آن صنوبرهای بلند کنار خانهام را که یادت هست؛ الآن ستونهایی زردند و کف کوچه را فرش زرد کردهاند. دیروز از داخل ماشین نگاهشان میکردم که بادی میانشان پیچید و آسمان را پر از برگ کرد. برفپاککن را زدم و برگهای زیبا را روی شیشه به بازی گرفتم.
دیگر شورش را درآورده؛ کل وقت نتم را صرف جمع کردن بار و بندیل مهاجرت به بلاگر کردم و آمدم از زحماتش(!) تقدیر کنم و بروم، دیدم آقا مثل ساعت کار میکند. مردهشور!
ایرانی جماعت تا پاترس نداشته باشد درست کار نمیکند.