تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
ادوارد و خدا

"خدایی که در ذهن او بود فقط یک دل‌مشغولی داشت: روابط جنسی خارج از چارچوب ازدواج را نهی می‌کرد، اما نباید به این دلیل به آلیس بخندیم. نه فرمان از ده فرمانی که موسی به مردم داد، ابدا دست و پا گیر او نبود؛ آلیس از قتل یا احترام نگذاشتن به پدر و مادر، یا حسادت به زن همسایه خوشش نمی‌آمد؛ اما احساس می‌کرد که فقط یکی از فرمان‌ها، همان فرمان معروف هفتم که زنا را نهی می‌کند، بدیهی نیست و بنابراین مایه‌ی دردسر و تحمیلی حقیقی است. اگر می‌خواست به طریقی به ایمان مذهبی خود عمل کند، آن را ثابت کند و نشان بدهد، مجبور بود به این یک فرمان بچسبد. در نتیجه از خدایی گنگ، مبهم و مجرد، برای خودش خدایی کاملا خاص، قابل درک و واقعی ساخت: خدای ضد زنا.
از شما می‌پرسم که زناکاری در واقع از کجا شروع می‌شود؟ هر زنی، طبق معیار کاملا مرموزی این حد و مرز را برای خودش تعیین می‌کند و آلیس فقط به ادوارد اجازه داد که ببوسدش."
...
"ادوارد به اندازه‌ی کافی متوجه نشده بود که چه‌قدر برای هم‌شهریانش سودمند واقع شده است، هم‌شهری‌هایی که به قول معروف، واقعا نه قهرمانان را، که بیشتر شهیدان را دوست دارند. زیرا مردانی از این قبیل حقیقتا به آن‌ها درباره‌ی سستی مطبوعشان قوت قلب می‌دهند و عقیده‌ی آن‌ها را درباره‌ی این که زندگی فقط دو راه دارد:اطاعت کردن یا نابود شدن، تایید می‌کنند."
...
"ظاهرا داوری‌اش کاملا درست بود؛ چرخش نامنتظر آلیس به شکلی متفاوت با آن چندین هفته مراوده با او، جدا از استدلال‌های او و جدا از هر قسم ملاحظات منطقی رخ داده بود. در واقع فقط بر اساس خبر شهادت ادوارد و در نتیجه بر اساس یک اشتباه بود و حتی از این اشتباه نتیجه‌گیری غیر‌منطقی شده‌بود. چرا باید نتیجه‌ی رنج‌های ادوارد به خاطر وفاداری به عقایدش، خیانت آلیس به قانون خداوند باشد؟ اگر ادوارد در برابر کمیسیون حقیقت‌یاب به خداوند خیانت نکرده بود حالا چرا او در برابر ادوارد باید به خدا خیانت کند؟
در چنین شرایطی هر فکری که با صدای بلند بیان می‌شد می‌توانست برای آلیس تناقض روش و رفتار خودش را فاش کند. بنابراین ادوارد محتاطانه سکوت کرد، که نادیده گرفته شد و گذشت زیرا خود آلیس مدام حرف‌ زد. او خوشحال بود و هیچ چیز نشان نمی‌داد که این چرخش در جانش زننده و دردناک بوده‌است."

میلان کوندرا نگاه کردن درست به انسان را یاد می‌دهد. در نگاه او انسان‌ها صرف‌نظر از موقعیت‌های اجتماعی، درونیات مشترکی دارند. او متخصص پوست‌کندن روح انسان است. معمولا بستر این پوست‌کندن را روابط خصوصی آدم‌ها قرار می‌دهد و به همین دلیل در ایران همیشه با سانسور مواجه می‌شود.
قسمت بالا را از داستان  ادوارد و خدا از کتاب عشق‌های خنده‌دار چاپ سال ۷۲ انتشارات روشن‌گران انتخاب کردم. مترجم همه‌ی کارهای او خانم فروغ پوریاوری است. ترجمه‌هایش خیلی خوب است؛ به نظرم دنیای او را خوب می‌شناسد. اگر اشتباه نکنم با کوندرا ملاقات هم داشته. 
فکر می‌کنم این کتاب شروع خوبی برای آشنایی با کوندراست.

 

2  88/03/07 -  9     |