تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
مادربزرگ

ديشب قرار بود به خانه‌ی خواهر خانمم برويم. اما عصر زنگ زد و گفت مادر بزرگ همسرش مرده؛ مادربزرگ باجناق عزيز. خبر شوك‌آوری بود. انتظار مرگ هركسی را داشتم به جز او؛ پير بود ولی سرحال و قبراق. تا آن‌جا كه من می‌دانم بيماری خاصی هم نداشت. آخرین ناهارش را هم خوب خورده بود. یک لیوان دوغ هم خورده بود...
تا کسی می‌میرد جزییات به ظاهر بی‌اهمیت زندگی‌اش، مهم می‌شوند. خاطرات خوب، زنده می‌شوند و خوبی‌ها جلوی چشم می‌آیند و اشک سرازیر می‌شود. دل‌رحمی ِ خاصی نسبت به مرده به وجود می‌آید. حتی کسانی که سال و ماهی سراغش را نگرفته‌اند پیدایشان می‌شود. ما مرده‌پرستیم یا دل‌نازک؟
این مادر بزرگ، در شهر کوچک ما شناخته شده بود؛ دو سال پیش در قرعه‌کشی بانک، یک206  برده بود. یک روز در بانک بودم که دیدمش. فهمیدم پول آن ماشین را در بانک گذاشته و برای دریافت سود و تمدید سپرده آمده. حدود دو میلیون سودش بود که به اصل سپرده اضافه‌ کرد و برای یک سال دیگر سپرده‌گذاری کرد.
چند وقت پیش فکر می‌کردم وقتی زنده‌ایم از دیدن نام خود بر دفترچه ‌حساب بانک و سند خانه و سند ماشین و سند باغ شمال و... احساس غرور می‌کنیم اما تا مردیم این اسناد، صاحبان جدید پیدا می‌کنند! به نظرم قانون تکان‌دهنده‌ای آمد؛ آخر قولنامه‌ای، چکی، چیزی... همینطور کتره‌ای از مالکیت ما خارج و به مالکیت دیگران درمی‌آیند؟ تصمیم گرفتم وصیت کنم سندهایم را لای کفنم بگذارند. به کسی مربوط نیست؛ دوست دارم همراهم باشند. اما می دانم که به این وصیت نگاه هم نمی‌کنند...
زن خوشبختی به نظر می‌رسید. همیشه دندان‌های طلایش از بین لب‌های خندانش پیدا بود. می‌گویند به نزدیکانش غرغر هم می‌کرد اما هر چه بود خودش راحت زندگی می‌کرد.
امروز صبح برای عرض تسلیت به خانه‌ی پدر باجناق رفتم. نشستم و یک خرمای هسته‌گردو خوردم. پیرمردی که دست و پایش می‌لرزید و به عصایی تکیه داشت وارد شد. نزدیک من نشست و ندای فاتحه سرداد. فاتحه را که خواند به بغل‌دستی‌اش گفت:"این درب‌ها را کی تحویل می‌دهی؟" بغل‌دستی هم گفت:"بعد از عید". او دوباره گفت:"قیمت‌شان چند شد بالاخره؟". بغل‌دستی هم گفت:"نمی‌دانم. هنوز معلوم نیست". چند لحظه بعد همان پیرمرد رو به رییس شورای شهر، که کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود کرد و گفت:"آن ملک را بالا کشیده‌اند" و ریس شورا که ظاهرا می‌دانست کدام ملک را می‌گوید، گفت:"سند و کروکی دارد؟" و او:" بله شش دانگ" و رییس:"سند و کروکی را بیاورید شهرداری ببینیم موضوع چیست" و او:"..." و یک نفر دیگر:"..."و یک نفر آن‌طرف‌تر:"..." و یک نفر این‌طرف‌تر:"..."، یک نفر درحیاط :"..."، یک نفر در کوچه:"..."،  یک نفر در خیابان:"..."...

2  87/10/29 -  17     | 

چوب‌بستني

با چوب‌بستني‌اش بازي مي‌كرد. به طرفم دويد و گفت:

"بابا دكترا چوب‌بستني‌هاشونو جم مي‌كنن و مي‌شورن، بعد رو  زبون مريضا مي‌ذارن؟"

 

پ.ن: عکس سه‌بعدي میدان نقش جهان را از دست ندهید. در اين عكس به هر طرف كه بخواهيد مي‌چرخيد و زوم مي‌كنيد. البته نرم‌افزار كوييك تايم هم مي‌خواهد.

 
2  87/10/28 -  9     | 

بیست عامل عقب‌ماندگی ایرانیان

این مطلب، نظر مصطفي ملكيان درباره‌ي عيب‌هاي ماست. مصطفي ملكيان از روشنفكران معاصر است و برخي نظراتش هم با مذاق نظام سازگار نيست. مطلبش خيلي جالب است. البته شايد جديد نباشد اما قبل از اين نديده‌ام كسي اين‌طور دسته بندي شده و مرتب گفته باشد. خواستم فقط در پيوندهاي روزانه بگذارمش اما فكر كردم شايد مورد توجه دوستان قرار نگيرد(تا حالا نظري درباره‌ي پيوندهاي روزانه‌ام نديده‌ام).

به نظر من اولين قدم ِ اصلاح خود، دانستن عيوب است.  

2  87/10/26 -  15     | 

.
 

گاهی غمی مرهم غمی است.

 

2  87/10/26 -  9     | 

بدون عنوان

خورشيد كه تمام شد

روز شب شد و شب روز

و ماه خورشيد

 

بعدنوشت:

1 - چه دنياي عجيبی است دنیای كلمه! وقتي اين پست را مي نوشتم، اصلا به گردش روز و شب فكر نمي‌كردم. منظورم از تمام شدن خورشيد، نه غروب آن، كه تمام شدن آن بود. منظورم ترسيم فاجعه‌اي خيالي بود كه در آن، روز تبديل به شب ِ سياه مي‌شود و شب، به خاطر داشتن ماه، روز ِ آدميان خواهد بود.

2 – حالا كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم برداشت شما درست‌تر بوده و نتوانسته‌ام منظورم را روي كلمات بار كنم.

3 – طراوت دوست تازه‌ي من است. آخرين پستش هم درباره‌ي ملاك‌هاي دوستي است. سري بزنيد پشيمان نمي‌شويد.

2  87/10/25 -  9     | 

شهید جاوید

ديدگاه رسمی فعلی درباره‌ی واقعه‌ی عاشورا این است که امام حسین آگاهانه برای کشته شدن به کربلا رفت و دلیل این کشته شدن را هم زنده ماندن اسلام، زنده ماندن نماز، احیای امر به معروف و نهی از منکر و... می‌داند.

اما مهمترین اشکالاتی که به این دیدگاه وارد کرده‌اند به شرح زیر است:

 ۱ -  با استناد به قرآن، حفظ جان واجب و خود را با دست خود به هلاک انداختن و آگاهانه به مسلخ رفتن حرام است پس چرا حسین چنین کرد؟

۲ -  "نماز" و "امر به معروف و نهی از منکر" از فروع دین هستند اما "امامت" از اصول دین؛ معقول نیست که اصل فدای فرع شود.

۳ -  یزید یکی دو سال بعد از واقعه‌ی عاشورا از دنیا رفت و اگر در آن زمان امام حسین زنده بود احتمال خلافتش بسیار بیش از سایر مدعیان بود و با تشکیل حکومت شیعی توسط او، شاید اسلام به نحو بهتری به ما می‌رسید.

۴ - از شش میلیارد جمعیت زمین، فقط حدود یک میلیارد و سیصد میلیون مسلمانند و از این تعداد هم  بیش از یک میلیاردشان حسین را به امامت قبول ندارند و اسلام‌شان از طرف معاویه و خلفا آمده(اهل سنت). اسلامی هم که شیعیان امروز مدعی پیروی و اجرایش هستند آن اسلامی که مد نظر حسین و جدش بود، نیست؛ جمله‌ی معروف سید جمال را که یادتان هست:"در شرق مسلمان دیدم و در غرب اسلام". حتی اگر جمله‌ی سید جمال را هم ندیده بگیریم، با نگاهی به اطرافمان، چه نوع اسلامی می‌بینیم؟ اسلامی که امام حسین فدایش شد کجاست؟

۵ – چرا این واقعه مصیبت است؟ مگر نه این‌که می‌گویند شب قبل از واقعه، امام، در بین دو انگشتش، بهشت را به یارانش نشان داد؟ اگر شما بدانید با کشته شدن به بهشتی که به چشم خود دیده‌اید می‌روید دیگر چه جای شیون و زاری؟

...

آقای صالحی نجف‌آبادی؛ نویسنده‌ی کتاب "شهید جاوید"، این که "حسین آگاهانه برای کشته شدن به کربلا رفته" را رد می‌کند. او با استناد به تاریخ و نظر بزرگانی چون شیخ مفید می‌گوید حسین با توجه به جو سیاسی ِ بعد از مرگ معاویه و دعوت کوفیان و دیدن زمینه‌های لازم برای تشکیل حکومت اسلامی و اصلاح انحرافات به وجود آمده در اسلام، عازم کوفه می‌شود ولی سیاست‌ورزی ابن‌زیاد، کوفیان را از حمایت او برحذر داشته و او را تنها می‌کند. وقتی هم تنها می‌شود از ابن زیاد می‌خواهد که اجازه دهد به مدینه باز گردد و یا به شهر ثالثی برود اما یزید جوان و ناپخته، از آن‌جا که حسین را مهمترین مزاحم حکومتش می‌داند، فقط و فقط بیعت او را می‌خواهد و چنین اجازه‌ای به او نمی‌دهد و آن فجایع را به بار می‌آورد.

با این دیدگاه، همه‌ی اقدامات امام حسین، عقلانی و انسانی و باور پذیر و الگوساز به نظر می‌رسند و نیازی به تاویل و تفسیرهای ماورایی نخواهیم داشت. و برای اثبات حقانیت حسین، نیازی به داشتن ایمان و حتی مسلمان بودن، نیست.  این دیدگاه می‌تواند یک دیدگاه راه‌بردی در دنیای کنونی باشد و اگر متولیان رسمی دین چنین دیدگاهی را در همه‌ی شئون داشته باشند، دنیای بهتری برای شیعیان و مسلمانان و سایر انسان‌ها خواهیم داشت.

2  87/10/21 -  22     | 

حسین

"ظهر عاشوراست. لشكری عظيم، هفتادودو نفر را به خاك و خون كشيدند؛ كودك و نوجوان و جوان و پير!"

اين جمله را همه قبول دارند؛ شيعه و سنی، مسلمان و غیرمسلمان. اختلاف بر سر قبل و بعد ماجراست. این‌که چه‌طور این واقعه به وجود آمد و اثراتش چه بود؟

نوجوان که بودم یک سال منتظر محرم می‌ماندم. محرم که می‌آمد لباس مشکی می‌پوشیدم و اگر گیرم می‌آمد، شالی سبز به کمر می‌بستم و زنجیری به دست می‌گرفتم و وارد صف زنجیر زنان هیئت محل می‌شدم. همیشه سعی می‌کردم زنجیری سنگین داشته‌باشم و در صف هم، هرچه می‌توانم جلوتر بایستم. از آخر صف متنفر بودم. قانونی نانوشته می‌گفت که هر کس جلوتر باشد، اعتبارش بیشتر است. و البته این قد و هیکل نحیف همیشه مایه دردسر بود و مرا به چندتا مانده به آخر صف، پرت می‌کرد؛ به مرز کودکی و نوجوانی! اما وقتی صف حرکت می‌کرد دیگر مهم نبود کجا هستم؛ باید به بهترین وجه خودم را به تماشاچيان پياده‌روها می‌نمایاندم. هماهنگ با صدای مهيب طبل بزرگ، زنجیر را بالا می‌بردم و محكم روی دوشم می‌کوبیدم. انگار می‌خواستم آن صدای مهیب از دوش من شنيده ‌شود.

یکی از اساسی‌ترین مسائل زنجیرزنی، فاصله با نفر جلویی است. باید فاصله را طوری تنظیم می‌کردیم که اولا کسی نتواند از بین صف بگذرد و ثانیا بیشترین حد ممکن را داشته باشد تا صف هیئت ما بزرگ‌تر از هیئت‌های دیگر به نظر بیاید و این موضوع اصلا شوخی‌بردار نبود؛ طول صف زنجیرزنان، مایه‌ی افتخار یا سرافکندگی بود و همیشه در بحث‌ها ملاک مهمی محسوب می‌شد.

"مداح" هم ملاک دیگری بود که برای هيئت ما غرورانگيز بود؛ مداح ما، به اعتراف همه‌ی هیئت‌ها، درجه یک بود. و "علامت" که بسیار مهم بود. علامت هیئت ما هفت‌باله بود و هیئت‌های دیگر نُه و یازده‌ و سیزده‌باله هم داشتند. در این مقوله ما همیشه کم می‌آوردیم. اما مهم نبود؛ مهم این بود که رفتن ِ زیر همان علم هفت‌باله هم، براي من آرزویی محال بود. اوج بلندپروازی ما این بود که روزی بتوانیم مثل آن جوانان رشید و هیکلی، آن علامت را بلند کنیم و بچرخانیم.

بدترین کار هم هل‌دادن ِ گاری ِ بلندگو و موتور برق بود که خوشبختانه، همیشه آدم‌بزرگهایی بودند که این کار را به عهده می‌گرفتند. بعدها فهمیدم که آن‌ها از روی خلوص نیت و برای امام حسین این کار را می‌کردند.

...

این همه‌ی محرم و عاشورای من بود. البته شب‌ها؛ وقتی منتظر بودم سینه‌زنی(که آن هم آداب خاص خودش را داشت) شروع شود، کمی هم به سخنان روضه‌خوان گوش می‌کردم و چیزهایی درباره‌ی اصل واقعه و اهداف و پیامدهای آن می‌شنیدم که برای ذهن من سوال‌های بی‌جوابی می‌تراشیدند. سوال‌هایی که ظاهرا برای بزرگترها سوال نبودند.

گذشت و گذشت. بیست سالی بین من و هیئت و زنجیر فاصله افتاد. و هرچه این فاصله بیشتر شد، به سوال‌هایم نزدیک‌تر شدم. این سوال‌ها جزیی بودند و زیاد اما همه در پرتو یک سوال کلی بودند:

"چرا حسین چنین کرد؟"

جواب‌هایی که برای این سوال می‌شنیدم عقل‌مدارانه نبودند. باید ایمان می‌داشتی و چشمت را می‌بستی و هرچه واعظان می‌گفتند می‌پذیرفتی. و اگر نمی‌پذیرفتی لابد ایمان نداشتی!

یکی دو سال پیش که در ایمان و بی‌ایمانی پادرهوا بودم "شهید جاوید" را دیدم. نویسنده‌اش آخوندی عقل‌گرا به نام صالحی نجف‌آبادی است. کتاب تا سال ۶۴ به چاپ چهاردهم رسیده ولی ناگهان توقیف شده. خواندمش و با وجود ایراداتی که داشت آبی بود بر شعله‌های نادانی‌ام.

...حسین را انسانی دیدم که در آن شرایط دشوار دقیقا بر مبنای عقل انسانی عمل کرده.

2  87/10/18 -  12     | 

منشی!

دخترم سرما خورده. ديشب برديمش دكتر. مطب دكتر در انتهاي راه‌پله‌اي باريك بود. پله‌ها هم بلند؛ هر كدام بيش از سي سانت. كمي ترسيدم. بيشتر به اتاق جادوگرها مي‌خورد تا متخصصين اطفال. وارد مطب شديم. فضاي عجيبي داشت؛ صندلي‌هاي كهنه، درهاي چند لت ِ قديمي ِ طوسي با شيشه‌هاي مشجر ِ سبز. يك ميز كوچك منشي و يك منشي! منشي كه چه عرض كنم، دختري ترسناك؛ نمه آرايشي داشت و خالي در پيشاني و موهايي سياه و چشماني وق‌زده، با نگاه‌هاي تند. نگاهت كه مي‌كرد ترسي مبهم به دلت مي‌افتاد. پاهايش از زير ميز پيدا بود؛ كتاني بدون جوراب. شلوار جين و مانتوي تنگ و چروك شده و كاپشن جين؛ همه مشكي. آدامسي هم در دهان داشت كه وقيحانه مي‌جويد. آرواره‌هايش را به صورت مخالف به چپ و راست مي‌برد و لب‌هايش را هم بي‌محابا باز مي‌كرد طوري كه له‌شدن آدامس در بين دندان‌هايش كاملا پيدا بود.

پرونده‌اي برايمان تشكيل داد. جواب سوال‌هايش را هم خانمم داد. در همين حين و بيس، دختر تيز و بز ديگري از در وارد شد. يك‌راست رفت پيش منشي نشست و سلام و احوال‌پرسي. فهميديم دوستش است. كمي حرف زدند. دختر خواست تلفني بكند. پرسيد:" تلفنتون قفل نيست؟" منشي جواب داد:"نه؛ اين دكتره با كلاسه" و گوشي را جلويش گذاشت. چند شماره گرفت و اولين جمله‌اش پشت گوشي اين بود:" خفه شو گوشيو بده مامانت".

حسابي ترسيده‌بودم. خواستم برگرديم اما اين تنها متخصص اطفال اين‌جاست. دل به دريا زدم و مانديم. چند دقيقه بعد نوبت‌مان شد. تصور مي‌كردم در ِ اتاق دكتر را كه باز كنم موجودي وحشتناك مي‌بينم. در را باز كردم و اول خودم وارد شدم تا خطري متوجه همسر و دخترم نشود.

باور نمي‌كنيد؛ روي يك صندلي، موجودي نحيف و كوچك با قيافه‌اي روستايي ديدم. پيدا بود موهاي وزوزي‌اش را با زور آب و شانه‌ي جيبي پلاستيكي صاف كرده. با لباسي ساده. از همين تترون‌هاي مشكي ِ بور. و چه‌قدر مودب و خوش‌رو. و با وجدان ِ كاري بالا. برگه‌اي برداشت و نتيجه‌ي سوال و جواب‌ها را خيلي مرتب در آن ‌نوشت. و چه قدر سوال و جواب و معاينه و قد و وزن. همان اول نگاهي به قيافه‌ي دخترم كرد و گفت فرم صورتش مانند كساني است كه لوزه‌ي سوم ِ متورم دارند. درست مي‌گفت، دكترهاي قبل هم همين را گفته‌بودند و گفته بودند كه بزرگ‌تر كه شد بايد عمل شود. خيلي نگران اين عمل جراحي بوديم، اما اين دكتر كه لابد نگراني ما را ديده بود گفت:"البته جاي نگراني نيست. يكي دو سال است كه روش جديدي براي كوچك كردن لوزه‌ي سوم مرسوم شده و در اين روش نيازي به عمل جراحي نيست و با يك نوع اسپري و قرص، مشكل كاملا رفع مي‌شود".

خيالمان را راحت كرد. نسخه را نوشت و يك كتاب شعر كوچك هم به دخترم هديه داد و با خوش‌رويي تمام بدرقه‌مان كرد. يك لحظه فكر كردم در امريكا هستم اما طولي نكشيد كه در اتاق انتظار دوباره منشي را ديدم و خودم را پيدا كردم.

از پله‌هاي خانه‌ي جادويي پايين آمديم و به همسرم گفتم:"مطمئنم دفعه‌ي بعد كه بيايم منشي دكترو  قورت داده". همسرم گفت منشي را مي‌شناسد. همسايه‌ي قديم‌شان بوده. گفت:"اينا سه تا خواهر بودند و معروف به پاچه‌گيري. يه روز يكي‌شون از جلوي يه مغازه رد مي‌شده كه پسر صاحب مغازه بهش متلك مي‌پرونه؛ دختره يه سنگ برمي‌داره و شيشه‌ي ويتريني مغازه رو پايين مياره". همسرم معتقد است دكتر غريبه است و هنوز منشي را نشناخته و به زودي عوضش مي‌كند.

دخترم هم بهتر است. چند دقيقه پيش يك نقاشي كشيد و نشانم داد و گفت:"بابا دستاشو ببين". براي اولين بار بود كه دختري با دست‌هاي به هم قفل شده كشيده بود. گفتم:"چه قشنگ كشيدي". گفت:"از الهه ياد گرفتم".  الآن هم دارد مداد رنگي‌هايش را مي‌تراشد. يك تراش رو ميزي خوب دارد اما دوست دارد با تراش كوچك خودش مدادها را بتراشد.

2  87/10/16 -  12     | 

آي دزد

عزيز جان! هي تو كه دزدكي اين‌جا را مي‌خواني و به روي خودت هم نمي‌آوري! هي رفيق شفيق!

سلام!

به خانم بچه‌ها سلام برسان و از طرف من ببوس‌شان(بچه‌ها را فقط‌ها).

 

2  87/10/13 -  15     | 

يك مرد جديد

 از فردا من مرد ديگري خواهم بود. مردي متفاوت با ديروز! يك مرد ايده‌آل.

من امروز فهميدم كه اگر همه‌ي ظرف‌هاي يك ميهماني چهل نفره را بشويي ولي سينك و تفاله‌گير را برق نياندازي، مثل اين است كه هيچ كاري نكرده‌اي. من امروز فهميدم چرا قبلا كه ظرف مي‌شستم، برق شادي و قدر‌شناسي امروز را در چشمان همسرم نمي‌ديدم.

از فردا من مرد ديگري خواهم بود. مردي متفاوت با ديروز! يك مرد ايده‌آل. باور كنيد.

 

2  87/10/10 -  16     | 

مهد، پيش‌دبستاني، مدرسه...

 سه سال پيش خانمم تصميم گرفت خياطي ياد بگيرد. تنها مشكل اين بود كه نمي‌دانستيم(خودم و همسرم را می‌گویم) در ساعت كلاسش، دخترم را چه كنيم. من اداره بودم و کس دیگری هم نبود که پیشش بماند. تصميم گرفتيم به مَهدي كه نزديك كلاس بود برود. يك روز رفت. ولي در آنجا پسركي شيطان، با تعریف جن و روح و چیزهای ترسناک، ترسانده بودش. درآمد که:"دوس ندارم برم مهد".

فكر كرديم اگر بخواهيم به زور بفرستيمش از مدرسه دل‌زده مي‌شود. تصميم گرفتيم نرود؛ خیاطی که از دخترمان مهم‌تر نبود. بود؟(درست است که لحن این جمله مردسالارانه به نظر می‌رسد اما باور کنید محتوایش بچه‌سالارانه است!)

خوشبختانه بعد از چند روز مربي‌ خیاطی راضی شد که دخترم هم به كلاس برود. البته براي خانمم خيلي سخت بود؛ هم بايد مراقب او مي‌شد و هم درس‌هايش را مي‌آموخت. يك بچه‌ي ۴ ساله هم ۵ دقيقه يك جا بند نمي‌شود، كلاس ۳ ساعته كه جاي خود دارد! خلاصه با كمك هم‌كلاسي‌ها و مربي و همسايه‌ها و تمام ارگان‌ها و نهاد‌ها و سازمان‌هاي خصوصي و دولتي دور و نزديك ذی‌ربط و غیره، دوران كلاس‌ خياطي گذشت.

سال بعد كه به اين‌جا آمديم، با کلی زمینه‌چینی که:"بچه‌های این‌جا خوبند و ..."، به مهد برديمش. يك ماهي رفت و دوباره گفت :"دوس ندارم برم مهد". ته و توي قضيه را كه درآورديم، فهميديم يكي از بچه‌ها بر عليه‌ش يار‌كشي كرده و دوستانش را غُر زده و...

دوباره با روي باز گفتيم "اشكالي نداره نرو. اگه دوست نداري هيچ وقت نرو".

سه چهار ماهي نرفت. در اين مدت همه، از جمله مربيان دانشمند مهد مي‌گفتند :"چند روز به زور بفرستيدش، عادت مي‌كنه"، "پس برای مدرسش چه می‌کنید؟" و... ولي ما محكم گفتيم نع. البته نگران بوديم ولي فكر كرديم اگر قرار به زور است آن را برای مدرسه می‌گذاریم.

خلاصه در اين مدت، به صورت كاملا زيرپوستي در فواييد سواد، خطبه‌ها خواندیم و نمايش‌ها بازي كرديم(هنوز هم خودم و خانمم را می‌گویم‌ها). مثلا وقتي مي‌گفت: "بابا اين كتابو برام بخون"، مي‌گفتم:"الان كار دارم عزيزم. بعدا مي‌خونم"و يك جورهايي بهش مي‌فهماندیم كه كاش خودش مي‌توانست بخواند. يا غير مستقيم مي‌فهمانديم كه الان بچه‌هاي مهد دارند نقاشی می‌کنند، خمیربازی می‌کنند، صندلی‌بازی مي‌كنند و...  يا دوران تلخ مدرسه رفتن خودمان را با چه شيريني‌اي برايش تعريف مي‌كرديم و... و سعي كرديم با يادآوري توانايي‌ها و امتيازاتش و بالا بردن اعتماد به نفسش، ترس از آن بچه‌ي سرتق را هم از دلش بریزیم. تا اينكه دوباره هوس رفتن كرد و اين بار تا آخر دوره خسته نشد كه هيچ مشتاق‌تر هم شد.

البته گاهي هم با مدير و مربي مهدش صحبت مي‌كرديم و خصوصيات و حساسيت‌هاي اخلاقيش را توضيح مي‌داديم. و اين را بدانيد كه رعايت نكات زيرپوستي در اين فقره بيشتر لازم است. بعضي از مربيان زحمت‌‌كش و فهيم و متخصص و دلسوز مهد خيلي زود بهشان برمي‌خورد. و هميشه از پيش اين قضاوت را دارند كه پدر و مادرها چيزي از اصول تربيت سرشان نمي‌شود. و صد البته با حقوق ناچيزي كه آن‌ها مي‌گيرند، همین که به مهد می‌آیند و می‌روند خودش کلی است.۱

به هر حال تابستان امسال را هم باز با همان نمايش‌ها گذراندیم و سعي كرديم "مدرسه رفتن" را جذاب و جذاب‌تر كنيم. مثلا من چند بار ثبت‌نامش را به تاخير ‌انداختم و مادرش هم طوري كه او بشنود، مي‌گفت:"دير ميشه. شايد به مدرسه راش ندند". او هم نگران مي‌شد و كلي خواهش كه فردا ثبت‌نامش كنم. روز ثبت‌نام هم با خودم بردمش و جاهاي مختلف مدرسه را نشانش دادم. و با چند بار رفت و آمد به مدرسه به بهانه‌هاي مختلف، سعي كردم بيشتر در فضا قرار بگيرد و بالاخره اسمش را در پيش‌دبستاني نوشتم. و الان هم سه ماه است كه سر ساعت هشت، با شور و اشتياق فراوان به مدرسه مي‌رود. شايد باور نكنيد اما بعضي روزها ساعت شش بيدار مي‌شود و اصرار كه "مدرسم دير مي‌شه زود باشيد بيدار شيد!".

و در آخر بگويم كه به نظر من فايده‌ي مهد و پيش‌دبستاني نه در يادگيري رنگ‌ها و عدد‌ها و سوره‌ها و... كه در عدم اجبارشان است. اين عدم اجبار، کمک بزرگی است براي ايجاد انگيزه‌ي مدرسه رفتن. البته به صورت كاملا زيرپوستي!

۱ - این پارگراف را درباره‌ی بعضی از مدیران و مربیان نوشتم وگرنه مربی دخترم (خاله پریسا) کمک زیادی به ما کرد. روز معلم هم یک حافظ به سعی سایه تقدیمش کردیم.

 

2  87/10/03 -  9     |