تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
ابتذال، عشق
 

گاهی عشق از زندگی هم مبتذل‌تر می‌شود!


گاهی می‌توان به ابتذال زندگی هم عاشقانه نگاه کرد!


 

 

پ.ن: و گاهی این جمله‌ها هم، مبتذل به نظر می‌رسند!


فرهنگ عمید:
ابتذال: بسیار صرف‌کردن چیزی،دائم به‌کاربردن و کهنه‌کردن چیزی ، خوارکردن، بی‌قدری و پستی و کهنگی.
مبتذل: پیش پا افتاده، بی‌ارج، خوار و ناپسند.


 

2  87/11/28 -  9     | 

لادن

 

          آخه با لادن چرت می‌زنند!؟۱

 

 

۱ - جمله‌ای از تبلیغ روغن لادن در تلوزیون.

 

2  87/11/27 -  14     | 

خاتمی 1
 

در وب مسافر شب از آمدن خاتمی ابراز نگرانی کردم و او دلیلش را خواست.
فعلا این لینک‌ها را بخوانید تا بعد:


۱ - نامه‌ای برای دوستان از عباس پازوکی
۲ – قسمت اول مصاحبه با عماد‌الدین باقی
۳ – قسمت دوم مصاحبه با عماد الدین باقی

 

پ.ن: من هنوز به تصمیم محکمی نرسیده‌ام فقط خواستم شما را هم در جریان مطالعاتم قرار دهم.

2  87/11/26 -  11     | 

تصفیه حساب

 

             خدايا سهم مرگم را بده!

 

 

2  87/11/25 -  11     | 

سی سال...

سی سال تلاش، سی سال خدمت، سی سال پیشرفت، سی سال نوآوری، سی سال شکوفایی، سی سال صلابت، سی سال استقلال، سی سال عدالت، سی سال رتبه‌های برتر علمی، سی سال تولید علم، سی سال تولید فن‌آوری، سی سال اشتغال، سی سال امنیت اجتماعی، سی سال امنیت روانی، سی سال ایستادگی، سی سال خدمت به مردم سی سال...
بیست و دوم بهمن مهمترین روز تاریخ ماست؛ از ازل تا ابد.


 

صبح بیست و دوم بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی ما نه آب داشتیم نه برق!
پ.ن: سوسک شم اگه دروغ گفته باشم!

 

2  87/11/22 -  18     | 

زندگی و دیگر هیچ
 

چهارشنبه‌ی هفته‌ی پیش، نفر سوم کنکور انسانی سال ۷۷ میهمان تلوزیون بود. جامعه‌شناسی شهید بهشتی خوانده بود.
مجری پرسید:"توی دبیرستان فقط درس می‌خوندید یا کتاب‌های غیردرسی هم می‌خوندید؟"
او جواب داد:"نه، رمان هم می‌خوندم. الآن هم وقت داشته باشم می‌خونم."
- خودتون فکر می‌کردید که رتبه‌ی سوم شید؟
- بله؛ اصلا برای رتبه‌ی تک‌رقمی خونده بودم. می‌خواستم به خودم ثابت کنم که می‌تونم.
- تا چه مقطعی ادامه دادید؟
- تا لیسانس.
- چرا ادامه‌تحصیل ندادید؟
- چیز خاصی در دانشگاه ندیدم.
- چه‌طور؟
- ندیدم دیگه! بهتر دیدم وارد بازار کار بشم.
- چه کاری؟
- تو کار لوازم ترمز ماشین‌های سنگین رفتم!
- مگه به رشته‌ی خودتون علاقه نداشتید؟
- چرا. اتفاقا اولین انتخابم بود خیلی هم دوسش دارم.
- پس لابد چیزی رو که از دانشگاه می خواستید نگرفتید؟
- چرا گرفتم؛ رشته‌ای رو که دوست داشتم خوندم، چندتا دوست خوب پیدا کردم، همسرم رو پیدا کردم. همینا کم نیستند، چیز خاص دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه که از دانشگاه بخوام.
-  مگه ازدواج کردید؟
- بله. در نوزده سالگی.
- بچه هم دارید؟
- بله یه دختر دو و نیم ساله.
- چه آرزویی برای دخترتون دارید؟
- هر چی خودش دوست داشته باشه.
- یعنی براتون مهم نیست درسخون بشه، پیشرفت کنه...
- مگه پیشرفت توی درس خوندنه!؟ فکر کنم همین که کارشو درست انجام بده کافیه.
- حتی اگه دیپلم هم نگیره براتون مهم نیست؟
- نه. می‌تونه دیپلم نگیره ولی یه خیاط خوب باشه. یه مکانیک خوب باشه.
- شما از زندگیتون راضی هستید؟
- بله.
- یعنی اگه دکترا می‌گرفتید و نویسنده و استاد دانشگاه می‌شدید بهتر نبود؟
- شاید اون‌طور هم خوب بود.
- آرزوی خاصی ندارید؟
- نه.
- یعنی هیچ چیزی نیست که نداشته باشید ولی دلتون بخواد؟
- چرا... مثلا مرسدس‌بنز رو خیلی دوست دارم اگه بتونم یه روز یه‌دونشو می‌خرم...
- ...
- ...
خلاصه سرتان را درد نیاورم اصلا در باغ دوربین و تلوزیون و خودسانسوری نبود که نبود. انگار برای هر سوالی، جوابی محکم و فکر شده داشت. هر چه مجری جان کند که او را در قالب‌های مبتذل خودش جا کند، نشد که نشد. خیلی کیف کردم. دیدگاهش به زندگی فوق‌العاده بود. شاید اثر همان رمان‌ها بوده، شاید هم اثر یک ترم فلسفه‌ای که خوانده بود...

پ.ن:حالا هی بروید "آنتونی رابینز" و "حورایی" و "دیل کارنگی" و "آزمندیان" بخوانید.


 

2  87/11/20 -  17     | 

 

 

تنبلی ِ من فیلسوفی چموش است.


پ.ن:
۱ - حیف ِ این جمله نبود که در گوشه‌ی کامنت‌دونی ندا رها شود؟
۲ – تنبلی ِ من نه تنها فیلسوف که جامعه‌شناس و خدا‌شناس و ریاضی‌دان و... هم هست. فقط کافی است بفهمد با چه علمی می‌تواند مرا زمین‌گیر کند.
۳ – آدم‌های موفق تنبلی‌های احمقی دارند.
۴ – آدم‌های احمق تنبلی‌های احمقی دارند.
۵ – آدم‌های احمق لزوما تنبل نیستند.
۶ – تنبلی حماقت است یا حماقت تنبلی؟
۷ – شش پ.ن کافی نیست؟

 


 

2  87/11/19 -  17     | 

 

 

برای حوصله‌ام پیاله‌ای آب بیاور

و برای دلم حوصله‌ای‌ طولانی...

 

 

2  87/11/18 -  20     | 

پیپ ِ پدر ِ پسر ِ شجاع

جمعه کارتون پسر شجاع را دیدم. خیلی کیف کردم؛ کودکی و همه‌ی شیرینی‌هایش به یادم آمد. پسر شجاع از آن کارتون‌هایی بود که آدم را نگران نمی‌کرد؛ با خیال راحت می‌نشستیم و تا آخرش را نگاه می‌کردیم و می‌دانستیم که همیشه پسر شجاع پیروز است. نه مثل پینوکیوی احمق اعصابمان را خرد می کرد و نه مثل "هاچ" و "نل" بدشانس بود.
از این‌که بگذریم چیزی که این‌بار توجهم را جلب کرد این بود که پیپ ِ پدر ‌ِ پسر شجاع همیشه در دستش بود. و هیچ کس هم به این موضوع کاری نداشت. نه دکتر بزی و نه هیچ کس دیگر هم توصیه‌های بهداشتی نمی‌کردند. به نظرم آن پیپ، آگاهانه و با بار تربیتی خاصی در دستان پدر پسر شجاع قرار داده شده بود؛ پسر شجاع هیچ وقت با پدرش بر سر مسئله‌ی پیپ بحثی نداشت و او را همین‌طور و با همین پیپ دوست داشت. در واقع پسر مسئول تربیت پدر نبود و پدر حریم خصوصی خودش را داشت و با وجود انجام عملی اشتباه، باز هم بزرگی و احترامش نزد پسر محفوظ بود.
یاد طرح پلیس مدرسه‌ی خودمان افتادم. یادتان هست که به بچه‌های مدرسه کارتی داده‌بودند و از آن‌ها خواسته بودند که اگر پدرشان تخلف رانندگی انجام داد به او تذکر بدهند. و اگر پدر به این تذکر توجه نکرد پلیس کوچولو می‌توانست این تخلف را به پلیس واقعی گزارش کرده و از او بخواهد پدرش را جریمه کند. یعنی کافی بود پدر، موقع سفر بین شهری یک مغز گردو در دهانش بگذارد تا با تذکر پلیس‌کوچولوی ماشینش روبرو شود و تصور کنید چه مشاجراتی که در ماشین‌ها میان والدین و این مینی‌پلیس‌ها درنمی‌گرفت و...
به این اضافه کنید استفاده‌ی ابزاری از این کودکان معصوم را در پایین آوردن مصرف دخانیات. که خود قصه‌ی مفصلی دارد و همین الآن هم در برنامه‌های کودک و نوجوان تبلیغ می‌شود.
من نمی‌دانم پدری که سیگار بکشد و تخلف رانندگی داشته باشد ولی با فرزندش دوست باشد بهتر است یا پدری که با زور و دعوا و قهر ِ فرزندش نه سیگار بکشد و نه تخلف رانندگی داشته باشد؟!

2  87/11/15 -  21     | 

۱۹۸۴
 

«ژولیا: "من، عزیزم هیچ علاقه‌ای به نسل آینده ندارم. من به خودم و تو علاقمندم."
وینستون: "تو یک مبارز کمر به پایین هستی."
به نظر ژولیا این اشاره‌یی بسیار زیرکانه و ظرافت‌آمیز آمد و بازوانش را شادمانه و با اشتیاق دور او حلقه کرد.
ژولیا کوچکترین علاقه‌ای به اصول و فرضیه‌های حزب و انشعابات و ارتباطات آن‌ها با هم نداشت...برای همه کس روشن بود که این‌ها سراسر یاوه و خزعبل است، بنابراین چرا انسان باید اجازه بدهد که چنین چیزهایی باعث آزار و نگرانی خاطرش بشود؟ او می‌دانست کی باید هورا بکشد و کی باید هو کند و معتقد بود که همین تشخیص برای هر کس کافی است. اگر "وینستون" اصرار می‌کرد و صحبت درباره‌ی این مطالب را ادامه می‌داد، عادت خنثی‌کننده‌ی "ژولیا" این بود که در میان سخنان او به خواب می‌رفت. او یکی از افرادی بود که در هر ساعت و هر حالتی می‌توانست به خواب رود.  "وینستون" از مصاحبت او دریافت که چه‌قدر آسان است کسی ظاهرا خود را به جامه‌ی پاکیزگی بیاراید، در حالی که کوچکترین دریافت و شناختی از معنای آن نداشته باشد. به عبارتی دیگر، دنیای مطلوب و مورد نظر حزب، بیش از همه بر افرادی پیروزمندانه چیره شده بود که کمتر می‌توانستند معنای آن را بفهمند. این افراد را می‌شد وادار کرد که به آسانی جنایت‌کارانه‌ترین تجاوزها به حق و حقانیت را بپذیرند زیرا آن‌ها هرگز عظمت مسئولیت و تعهد خویش را نمی‌شناختند و آن‌قدر در مسایل عمومی و اجتماعی درگیر و علاقمند نبودند که بتوانند آن‌چه را رخ می داد مشاهده کنند و دریابند. به‌واسطه‌ی همین ادراک ناقص و نارسا بود که آن‌ها پاکیزه و مطیع می‌ماندند.» 
"۱۹۸۴"، در سال ۱۹۴۹، توسط "جرج اورول" نوشته شده. اورول در این کتاب، روزگار ِ بشر ِ سال ۱۹۸۴ را در چنگال حکومت‌ها ترسیم کرده و به نظر من قابل تطبیق با بشر ۲۰۰۹ هم هست. کتاب ظاهرا درباره‌ی غایت حکومت‌های کمونیستی نوشته شده اما در‌واقع، بزرگ‌ترین ماموریت همه‌ي قدر‌ت‌های حاکم را دست‌برداشتن از مبارزه با یکدیگر و مهارکردن اندیشه‌ها و عادات ملت خود می‌داند تا بر اساس "تابعیت مطلق" همواره بنای قدرت‌های خویش را پایدار بدارند. شباهت‌های کتاب با جامعه‌ی خودمان عینی و روشن است اما برای کشف شباهت‌های کتاب با دنیای غرب باید عمیق‌تر نگاه کرد و به نقش رسانه‌ها دقیق شد.
کتابی که من خواندم در سال ۵۹  توسط انتشارات "اتاق چاپ" چاپ شده و خانم "ژیلا سازگار" آن را ترجمه کرده‌اند و چه ترجمه‌ی دقیقی و چه چاپ فوق‌العاده‌ای؛ با آن‌که حروف‌چینی آن سربی است اما در کل ۳۰۰ صفحه بیش از دو سه اشتباه چاپی ندیدم.
اگر خواستید بخوانیدش به این نکته هم توجه کنید که جاهایی از کتاب کش‌دار است و به نظر من حوصله‌ی خواننده را سرمی‌برد. شاید اگر نویسنده، پنجاه صفحه‌ی آن را حذف می‌کرد خواندنش راحت‌تر بود.

2  87/11/13 -  18     | 

بعد از انقلاب

 

قبول؛ سی سال پیش این‌جا جهنم بود و الآن بهشت. اما در کدام تئوری مدیریتی وضع امروز را با سی سال پیش مقایسه می‌کنند!؟

2  87/11/11 -  22     | 

ناصر فیض

يك شب ناصر فیض در تلوزيون اين بیت را خواند:
يك دست جام باده و يك دست زلف يار / پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم
ولي من پيش خودم فكر كردم كمي سانسورش كرده. به نظر من اين طور اثرگذار(!)تر است:
يك دست جام باده و يك دست زلف يار / پس من چگونه پيرهنم را به تن كنم

پ.ن: بعد از انتشار اين پست شك كردم كه بيت را درست نقل كردم يا نه! پيري است و هزار و يك مرض ِ ديگر

2  87/11/09 -  14     | 

هووی دوجانبه

دخترم هووي دوجانبه است.

هر وقت با همسرم حرف می‌زنيم هووی اوست؛ کنارمان می‌نشیند و تا وقفه‌ای به وجود می‌آید، شروع به صحبت می‌کند و اگر خدای ناکرده همسرم وسط حرفش چیزی بگوید، اخم‌هایش را در هم می‌کند و می‌گوید:"نوبت من بود با بابا حرف بزنم" یا "من داشتم با بابا صحبت می‌كردم!"

در رخت‌خواب هم هووی من است. لطفا فکر بد نکنید؛ به توصیه‌ی روان‌شناسان، اجبارش نکردیم در اتاقش بخوابد و همین‌جا در اتاق خودمان می‌خوابد. اما نیمه‌شب مثل یک گنجشک معصوم خودش را  كنار مادرش جا می‌کند. تخت هم که دونفره است؛ پس من اضافه‌ام دیگر!

 

2  87/11/05 -  22     | 

چه خبر است؟!

شاید باور نکنید اما درحالی که نور خورشید چشمم را می‌زند، ریزش دانه‌های درشت برف‌ را تماشا می‌کنم! آن سوی آسمان هم لکه‌های سفید ابر بر آبی آسمان وصله شده‌اند.

2  87/11/03 -  13     | 

معرفی يك كتاب خوب ايرانی

‌از در که وارد شدم سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همین‌طوری دنگم گرفته بود قد باشم. رییس فرهنگ که اجازه‌ی نشستن داد، نگاهش لحظه‌ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می‌نوشت تمام کرد و می‌خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم. حرفی نزدیم. رونویس را با کاغذهای ضمیمه‌اش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت:
- جا نداریم آقا. این که نمی‌شه هر روز یک حکم می‌دند دست یکی و می‌فرستندش سراغ من... دیروز به آقای مدیرکل...
حوصله‌ی این اباطیل را نداشتم. حرفش را بریدم که:
- ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟
و سیگارم را توی زیرسیگاری براق روی میزش تکاندم...
...
آن‌جا هم دوسه تا عیب شرعی و عرفی گرفته بودند و مثلا گفته بودند لابد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است که فلانی، یعنی من، با ده سال سابقه‌ی تدریس می‌خواهد مدیر دبستان بشود! غرضشان این بود که لابد خل شده‌ام که از شغل بسیار مهم و محترم دبیری دست می‌شویم یا اُبنه دارم و خلاصه این‌که شاید بچه‌بازم و این‌جور حرف‌ها. و کار به همین حرف ها کشیده بود که واسطه‌ی قضیه فهماند که باید در کیسه را شل کنم و من‌هم کردم.
...

مدير مدرسه - جلال آل احمد 

2  87/11/02 -  14     | 

لاغر‌مردنی!

تا حالا شنیده‌اید کسی از لاغری بمیرد؟

2  87/11/01 -  9     |