دوست جدید
این روزها روی مبل مینشینم و از ظرف آجیل روی میز، نخودچی میخورم. متاسفم که سی و هفت سال طول کشید تا این موجود خوشمزه را درک کنم!
معرفی وبلاگ
آق بهمن تقریبا تمام اخبار انتخاباتی را پوشش میدهد. در این راه ابتکارات جالبی هم دارد. مثلا پوشش زندهی نماز جمعه را در چند پست قبلش ببنید.
بچهی جنوب شهر نکتههای ظریف و فوقالعادهای را مطرح میکند. اولین بار همهی صفحه اولش را خواندم و خسته نشدم.
درخت آدامس هم قلم زیبا و تیزی دارد. مواظب دستانتان باشید!
از این به بعد هیچ کدام از پستهای این وبلاگها را لینک نمیکنم؛ خودتان با زبان خوش بروید و بخوانیدشان!
آخرین قابلمه
وقتی ظرف میشورم خیلی سعی میکنم پیرهنمو خیس نکنم اما معمولا آب کشیدن آخرین قابلمه، لباس و شلوار و موکت جلوی سینک رو خیس خیس میکنه.
پیوندهای روزانه
دو سوال:
۱ - تا حالا چند تا از پیوندهای روزانهی اینجا رو خوندید؟
۲ - چندتاش به خوندنش میارزیده؟
مادر
اگر به مادری که فرزند بسیجیاش را از دست داده برخوردید، مواظب نگاهتان باشید؛ برای او، سنگینتر از داغ عزیزش، نگاه سرد مردم است. به او دلداری بدهید. او هم مادر است.
گرد و غبار
این خاکی که تا دیروز بالای سرمان بود، رفته یا روی سرمان نشسته!
عباس کاظمی
به نظرم امروز بیش از همیشه به دکتر نیاز داریم. البته نه دکتر طب که دکتر جامعهشناسی.
عباس کاظمی عضو هیئت علمی ارتباطات دانشگاه تهران است. او را از وبلاگش میشناسم:
جامعهشناسی و زندگی روزمره در ایراناین روزها او مسئولانه دربارهی وقایع جامعه مینویسد. من میخواهم بدهم مغزم را معاینهی جامعهشناسانه کند.
این روزها
پر میشوم از نوشتن. صفحهی ورد را باز میکنم. دو خط مینویسم. خیال برم میدارد. افکار در ذهنم میپیچند. با آنها میروم. کرخت میشوم. دستم خشک میشود. ورد را میبندم. در دود غرق میشوم و... سر از نو.
این روزها نوشتن نمیتواند آرامم کند. نمیتوانم راحت بنویسم، راحت بخوابم، راحت زندگی کنم. این روزها راحت غرق خیال میشوم.
کم کم
اینجا هنوز عکسهای انتخاباتی روی تیرهای برق است. دیروز در خیابان بودیم. باران گرفت. دختر هفت سالهام گفت:"خدا کنه عکسای موسوی خیس نشه."
چند روز پیش مطلبی نوشته بودم دربارهی تقلب، دربارهی اهمیت اعتماد مردم به صندوق رای، دربارهی ابطالناپذیری انتخابات، دربارهی اینکه اگر هم موسوی رییسجمهور میشد کار خاصی نمیتوانست بکند، دربارهی اینکه با رییس جمهور بودن احمدینژاد هم آسمان به زمین نمیآید...
در آخر مطلب هم نوشته بودم:
"بزرگترین طوفان میهمان ساحل است نه صاحبخانهی آن"
اما دیدم حرف جدیدی نیست و از انتشارش منصرف شدم. به نظرم مسئلهی فعلی ما این است که کمکم بهت عمومی فروکش کرده. کمکم کف این التهابها نشسته و بهتر میشود آب را دید. کمکم باید شرایط را بپذیریم و خودمان را وفق دهیم. کمکم باید احساسات را کنترل کنیم و عمیقتر نگاه کنیم. کمکم باید زندگی را از سر بگیریم.
گاهی نمیشود شرایط را عوض کرد اما همیشه میشود با شرایط جدید زندگی کرد.
پ.ن: این مطلب هم همین را میگوید.