم و یه كار تک درست کنم". هميشه هم چيزي بيش از مدلي كه در ژورنال به مشتري نشان داده، انجام ميدهد و معمولا مشتريها، وقتي لباس را ميپوشند كلي كيف ميكنند و همان جا براي دو لباس ديگر وقت رزرو ميكنند.
اما حكايت شاگردانش شنيدنيتر است. سركيف و شنگول كنارم مينشيند و از شاگردانش تعريف ميكند. از هوش و پشتكارشان. از توجهشان و گيراييشان. از تميزكاريشان و....
چند روز پيش ميگفت:"پريروز يه يقه آموزش دادم كه خودمم تا حالا ندوخته بودم اما سميه دوخته و آورده. خيلي تميز دوخته. فهميدم يقهي خوبيه. خودمم ميخوام براي يه مشتري بدوزم. اين سميه فوقالعادهست."
گاهی هم بعد از كلاس، روی مبل به تلوزيون زل میزند و كانالها را بالا و پايين ميكند. ميگويم:"چي شده؟" مثل بشكهي باروت ميتركد كه:"اين فاطمهي گیج اعصابمو خورد ميكنه. هيچي نميفهمه. صد بار بهش گفتم وقتي بقيه سوالي ميپرسند، همه گوش كنند؛ ممكنه اين، سوال اونا هم باشه. اما دوباره سوالي ميپرسه كه من قبلا توضيح دادم و خانم سرشون با ...شون بازي ميكرده و گوش نكردند." كلا اين فاطمه خانوم كه همكلاس قديمي خانمم است انرژي زيادي ميبرد. روزي نيست كه بعد از كلاس از جنابشان چيز جديدي كشف نشود!
...
و من هم در كنارش خوشحال و ناراحت ميشوم و سعي ميكنم آرامش كنم. زندگی اگر همین شادیها و غمهای کوچک نیست پس چیست؟
ديروز خانمم چند نوار تزئيني زيبا براي لباسهاي مشتريانش گرفته بود. داشت آنها را نشان ميداد. دخترم همه را برانداز كرد و گفت:"اينا چه قد قشنگند. چشمم نا اومد".
امروز صداي يك دوست را براي اولين بار شنيدم. همان بود كه آرزو داشتم. گرم. گوشم نا آمد.
پ.ن: خوشحال شدم این مطلب به بحثی مهم کشیده شد. این را مدیون ندا و مصطفی هستم. برای استفاده بیشتر به این جا بروید. یک خروار مطلب از یک متخصص خواهید دید.
اوايل كه به وبلاگستان آمده بودم، هرجا براي اظهار نظر ميرفتم اول سلام ميكردم. شايد فكر ميكردم رابطه گرمتر و انسانيتر و ايرانيتر ميشود. شايد هم عادتي بود كه از جامعهي واقعي همراه داشتم. اما ندا باعث شد كه بفهمم روح اين جا بر من مسلط شده و اين عادت را ترك كردهام. وقتي سلامش را در ابتداي كامنتش ميبينم احساس خوبي دارم.
البته نميدانم هميشه ميشود با سلام شروع كرد يا نه. و نيز نميدانم احساس شما از اين سلام چيست؟ اما اين را ميدانم كه اين مطلب به اين معني نيست كه بياييد از فردا همه با سلام شروع كنيم!
ندا هم این جا دربارهي سلام نوشته. بخوانید.
در برنامهاي به نام آواي زندگان به شغل قبركني پرداخته بودند. از يك قبركن جوان كه از شغلش ناراضي بود خواستند خاطرهاي بگويد. گفت:"يه روز كه يك بچهي مرده رو از پدرش گرفتم تا داخل قبر بذارم باباش گفت اينو خدا به من داد. تو گرفتيش! گفتم..."
آخر برنامه پرسيدند چه آرزويي داري؟ گفت:"هيشكي نميره تا به منم نگند قبركن".
چند وقت پیش رفته بودم مدرسه دنبال دخترم. در راه برگشت از زیر درختها رد ميشدیم. برگها ريخته بودند. دخترم گفت بابا بیا برگا رو جمع کنیم. گفتم باشه. و شروع کردیم به جمع کردن برگها. من سعی ميکردم برگهای سالم و خوشرنگ را بردارم اما وقتی به دستهای دخترم نگاه کردم دیدم هر برگی که دم دستش بیاید را برميدارد. برای این که فکر نکند مسابقه است گفتم عجله نکن مسابقه نیست سعي کن برگای سالم و خوشگلو پیدا کنی. و او گفت:
"ميدونم مسابقه نیست. اینایی که من پیدا کردم خیلی خوشگلن".
... و تا چند روز برگهای محبوبش را نگه داشت.
نوجوان كه بودم ناظري را خيلي دوست داشتم. در واقع تصنيفهايش را. اندك اندك، كيش مهر، الا يا ايها الساقي، مطرب مهتاب رو، نجوا و... كم كم به آوازهايش هم علاقمند شدم. گل صد برگ، يادگار دوست، صوفينامه و ساقينامه و...
يادش به خير در دبيرستان دوستي داشتم به نام حميد. عاشق ناظري بود. همهي آلبومهايش را فورا ميخريد و با يكي دو بار گوش كردن همهي آلبوم را از حفظ ميشد. استعداد عجيبي هم داشت در درست شنيدن و فهميدن لغات. من كه بعضي از لغات و عبارات را هيچ وقت نميفهمم. خلاصه هر وقت حرفمان به ناظري و شجريان ميرسيد شروع ميكرديم به تعريف از صداي صاف و يكدست ناظري و مسخره كردن شجريان. ميگفت:" اين صداي بوق تريلي چيه؟ هر جا هم كم مياره با دو تا "اي ببم" "واي ببم" جبران ميكنه". البته هر دو ميدانستيم که استاد مسلم آواز شجريان است حتي يواشكي هم به هم ميگفتيم، ولي در آن عوالم بچگي نميخواستيم كم بياوريم. ما از ناظري خوشمان ميآمد پس او بايد نامبر وان باشد.
گذشت و گذشت. الآن حتي نميدانم كجاست و چه ميكند. اما تكليف من مدتهاست روشن شده. فقط و فقط شجريان. البته مغرور و شاید متكبر هم هست. باشد اشکالی ندارد. شخصیتش به من مربوط نیست. این که از كجا آمده و پدرش كيست؟ این كه در فلان كنسرت چه گفت و چه كرد؟ این كه مشكاتيان و يا لطفي چه ميگويند؟ و...
برای من موسيقي وقتي با او همراه ميشود شنيدني است. سهتاري كه اين صدا را همراهي كند سهتار است. نيي كه با حنجرهي او بالا و پايين ميرود ناي است... به هر حال ما عوام، موسيقي نميفهميم. صداي آدم زنده را چرا اما. صداي زندهكنندهي آدم. صداي غليان روح. صداي پرواز از خود. صداي غم . صداي طرب. صداي شور . صداي اشتياق. فال حافظ من آواز شجريان است. هر وقت حالم خراب است با او آرام ميشوم.
يكي از چيزهايي كه آزارم ميدهد، كادوي تولد است. معذب ميشوم كه ميهمانها كادو ميخرند. خصوصا وقتي كسي از روي لطف، چيزي بيش از وسع مالياش ميدهد. آن وقت است كه از گرفتن جشن پشيمان ميشوم. و ميدانم كه نگرفتن هم تبعات خاص خودش را دارد و...
بدي كار آن جاست كه وقتي ميخواهم به كسي كادو بدهم سعي ميكنم يك كادوي فوقالعاده باشد. دليلش هم خيلي ماورائي نيست. يا از روي محبت است و يا ترس از قضاوت ديگران(درست ميگوييد نبايد اين طور باشم اما هستم). و همين است كه باعث آزارم ميشود؛ اينكه فكر ميكنم براي جبران كادوي من اطرافيانم به زحمت ميافتند. اينكه فكر ميكنند من كه كادوي خوب ميدهم انتظار كادوي خوب هم دارم. البته دروغ چرا؟ بله انتظار كادوي خوب دارم اما نه بيش از وسع مالي فرد. هر كس به اندازهي وسعش...
بگذريم فكر ميكنم خيلي موضوع ساده است اما الآن حالم خوب نيست و حس بازي با كلمات و جملات را ندارم و نثرم ناروان(!) شده. كلا مقولهي كادو و سوغات هميشه مشكلات خاصي برايم دارند. چه دادن و چه گرفتنشان. نيلي هم در اینجا زاويهي ديگري از موضوع را بيان كرده و کار مرا راحت تر.
پ.ن: تبعات اين سرما خوردگي ولم نميكند. هنوز هم با هر شش ساعت يك استامينوفن سرم را آرام ميكنم. نگاه كردن به مانيتور هم سر دردم را تشديد ميكند.