گاهي هوس ميكنم با همه قهر كنم. يك قهر اساسي! وقتي آشتي هستم و سربراه انگار نميكنند كه وجود دارم. همه چيز ميخواهند. از جوابهاي فلسفي بگير تا شكستن گردوهاي فسنجانشان. گاهي حس ميكنم يك فاحشهام. هر كس ميآيد كارش را ميكند و ميرود. حتي پولش را هم نميدهند! انصافتان را شكر؛ من هم هستم! مثل شما؛ مثل شما كه توقع داريد، شما كه ناراحت ميشويد، شما كه بهتان برميخورد، شما كه سهم خود را ميخواهيد، شما كه خوشيهایتان مال خود و غمهایتان به اشتراك است همه! من سي و شش سال بيشتر ندارم اين انتظار هفتاد ساله چيست! مگر من دلم از سنگ است؟ مگر من مرد شش ميليون دلاريام؟ ...
تقصير خودم است. اگر از همان اول يك به من چهي درست و درمان روي دلشان گذاشته بودم و هر توقعي را هم فرياد زده بودم، الان لااقل جايي ميان آدمها داشتم!