- وای به حال مملکتی که من بزرگترین نویسندهاش باشم... تازه انگاری صد تا نویسندهی قهار اینجا هست که بینشان بزرگترین هم وجود دارد!... دو حالت بیشتر ندارد یا دوستی خاله خرسه است و یا بیشرفی محض.
- حالا که خانهنشین شدهام، خیال دارم یک کاری بکنم که حقشان را کف دستشان بگذارم. آخر مگر میشود؟... این همه دروغ؟ این همه مادر قحبگی؟
- هنوز چند قدمی از منزل دور نشده بودیم که هدایت رفت به طرف یک دیوار کاهگلی، چند قدمی یک درخت چنار و شروع کرد به شاشیدن و گفت: ما هم یک عمل اگزیستانسیالیسم بکنیم تا همه عبرت بگیرند.
- هدایت دستپاچه به من گفت:«این بطری و لیوان را جمع کنیم. بطری را بگذار پشت کتابها...» گفتم:«چرا اینها را قایم میکنید؟» گفت:«شهید نورایی موجودی است اخلاقی و اجتماعی. اگر ببیند که وسط ظهر داریم اشربه تشربه میکنیم بغض میکند و به سرنوشت خودش بدبین میشود.»
- آن وقت دادند نوچه هایشان مضمون کوک کردند:فلانی هرویینی است، مرتد است، ملحد است، مرید خیام است، جوانها را از راه درمیبرد، عرق خور است، بچهباز است، بدبین است و چی و چی و چی که نگفتند و ننوشتند.
- نویسندهها مشهور میشوند که معلوماتشان را بخرند و بخوانند. پولمند میشوند. ولی شهرت بنده چه؟ فقط دردسر... نه خواننده نه ناشر.
- من در چیزهای منفی خیلی پیشانی دارم. کشتی ندارم که غرق بشود، خانه ندارم که از بی مواظبتی آتش بگیرد، آزادی ندارم که به خطر بیفتد...
- مردن فقط این حس را دارد که اگر دانا باشی دست خودت است. خودت نمیتوانی به دنیای دون بیایی، ولی میتوانی با دست خودت ریغ رحمت را سر بکشی. این تنها آزادی مطلقی است که بشر دارد و به همین دلیل باید مسئولیتش را قبول کرد.
"آشنایی با صادق هدایت" مصطفی فرزانه را نشر مرکز در سال ۷۲ چاپ کرد. فرزانه دوستی و معاشرت طولانی با هدایت داشته. حتی به نوعی شاگرد هدایت بوده. کتاب ابتدا در فرانسه چاپ شده و نسخهی ایرانی پر از سه نقطه است. به نظر میرسد بیشتر این سه نقطهها به جای فحشهای عادتی هدایت گذاشته شده.
من با این کتاب هدایت را شناختم و چیزهای زیادی از او یاد گرفتم. این یکی از کتابهایی است که هر وقت در کتابخانه میبینم برش میدارم و لاسی با آن میزنم.