تعجب میکنم که هشت به این قشنگی و هفت به این سادگی چرا ترکیبشان اینقدر زشت و ترسناک است. میترسم چیزی بگویم و این دقایق باقیماندهی هشتاد و هفت، آخرین زهرشان را بریزند. میترسم که بگویم مزخرفترین سال عمرم هشتاد و هفت بود. میترسم که بگویم امیدوارم تا آخر عمر چنین سالی نداشته باشم. میترسم که بگویم کاش این عدد از پهنهی اعداد حذف میشد...
میترسم، خیلی میترسم...
حتی از این ترس هم میترسم!
پست قبل رو که نوشتم، مثل این بود که طپانچهی دوی صد مترو زدند. مثل سگ پاسوخته تا امروز دویدم.
- جابجایی اتاق خواب و اتاق کار به بهونهي خونهتکونی.
- خرید، خرید، خرید؛ همشم برای دخترم(قربونش برم!)
- نقشه و فونداسیون ساختمون برادرم(مرده شور!)
- میلگرد و سیمان و بیمه و پیمانکار ساختمون خودم(خدا رحمتم کنه!)
- غدهی توی سینهی خانمم؛ دکتر زنان، سونوگرافی، جراح عمومی (که گفت مشکلی نداره و با یه عمل سرپایی درمیاد. خیالمون راحت شد و رفت سراغ کوه سفارشات خیاطیش!)
- مادرم هم رفته تهران برای معاینهی دورهای قلبش. برای پدرم(که سرما خورده!) و برادر کوچکترم(که مردشور اونو هم ببرند) غذا میبرم و خرده فرمایش میشنوم(خستم کردند)
به مادرم زنگ زدم ببینم چیکار کرده؟ گفت قلبش مشکلی نداره و داروهاش رو تجدید کرده اما یه غده توی سینش پیدا شده و باید ماموگرافی کنه! نفهمیدم این همه غده از کجا اومده؟ (یه لحظه سینههای(!) خودمم چک کردم!)
- دیشب هم به مهمونی کربلای یکی از اقوام خانمم رفتیم. حوصلهی نشستن نداشتم و با باجناق زدیم بیرون. دوری زدیم ولی سرما امان نمیداد. برگشتیم و پدرم دراومد بس که حروف حاج آقا و عرعر مداح رو تحمل کردم. فامیلای خانمم اونقدر مقید به آداب و رسومن و اونقدر زیادن که اگه قرار باشه برای همهی عروسیها و عزاها و زایمانها و کربلاها و مکههاشون بریم، سیصد و شصت و پنج روز سال هم کمه(خانمم میگه به همین غلظت؟)
- چند وقت پیش یه نارگیل برا دخترم خریدم و اونقدر باز کردنش رو عقب انداختم که وقتی بازش کردم فاسد شده بود و شرمندش شدم! دو سه روز پیش یکی دیگه گرفتم و از ترس خراب شدنش، امشب بازش کردم. داشتم باهاش کلنجار میرفتم که نوک چاقوی بزرگ آشپزخونه رو فرو کردم کف دستم و یک سانت در یک سانت(طول در عمق) بریدم و خون فوران کرد. بتادین و آژانس و بیمارستان و دکتر و پانسمان(آژانسه با چنان سرعتی میرفت که واقعا فکر کردم به خاطر یه زخم کوچیک توی تصادف میمیرم!)
- دو ساعت پیش به دخترم گفتم تا وسایلشو مرتب نکرده حق نداره نقاشی کنه. اونم قهر کرد و رفت گریه کرد و... خوابش برد!
- حالا هم دارم یه دستی پست محاورهای مینویسم و با خودم عهد کردم فردا با آرامش بشینم پای کامپیوتر و وبگردی کنم و چای بخورم و به ریش دنیا بخندم و با دخترم "سلام سلام شاه بزرگ" بازی کنم...
آخ دوباره دستم تیر کشید.
پ.ن: اینجا اونقدر ساکته که یادم رفته بود چارشنبه سوریه. خبری از نارنجک و کپسول و سیگارت نیست. بچههای اینجا فقط لاستیک آتیش میزنند. (اینم نعمتیه والا)
شکم ندارم که؛ استخونبندی شکمم بزرگه!
اگر بزنی به جاده و آنقدر بروی تا به خاکی برسی و باز هم بروی تا آخرین روستای جاده و از آن به بعد هیچ جاده ای نبینی، به مرز انسان و طبیعت میرسی. آنجا اگر کمی به خودت باشی و خوب نگاه کنی ریست میشوی و...
...ریست شدم و برگشتم.
زن و مکان را بخوانید و ببینید این نوع دفاع از حملهی دشمن بدتر نیست؟
نظر مرا اگر میخواهید، همانجا ببنید.
روانشناسی به همکارش رسید و گفت:
"تو خوبی. من چهطورم؟"
به نظر من، نویسندگی تخیل نیست،
نگاه موشکاف نیست،
دید اجتماعی نیست،
نگاه جدید به مسایل قدیمی نیست،
احساس حساس نیست،
اخلاق نیست،
دانایی نیست،
به نظر من، نویسنده، همهی اینها را لازم دارد، اما اصل ِ نویسندگی، توانایی بیان است. نویسنده اگر نتواند ذهنیاتش را ـ طوری که خواننده بفهمد ـ بیان کند، نویسنده نیست. وب را بگردید و ببینید چهقدر روشنفکر و فیلسوف و روانشناس و جامعهشناس و انسانشناس و... میبینید که نویسنده نیستند! آن همه دانایی که اینها دارند، اگر درست و به دور از پیچیدگی منتقل نشود، به چه درد ما میخورد؟
جایی خواندم، نوشتههای تولستوی آنقدر روان و راحتفهم است که خواننده فکر میکند نوشتن چهقدر ساده است!