تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
یک دکتر خوب سراغ ندارید؟
 

دیشب در برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح، بیژن بیژنی مهمان بود. حتما می‌شناسیدش؛ در پوستر آلبوم‌های موسیقی، اسمش با عنوان خوش‌نویس نوشته می‌شد. اما بعدتر(حدودا بیست سال پیش) شروع به خواندن کرد. اگر اشتباه نکنم، "نهان‌خانه‌ی دل" اولین کار خوانندگی‌اش بود. "آینه در آینه" و  "کوچه" و "ایران زمین"ش را هم به یاد دارم. این آخری هم مثل نهان‌خانه‌ی دل، باز‌خوانی چند فولکلور زیباست و خیلی دوستش دارم.
دیگر پیگیری‌اش نکردم و بعد از آن نمی‌دانم چه خوانده اما من با نهان‌خانه‌ی دل، دلی‌دلی‌‌ها داشتم. خیلی دل‌چسبم بود. خاطرات زیادی با آن داشتم...
داشتم!؟
بله داشتم. بدون هیچ شکی مطمئنم داشتم! اما دیشب با ناباوری تمام فهمیدم که دیگر ندارم؛ دیشب هر چه جان کندم حتی یک ثانیه از آن خاطرات به یادم نیامدند! داشتم از تعجب‌ می‌ترکیدم؛ بیژن بیژنی جلوی چشمم بود و نهان‌خانه‌ی دل می‌خواند ولی من مثل اوتیست‌‌ها، فقط نگاه می‌کردم. به جز حسی نوستالژیک، هیچ چیز به یادم نمی‌آمد. و همین حس نوستالژیک، خودش مایه‌ی عذاب شده بود؛ این حس می‌گفت تو با این صدا خاطراتی داری اما ذهنم می‌گفت نه! چیزی موجود نیست...
اعصابم به هم ریخت. تلوزیون را خاموش کردم و به رختخواب رفتم. فکر می‌کردم در رختخواب تمرکز بیشتری پیدا می‌کنم و خاطرات را از پستوهای ذهنم بیرون می‌کشم اما زهی خیال باطل. خاطراتم گم شده بودند. مثل کسی شده بودم که کلمه‌ای نوک زبانش است اما نمی‌تواند ادایش کند. خاطراتم نوک ذهنم بود اما یادم نمی‌آمد.
بیشتر که فکر کردم دیدم کلا موجودی ِ خاطراتم خیلی کم است. یاد یکی از شخصیت‌های میلان کوندرا افتادم؛ او هم کمبود خاطره داشت و سعی می‌کرد موجودی خاطراتش را زیاد کند. یادم نیست او چه کرد اما من به مشکل خورده‌ام. بسیار شده که دوستی قدیمی خاطره‌ای گفته و نقش پررنگ مرا هم در آن خاطره یادآوری کرده ولی هرچه فکر کرده‌ام چیزی یادم نیامده. یا عکسی قدیمی را دیده‌ام اما اصلا یادم نیامده که حس و حالم در تاریخ عکس چه بوده و مثلا بعد از آن عکس چه کرده‌ام! شاید باورتان نشود اما این را که می‌گویم مختص خاطرات ده سال و بیست سال پیش نیست، حتی خاطرات سه چهار سال پیش را هم فراموش کرده‌ام!
گاهی خانمم به شوخی(یا جدی!؟) می‌گوید:"آلزایمر داری!" فکر می‌کنم بهتر است بپذیرم آلزایمر دارم و خودم را درمان کنم!
یک دکتر خوب سراغ ندارید؟

 

2  88/01/31 -  17     | 

ابریشم
 

"از تو حموم داد می‌زنم: مامان! اگه گفتی امروز تو فیس‌بوک کی منو پیدا کرده؟
می گه: دختره یا پسر؟
جل‌الخالق یه ذره غیرت تو وجود نازنینش نیست! عرض می‌کنم : دختره!"۱

ابریشم دوست تازه‌ای است. به نظر من خیلی خوب نگاه می‌کند و خوب هم بیان می‌کند. تا نظر شما چه باشد.

 

۱ - ابریشم

 


 

2  88/01/29 -  8     | 

گلابی

 

نمی‌دانم چرا گلابی به این خوش‌مزگی لقب آدم‌های گلابی شده؟

 

 

2  88/01/26 -  19     | 

لنج

 

مثل لنجی شده‌ام که لاستیک‌های دورش را برداشته‌اند؛ به هر اسکله‌ای که می‌خورم زخمی برمی‌دارم.

 

 

2  88/01/25 -  9     | 

زغال خوب

 

این‌روزها بدجوری به دوست بد و زغال خوب محتاجم!

 

 

2  88/01/22 -  23     | 

مثلا سفرنامه
 

ـ صبح راه افتادیم و شب به شیراز رسیدیم. شب اول در کنار پارکی در شیراز خوابیدیم. عطر شب‌بوها دیوانه‌کننده بود. باران و گرد و خاک هم چادرها و ماشین‌ها را به گل نشاند.
ـ به تخت‌جمشید و حافظ و باغ ارم رفتیم. در تخت جمشید مثل این بود که به تظاهرات رفته‌ایم. باغ ارم خیلی قشنگ بود. در حافظیه هم حوض ماهی ندیدیم؛ یکی از همراهان گفت حوض ماهی در سعدی است. والله اعلم!
ـ جاده‌ی شیراز به کنگان از راه فیروزآباد، فوق‌العاده بود. فکر نمی‌کردم از شیراز به بعد جاده‌ی خوبی ببینم.
ـ کنگان را هم که قبلا گفتم. بعد از آن به بوشهر رفتیم. دو روزی که در بوشهر ماندیم نتوانستیم شهر را بگردیم اما شهر تمیز و جالبی به نظر می‌رسید. 
ـ جنس نان‌ بوشهر عالی بود؛ عمرا نمی‌توانستی تکه‌ای از آن جدا کنی!
ـ نخلستان‌های بین راه برازجان ـ گناوه و برازجان ـ دالکی خیلی زیبا بودند. خیلی!
ـ طبیعت کنار جاده‌ی نورآباد ـ یاسوج هم با اینکه پر برف بود، فوق‌العاده بود. همین‌طور یاسوج ـ بروجن.
ـ در کل سفر از سه صحنه‌ی تصادف اساسی با خوش‌شانسی دررفتم. اول در راه اصفهان ـ شیراز، با نیسانی که وسط اتوبان ایستاده بود. دوم در راه شیراز ـ مرودشت، با پرایدی که وسط اتوبان گردش به چپ کرده بود و سوم هم در راه بوشهر ـ گناوه، با یک گله الاغ که می‌خواستند از عرض اتوبان رد شوند.
ـ ما هنوز در سفر تازه‌کاریم. این سفر تجربه‌ی خوبی بود. هم ایران‌شناسی بود و هم انسان‌شناسی. در این سفر خودم و اطرافیانم را بیشتر شناختم. با خانمم تصمیم گرفتیم دیگر با هیچ جمعی سفر نکنیم. ما آدم ِ سفرهای طولانی خانوادگی نیستیم.

 

2  88/01/21 -  11     | 

۱۰۰

 

هر چه زور زدم صدمین پستم خاص باشد، نشد. گفتم زود ردش کنم برود پی کارش!

 

 

2  88/01/19 -  23     | 

مسافر شب، ابوذر رحیمی‌‌زاده
 

ابوذر ذهن من تفاوت زیادی با ابوذر واقعی داشت. من در ذهنم آدمی را مجسم کرده‌بودم که متناسب با ذهنیات خودم بود. متناسب با خط‌کش قضاوت شخصی‌ام. شاید در ذهنم بیست و پنج سالگی خودم بود. تا دیدمش نفسم بند آمد چرا که نمی‌توانستم این ظاهر را با آن ذهنیت تطبیق بدهم. مسافر شب ذهن من، آدمی درون‌گرا و خجالتی بود ولی کسی که مقابل من ایستاده بود این‌طور نبود. ظاهری که در ذهن من بود با آن‌چه می‌دیدم تفاوت داشت. او آدمی سرزنده، اکتیو و شاد بود. مثلا من هیچ‌وقت نمی‌توانستم تصور کنم مسافر شب با سرعتی بیش از ۸۰ کیلومتر رانندگی کند ولی وقتی گفت پشت سر من بیایید تا به خانه برویم، در یک آن در اتوبان ناپدید شد. من سرعتم را به ۱۲۰ رساندم اما باز هم خیلی عقب بودم و وقتی فهمید من آدم کندرویی هستم رعایت پیرمردی‌ام را کرد و سرعتش را کم کرد. ابوذر آدمی پخته است و با آن که بزرگترین فرد خانواده‌اش نیست، بزرگی در رفتارش موج می‌زند. او یک فعال اقتصادی است و در کارهای مختلف سرک می‌کشد...
نمی‌دانم برایتان راحت است که مسافر شب را با ابوذر رحیمی‌‌زاده تطبیق دهید یا نه اما برای من مشکل بود. پس از اولین سلام، تمام انرژی من صرف تطبیق این دو شخصیت شد. البته بیشتر که فکر کردم دیدم اشتباه می‌کردم. حتی به خودم و تصویری که در این‌جا ساخته‌ام فکر کردم و دیدم شاید من هم، در ذهن شما، چیزی که در دنیای واقعی هستم، نباشم. به هر حال این‌جا حیاط خلوت زندگی من است و قرار نیست آدم لباس خیابان را در حیاط خلوتش بپوشد. فکر کردم شاید بهتر باشد آدم‌های مجازی را تصور نکنم. شاید بهتر باشد آن‌ها را چند کلمه بدانم. حتی فکر کردم شاید بهتر باشد رابطه مجازی باقی بماند...
اما بیشتر که حرف زدیم و بیشتر که دیدمش، فهمیدم ذهنیت من اشکال داشته و مسافر شب کاملا ابوذر رحیمی‌‌زاده است. اشتباه من این بود که با خط‌کش ارزشی و ذهنی خودم مصورش کرده‌ بودم. این اشتباه هم لابد به این دلیل است که من در وب، تازه‌کارم و تا کنون چنین تجربه‌ای نداشته‌ام. البته هنوز نمی‌دانم برای مصور کردن آدم‌های مجازی چه ابزاری داریم به جز ذهن‌مان؟
هرچه بیشتر حرف زدیم و زمان بیشتری گذشت ذهنیتم به واقعیت نزدیک‌تر شد. البته این وسط گاهی تصویر ذهنی‌ام بر واقعیت غلبه می‌کرد ولی خیلی زود به حاشیه می‌رفت و ابوذر واقعی جایش را می‌گرفت. الآن هم من ابوذری می‌شناسم که روحیاتش و درونیاتش "مسافر شب"ی است. و ذهنیت من از مسافر شب، قسمتی از وجود ابوذر رحیمی‌‌زاده است؛ قسمتی از لایه‌های درونی‌تر او.

 

پ.ن: روشن است که این حرف‌ها تکراری است اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟


 

2  88/01/18 -  11     | 

کنگان
 

سفرم از کنگان شروع شد و در همان‌جا هم تمام شد.
با این وسواسی که من در نوشتن حس‌هایم دارم گمان نمی‌کنم بتوانم راحت از این سفر چیزی بنویسم.
نمی‌دانم از چه بگویم؟ از رنگ حیرت‌انگیز دریا یا از سنگ‌های زیبای ساحل یا از جلبک‌های سبزی که با سماجت به سنگ‌ها چسبیده‌ بودند و وقتی جدایشان می‌کردی و آبشان را می‌چلاندی می‌توانستی الیافشان را دانه‌دانه کنی؟
از نرمی ِ سنگ‌ریزه‌های خوش‌رنگ، وقتی که مشتشان می‌کردی که به هوا پرتاب کنی یا از صدای گوش‌نوازی که از برخوردشان با سنگ‌های درشت ساحل می‌شنیدی؟
...
این حس‌ها را می‌توان با کمی ور رفتن به کلمات بیان کرد اما آن چیز بیان نکردنی، حس عمیق گرمای وجود آدم‌هایی بود که از تو فقط نامی شنیده‌بودند اما صورتشان را چنان پرخنده به رویت می‌گشودند که قلبت می‌لرزید و نگران می‌شدی که نکند تو را اشتباه گرفته باشند؟ آیا واقعا آن آقا محمودی که آن‌ها می‌گفتند تو بودی؟
...
همه چیز آن‌قدر رویایی بود که نتوانستم خودم باشم و مثل برق‌گرفته‌ها فقط نگاه می‌کردم.
...
هنوز هم با همسرم از زیبایی آن ساحل و گرمای آن آدم‌ها می‌گوییم. هنوز هم دخترم با شعف می‌گوید:"بابا تو ملیوناتا بی‌نهایت دوست داری ولی من فقط یه دونه". و هنوز هم به تکه‌ای از ساحل کنگان که به خانه آوردیم ور می‌رویم:
قسمتی از آن را داخل یک تنگ ماهی، کنار مونیتور گذاشته‌ام. همسرم با قسمتی از آن یه‌قل دو‌قل بازی می‌کند و بقیه‌اش را هم داخل سینی جلوی دخترم ریخته‌‌ام.


پ.ن:
۱ - کمی احساس خیانت دارم! هرچه باشد ما چهار نفر بودیم؛ من و ابوذر و نگار و ندا. اما ما دوتا به آن دوتای دیگر خیانت کردیم! کردیم؟ نه نکردیم. ما دو نفر آرزو کردیم کاش روزی دیداری چهار نفره داشته باشیم اما پذیرفتیم که باید به هنجارها(چه شخصی و چه اجتماعی) احترام بگذاریم. شاید این‌طور دوستی‌مان واقعی‌تر شود.
۲ - در کنگان فهمیدم که محمد چه مداد پررنگی است! از آن مدادهایی که اثرشان تا ابد ماندنی است.

 

2  88/01/14 -  21     | 

سال آرزوهای کوچک
 

خب خدا را شکر که هفتاد و هشت را با سلامتی در کردم. من هم مثل ندا، گاهی هفتاد و هشت را با هشتاد و هفت اشتباه می‌گرفتم و فکر می‌کنم طراوت درست می‌گوید که هفت کمی لوس شده؛ برای ده سال کنارش می‌گذارم تا آدم شود.
با این جفت هشتی که بهرام گفت، امسال سال شانس است لابد، پس درخواست دبل می‌کنم و به دنبال آرزوهای کوچک می‌روم. آرزوهای کوچک خیلی خوبند؛ لااقل آدم را به خوش‌شانسی خودش امیدوار می‌کنند و مگر خوشبختی چیست به جز احساس خوش‌شانسی؟
پریروز به خانه‌ی مادرم رفتیم. آرزو کردم طناب ِ بازی دخترم را که چند روز پیش گم شده بود، پیدا کنم، که کردم و از خوشحالی دخترم شاد شدم.
دیروز برای عیددیدنی به منزل عموی خانمم رفتیم. دو نوع کارد میوه‌خوری داشتند. از یک نوعش خوشم آمد. آرزو کردم کاش آن نوع را در پیش‌دستی من بگذارند. گذاشتند و کلی کیف کردم. بعد از آن به منزل پدربزرگش رفتیم. سینی چای را آوردند؛ چهارتا چای داخلش بود که استکان یکی از بقیه زیباتر بود. آرزو کردم آن استکان به من برسد اما نفر قبل از من آن را برداشت. به آرزویم نرسیدم اما فکر می‌کنم چیز مهمی را از دست ندادم.
به خانه‌ی مادرخانم که رفتیم آرزو کردم از پدرخانمم عیدی بگیرم و یک دو هزار تومانی گرفتم. برادر خانمم چهار جعبه‌ی کادویی برایمان گرفته بود و گفت هر خانواده یک جعبه را به عنوان عیدی انتخاب کند. قرار شد مال ما را دخترم انتخاب کند. آرزو کردم آن جعبه‌ی مکعب ِ متوسط ِ بلند را انتخاب کند که کرد. داخلش شش پیاله‌ی چینی ِ نقاشی شده‌ی قشنگ بود. خیلی خوشحال شدم.
...
هنوز چیزی از سال نگذشته به آرزوهای بسیاری رسیده‌ام. فکر می‌کنم امسال سال شانس من است. پس جرات می‌کنم و آرزوهای بیشتری می‌کنم.
آرزو می‌کنم فردا به جنوب بروم. آرزو می‌کنم اصفهان را بدون اینکه با یک اصفهانی هم‌کلام شوم رد کنم. آرزو می‌کنم یک شب در آباده بخوابم و در پیاده‌روهایش قدم بزنم. آرزو می‌کنم ساعتی روی پله‌های کنار دروازه قرآن بنشینم. آرزو می‌کنم تخت جمشید را و ماهی‌های حافظ را ببینم. آرزو می‌کنم ورودیه‌های آثار باستانی پانصد تومان بیشتر نباشد. آرزو می‌کنم در پایان راه شبی را در ساحل کنگان بخوابم و صبح با صدای موج‌ها و نسیم دریایی که از پنجره‌ی چادر خنکم می‌کند بیدار شوم. آرزو می‌کنم در آن ساحلی که این‌همه درباره‌اش شنیده‌ام، قدم بزنم و احساس دوستم را تجربه کنم. دوست دارم صدای پرندگان دریایی را هم بشنوم.
حالا که جراتم باز شده و مسلسل‌وار آرزو می‌کنم، به آرزوی بزرگ‌تری هم می‌اندیشم؛ آرزو می‌کنم در آن‌جا دوستی را ببینم و در آغوشش بگیرم و رویش را ببوسم.
آرزوهای کوچک ِ دست‌یافتنی خیلی لذت‌بخشند. می‌خواهم امسال را سال آرزوهای کوچک بنامم.

 

2  88/01/02 -  19     |