تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
مهد، پيش‌دبستاني، مدرسه...

 سه سال پيش خانمم تصميم گرفت خياطي ياد بگيرد. تنها مشكل اين بود كه نمي‌دانستيم(خودم و همسرم را می‌گویم) در ساعت كلاسش، دخترم را چه كنيم. من اداره بودم و کس دیگری هم نبود که پیشش بماند. تصميم گرفتيم به مَهدي كه نزديك كلاس بود برود. يك روز رفت. ولي در آنجا پسركي شيطان، با تعریف جن و روح و چیزهای ترسناک، ترسانده بودش. درآمد که:"دوس ندارم برم مهد".

فكر كرديم اگر بخواهيم به زور بفرستيمش از مدرسه دل‌زده مي‌شود. تصميم گرفتيم نرود؛ خیاطی که از دخترمان مهم‌تر نبود. بود؟(درست است که لحن این جمله مردسالارانه به نظر می‌رسد اما باور کنید محتوایش بچه‌سالارانه است!)

خوشبختانه بعد از چند روز مربي‌ خیاطی راضی شد که دخترم هم به كلاس برود. البته براي خانمم خيلي سخت بود؛ هم بايد مراقب او مي‌شد و هم درس‌هايش را مي‌آموخت. يك بچه‌ي ۴ ساله هم ۵ دقيقه يك جا بند نمي‌شود، كلاس ۳ ساعته كه جاي خود دارد! خلاصه با كمك هم‌كلاسي‌ها و مربي و همسايه‌ها و تمام ارگان‌ها و نهاد‌ها و سازمان‌هاي خصوصي و دولتي دور و نزديك ذی‌ربط و غیره، دوران كلاس‌ خياطي گذشت.

سال بعد كه به اين‌جا آمديم، با کلی زمینه‌چینی که:"بچه‌های این‌جا خوبند و ..."، به مهد برديمش. يك ماهي رفت و دوباره گفت :"دوس ندارم برم مهد". ته و توي قضيه را كه درآورديم، فهميديم يكي از بچه‌ها بر عليه‌ش يار‌كشي كرده و دوستانش را غُر زده و...

دوباره با روي باز گفتيم "اشكالي نداره نرو. اگه دوست نداري هيچ وقت نرو".

سه چهار ماهي نرفت. در اين مدت همه، از جمله مربيان دانشمند مهد مي‌گفتند :"چند روز به زور بفرستيدش، عادت مي‌كنه"، "پس برای مدرسش چه می‌کنید؟" و... ولي ما محكم گفتيم نع. البته نگران بوديم ولي فكر كرديم اگر قرار به زور است آن را برای مدرسه می‌گذاریم.

خلاصه در اين مدت، به صورت كاملا زيرپوستي در فواييد سواد، خطبه‌ها خواندیم و نمايش‌ها بازي كرديم(هنوز هم خودم و خانمم را می‌گویم‌ها). مثلا وقتي مي‌گفت: "بابا اين كتابو برام بخون"، مي‌گفتم:"الان كار دارم عزيزم. بعدا مي‌خونم"و يك جورهايي بهش مي‌فهماندیم كه كاش خودش مي‌توانست بخواند. يا غير مستقيم مي‌فهمانديم كه الان بچه‌هاي مهد دارند نقاشی می‌کنند، خمیربازی می‌کنند، صندلی‌بازی مي‌كنند و...  يا دوران تلخ مدرسه رفتن خودمان را با چه شيريني‌اي برايش تعريف مي‌كرديم و... و سعي كرديم با يادآوري توانايي‌ها و امتيازاتش و بالا بردن اعتماد به نفسش، ترس از آن بچه‌ي سرتق را هم از دلش بریزیم. تا اينكه دوباره هوس رفتن كرد و اين بار تا آخر دوره خسته نشد كه هيچ مشتاق‌تر هم شد.

البته گاهي هم با مدير و مربي مهدش صحبت مي‌كرديم و خصوصيات و حساسيت‌هاي اخلاقيش را توضيح مي‌داديم. و اين را بدانيد كه رعايت نكات زيرپوستي در اين فقره بيشتر لازم است. بعضي از مربيان زحمت‌‌كش و فهيم و متخصص و دلسوز مهد خيلي زود بهشان برمي‌خورد. و هميشه از پيش اين قضاوت را دارند كه پدر و مادرها چيزي از اصول تربيت سرشان نمي‌شود. و صد البته با حقوق ناچيزي كه آن‌ها مي‌گيرند، همین که به مهد می‌آیند و می‌روند خودش کلی است.۱

به هر حال تابستان امسال را هم باز با همان نمايش‌ها گذراندیم و سعي كرديم "مدرسه رفتن" را جذاب و جذاب‌تر كنيم. مثلا من چند بار ثبت‌نامش را به تاخير ‌انداختم و مادرش هم طوري كه او بشنود، مي‌گفت:"دير ميشه. شايد به مدرسه راش ندند". او هم نگران مي‌شد و كلي خواهش كه فردا ثبت‌نامش كنم. روز ثبت‌نام هم با خودم بردمش و جاهاي مختلف مدرسه را نشانش دادم. و با چند بار رفت و آمد به مدرسه به بهانه‌هاي مختلف، سعي كردم بيشتر در فضا قرار بگيرد و بالاخره اسمش را در پيش‌دبستاني نوشتم. و الان هم سه ماه است كه سر ساعت هشت، با شور و اشتياق فراوان به مدرسه مي‌رود. شايد باور نكنيد اما بعضي روزها ساعت شش بيدار مي‌شود و اصرار كه "مدرسم دير مي‌شه زود باشيد بيدار شيد!".

و در آخر بگويم كه به نظر من فايده‌ي مهد و پيش‌دبستاني نه در يادگيري رنگ‌ها و عدد‌ها و سوره‌ها و... كه در عدم اجبارشان است. اين عدم اجبار، کمک بزرگی است براي ايجاد انگيزه‌ي مدرسه رفتن. البته به صورت كاملا زيرپوستي!

۱ - این پارگراف را درباره‌ی بعضی از مدیران و مربیان نوشتم وگرنه مربی دخترم (خاله پریسا) کمک زیادی به ما کرد. روز معلم هم یک حافظ به سعی سایه تقدیمش کردیم.

 

2  87/10/03 -  9     |