تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !

 

آدم‌ها دو دسته‌اند؛ آن‌ها که گرفتار روزمرگی و مخلفاتش نیستند وبلاگشان را به روز می‌کنند.

 

2  88/06/31 -  22     | 

دندان‌ها را مخفی نکنیم
 
خب مثل این‌که جامعه‌شناس‌ها دست به کار شده‌اند. حق هم همین است؛ وقتی دردی اجتماعی بروز می‌کند، منطقی‌ترین انتظار آن است که جامعه‌شناس آن را تشخیص‌دهد و نسخه‌اش را بپیچد.
وقتی این تشخیص و نسخه‌پیچی را دیدم به خودم بالیدم. احساس کردم کم‌کم مدنی می‌شویم و مشکلاتمان را از راهی غیر از سیاست و خون حل می‌کنیم.
گره از پیشانی باز کنیم، چشم‌ها را برق بیاندازیم، لب‌ها را بگشاییم و اجازه‌بدهیم دندان‌ها دیده شوند. شاد باشیم و فعالانه شادی کنیم؛ انرژی مثبتی که از شادی ساطع می‌شود سازنده و راه‌گشا، و عبوسی و شکایت از بخت، ویران‌گر و مشکل‌زاست. شادمانه و آرام گفتگو کنیم و عصبانی نشویم.

 

2  88/06/22 -  0     | 

نصف‌شبانه
 
این هم حکایتی است برای خودش که گاهی، همین‌طور الکی الکی خوابم نمی‌برد و خیلی جدی جدی افکارم مغشوش می‌شوند و از آخرین پست نوری‌زاد درباره‌ی فیلم پرت‌کردن آدم‌هایی از ساختمانی در عراق صدام که فکر می‌کرد مال بعد از انتخابات ایران است بگیر تا قرار با راننده‌ی بیل مکانیکی برای حفر سبتینگ ساختمان و پی دیوار حیاط، در ذهنم رژه می‌روند.(راست می‌گویند که راحت‌ترین کار در نوشتن، بلند کردن جمله و رها‌کردن خود از ویرایش آن است. این هم برود وردست همان بی‌خیال‌های گاه به گاه.)
این دو سر طیف فکری‌ام را گفتم تا خودتان بقیه را حدس بزنید. حدس بزنید که من چه می‌کشم از این پاندول‌های فکری که گاه از دو طرف می‌کشندم و گاه هلم می‌دهند به طرف هم.
شاید اگر دخترم بفهمد که فکر نبشی‌کاری بالکن‌ها و نحوه‌ی محاسبه و اجرای قوس هلال‌های نمای بیرونی بام، نمی‌گذارد بخوابم بگوید این که کاری نداره بابا، بذار من برات نقاشی‌شون کنم بعد بده آقاهه برات بسازه اما نمی‌دانم اگر بفهمد به اختلاف آمار رسمی و غیررسمی کشته‌ها و بیانیه‌ی جدید موسوی فکر می‌کنم چه بگوید!؟ نمی‌دانم اگر بداند به خدا و روزه و نماز و ایمان و اسلام هم فکر می‌کنم چه بگوید؟ به وسواس بیمار‌گونه‌ی صاحب‌خانه و خوبی‌ها و بدی‌هایش، به دوستم که یکی دو روز مهمانم بود و خاطراتی از دورترها را زنده‌کرد، به باجناقم که مهندسی آزاد قبول شده و مردد رفتن و نرفتن است، به آش نذری مادرم که قرار بود امروز پخته شود اما نشد، به اوس مصطفی پیمان‌کارم که چه‌قدر شبیه شوهر خواهرم است اما آدمی فوق‌العاده است به همسایه‌ی ساختمان که دیروز به پدرم گفته بود پس چرا دو هفته است کار را ول کرده‌ام و نمی‌دانم یکی نیست به این همسایه‌ی نازنین که همیشه مرهون لطف‌ش بوده‌ام بگوید به تو چه عزیز دل برادر و قس علی هذا
نه، این‌ها را به دخترم نمی‌گویم، بگذار کودکی شیرینی داشته باشد تا وقتی که آدم‌بزرگ شد با خیال راحت آرزو کند به آن برگردد. بگذار خوش باشد و با خنده‌ها و نمک‌پراکنی‌هایش لحظاتی از این همه مشغله رهایم کند و خنده‌ام را درآورد. بگذار اسباب‌بازی‌هایش را کف سالن ولو کند و با آب‌پاشی که به تازگی از اسباب‌بازی‌های قدیمی پیدا کرده همه‌جار را به گند بکشد و داد مادرش را درآورد. آخر مگر نمی‌دانید ذله‌مان می‌کرد بس که اسباب‌بازی‌هایش را ولو می‌کرد و خانه را به هم می‌ریخت. ما هم  این آب‌پاش و هزار و یک اسباب‌بازی ریز و درشت دیگر را جمع کردیم و بالای کمد گذاشتیم اما با آمدن دوستم و بچه‌هایش، خواهش کرد که آن‌ها را پایین بیاورم تا بازی کنند، من هم که حساس... 
ساعت سه شد. شکمم به قار و قور افتاده، بروم کمی از ته‌چین شام بخورم شاید خوابم آمد.
2  88/06/17 -  3     | 

کودکی
   
یادم هست وقتی بچه بودم یکی از نگرانی‌‌های همیشگی‌ام مشق نوشتن بود. ساعت پنج از مدرسه می‌آمدم و همان ساعت هم برنامه کودک شروع می‌شد.
مطمئنم شما امروز به یک بچه‌ی ده دوازده ساله حق می‌دهید که در چنین شرایطی، جلوی تلوزیون ولو شود و کارتون ببیند اما پدر و مادر و خواهر و برادر من حق نمی‌دادند و کارتون را زهرم می‌کردند بس که می‌گفتند:"مشقاتو نوشتی؟"
برای درک بهتر موضوع یک بچه‌ی ده دوازده ساله را مجسم کنید که خسته و کوفته از مدرسه آمده و کف اتاق دراز کشیده و به تلوزیون زل زده و اعصابش از پیدا نشدن مادر هاچ به هم ریخته، مادرش هم هی می‌رود و می‌آید و هی می‌گوید:مشقاتو نوشتی؟ مشقاتو نوشتی؟
آن روزها کل برنامه‌کودکی که ما می‌دیدیم یک ساعت در روز بود و خبری از این‌همه برنامه‌کودک تلوزیونی و ماهواره‌ای و سی‌دی‌های جورواجور کارتون نبود بنابراین ذهنمان کاملا درگیر مادر هاچ و نل و سباستین و گول‌خوردن‌های مداوم پینوکیوی احمق می‌شد. همین الآن هم قیافه‌ی بدبخت هاچ با آن چشم‌های گنده‌ی نگران و پر اشک در ذهنم هست. همین‌طور قیافه‌ی الاغی پینوکیو بعد از آن‌همه گول خوردن...
یکی دیگر از مشکلات کودکی خریدن بستنی و کیک و آدامس بود. یکی از دوستانم می‌گفت:بچه که بودم مطمئن بودم وقتی بزرگ ‌شدم یه مغازه‌ی بقالی برای بچم می‌خرم تا هر چی خواست بخوره.
یادم می‌آید یک بار پسر عمویم که جزو آدم‌بزرگ‌ها بود و مزیتش پول داشتن بود به خانه‌ی ما آمده بود. گفت بریم یه دوری توی خیابون بزنیم. رفتیم و یادم نیست چه کردیم اما خوب یادم هست که در اواسط راه به او گفتم:این‌جا بستنی‌فروشی هم داره‌ها.
او هم منظورم را فهمید و گفت پس بریم یه بستنی بخوریم و من کیف کردم که یک بستنی تیغش زده‌ام.
مشکل بعدی خریدن نان و بازکردن در و آوردن نمک سر سفره و کلا زورشنیدن از بزرگ‌ترها بود که برای من خیلی گران تمام می‌شد و مثنوی هفتاد من کاغذ است.
مسائل دیگری هم داشتم؛ شکستن شیشه و دعواهای بعد از آن، آب‌گوشت‌های هر روزه‌ی ناهار و آرزوی پلوخورشت، آرزوی ماشین سواری، دسته‌بندی‌ و دعواهای محلی، قهر و آشتی‌های متوالی با دوستان، دعوا بر سر صندلی کلاس، حسادت‌های جانسوز به خاطر کیف و کفش و دوچرخه‌ی دوستان و... که از آن‌ها می‌گذرم.
این‌ها را گفتم که بگویم به نظر من کسانی که کودکی را بهترین دوران زندگی می‌دانند و دائما آرزوی آن دوران را دارند کمی دچار سوء‌تفاهم هستند. اگر از دید یک کودک به دوران کودکی نگاه کنیم، مشکلات و استرس‌های آن را بهتر درک می‌کنیم. ما عادت داریم از دید خودمان به مشکلات بچه‌ها نگاه کنیم و با این دید نمی‌توانیم بفهمیم آرزوی خوردن یک بستنی و یا داشتن یک عروسک برای یک کودک چه‌قدر مهم و اساسی است. مثلا بعید نیست استرس‌ و ناراحتی نداشتن شغل برای یک بزرگ‌سال با نداشتن دوچرخه برای یک کودک برابر باشد و یا مشکلات و نگرانی‌های شکست عشقی برای یک جوان با حسرت‌ نداشتن یک عروسک برای یک دختربچه یکی باشد.
ما عادت داریم مشکلات یک کودک را با مشکلات خودمان مقایسه کنیم و آرزو کنیم کاش همیشه کودک می‌ماندیم. شاید اگر مشکلات را متناسب با توانایی‌ها ببینیم، تفاوت عمده‌ای بین مشکلات کودکی و جوانی و پیری وجود نداشته‌باشد. به نظرم آرزوی برگشتن به کودکی آرزویی مد روز و کلیشه‌ای و در یک کلمه کیچ است. 

2  88/06/09 -  23     |