ساعت شش و نيم عصر است. امشب عروسي باجناقم است. ديشب حنابندان بود. تا ساعت يك و نيم بامداد "پشت دراي بسته" معطل بوديم. نيم ساعتي هم با باجناق عزيز تنها شديم. بيرونش كرده بودند تا به آداب زنانه بپردازند. درست شنيدهايد "باجناق عزيز". بالاخره استثنا هم در دنيا هست. پسر خوبي است. عاقلتر از سنش است. خيلي مودب است. با همهي سختگيري كه در برقراري ارتباط با آدمها دارم به راحتي دوست شديم. كودك درونش شيفتهام كرده. شايد باور نكنيد ولي در يكي از اولين گردشهايي كه با هم رفتيم برايمان آواز خواند. متكي به نفس است. كمبودهاي مرسوم جوانان امروزي را ندارد. در حرفهايش اثري از خانهي فلان و ماشين بهمان ديده نميشود. به نظر ميرسد در خانوادهي آزادي رشد كرده.
همسرش هم دختر خوبي است. من ده سالي شاهد بزرگ شدنش بودم. او هم اعتماد به نفس بالايي دارد. عاقل است. به من هميشه محبت داشته و يكي از معدود افرادي است كه دوستش دارم. بگذريم كه در اين مدت كوتاه نامزدي يك بار عميقا ناراحتم كرد. به قدري عميق كه براي هميشه از دلم بيرون رفت. تصور كردم در اين ده سال او را نشناخته بودم و همهي اين مدت ماسك به چهره داشته. اما بعد از يك هفته كه آرامتر شدم سعي كردم ببخشمش. هنوز هم نميدانم بخشيدمش يا نه. در اين وانفساي شرايط جديد رهايش كردم. شرايط پيچيدهاي است. حق دارد كمي جوگير شده باشد. هر چه باشد انصاف نيست ده سال خوبي را به يك بدي از ياد ببرم!
باجناق را ميگفتم. نيم ساعتي تنها بوديم. خيلي بههمريخته بود. خسته بود. خستگياش بيشتر روحي بود. هنوز آنقدر صميمي نشدهايم كه بتواند راحت حرفش را بزند ولي مثل "مرغ مريض" درون خودش خرد شده بود (مرغ مريض هم اصطلاح خودش است). تمركز نداشت. پيدا بود روحش در فشار است. سعي ميكردم آرامش كنم ولي ابزاري نداشتم. حرف نميزد. نميفهميدم دقيقا از چه ناراحت است. به تجربه چيزهايي فهميدم و حرفهايي زدم اما گمان نميكنم تاثيری گذاشته باشد.
به هر حال با اين رسوم مزخرف از آدمي به سن او چه انتظاري ميتوان داشت؟ اين دوران به نوعي دوران گذار است. گذار از شخصيتي به شخصيتي ديگر. فشار اجتماعي تفاوت اين دو شخصيت را تشديد ميكند. در اين دوران طرفين هنوز به ادبيات مشتركي نرسيدهاند و بايد با هم تدارك مراسمي بزرگ با شاخ و برگهاي بزرگتر را ببينند. پس اختلاف نظر در قالب سوء تفاهم بروز ميكند. در اين آداب و رسوم عروس و داماد مهره اصطكاك بين خانوادهها ميشوند. چنين فشارهايي در خيلي از موارد منجر به تشكيل نطفههاي اختلاف ميشود. چه كسي را ميشناسيد كه از خطاي طرف مقابل در مراسم مختلف خاطرهاي نداشتهباشد؟ تنها حرف مهمي كه زدم و اميدوارم شنيده باشد اين بود كه:"بر اساس اعمال و رفتار اين دوران آدمها دربارشون قضاوت نكن"
و اين داستان تکرار می شود...