خانمم خياط است. خياطي را هنر ميداند و با هنرش کیف ميكند. براي هر لباس طرحهاي جديد ميسازد و نظر مرا هم هميشه ميخواهد. به تميزي و درست بودن كارش خيلي اهميت ميدهد. وسواس است در کارش. ساعتها براي اينكه كوچكترين چروكي زير سينهي لباسي نيفتد تلاش ميكند. ميگويد:"هنوز يه كم بُق داره". ميگويم اين كار خياطهاي اختصاصي است كه براي هر لباس بيش از صد هزار تومان دستمزد ميگيرند نه تو كه با بيستسي تومان راضي ميشوي! ميگويد:"...".
البته خيلي وقتها هم عصباني ميشود از اين كه مشتري با ناآگاهي و يا شيطنت، ايراد بيجايي ميگيرد و اين وقتهاست كه ميگويد "ديگه كار نميكنم. اين خالهزنكهای حسابگر هيچي نميفهمند فقط به شاگردام ميرسم و...". اما بعد از دو سه روز ميبينم دوباره پارچهي جديدي روي ميزش است.
معمولا كتدامن و بلوزشلوار و مانتو قبول نميكند. عاشق ژورنالدوزي و لباس شب است. ميگويد:"تو این لباسها ميتونم خودم طرح بدم و یه كار تک درست کنم". هميشه هم چيزي بيش از مدلي كه در ژورنال به مشتري نشان داده، انجام ميدهد و معمولا مشتريها، وقتي لباس را ميپوشند كلي كيف ميكنند و همان جا براي دو لباس ديگر وقت رزرو ميكنند.
اما حكايت شاگردانش شنيدنيتر است. سركيف و شنگول كنارم مينشيند و از شاگردانش تعريف ميكند. از هوش و پشتكارشان. از توجهشان و گيراييشان. از تميزكاريشان و....
چند روز پيش ميگفت:"پريروز يه يقه آموزش دادم كه خودمم تا حالا ندوخته بودم اما سميه دوخته و آورده. خيلي تميز دوخته. فهميدم يقهي خوبيه. خودمم ميخوام براي يه مشتري بدوزم. اين سميه فوقالعادهست."
گاهی هم بعد از كلاس، روی مبل به تلوزيون زل میزند و كانالها را بالا و پايين ميكند. ميگويم:"چي شده؟" مثل بشكهي باروت ميتركد كه:"اين فاطمهي گیج اعصابمو خورد ميكنه. هيچي نميفهمه. صد بار بهش گفتم وقتي بقيه سوالي ميپرسند، همه گوش كنند؛ ممكنه اين، سوال اونا هم باشه. اما دوباره سوالي ميپرسه كه من قبلا توضيح دادم و خانم سرشون با ...شون بازي ميكرده و گوش نكردند." كلا اين فاطمه خانوم كه همكلاس قديمي خانمم است انرژي زيادي ميبرد. روزي نيست كه بعد از كلاس از جنابشان چيز جديدي كشف نشود!
...
و من هم در كنارش خوشحال و ناراحت ميشوم و سعي ميكنم آرامش كنم. زندگی اگر همین شادیها و غمهای کوچک نیست پس چیست؟