تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
منشی!

دخترم سرما خورده. ديشب برديمش دكتر. مطب دكتر در انتهاي راه‌پله‌اي باريك بود. پله‌ها هم بلند؛ هر كدام بيش از سي سانت. كمي ترسيدم. بيشتر به اتاق جادوگرها مي‌خورد تا متخصصين اطفال. وارد مطب شديم. فضاي عجيبي داشت؛ صندلي‌هاي كهنه، درهاي چند لت ِ قديمي ِ طوسي با شيشه‌هاي مشجر ِ سبز. يك ميز كوچك منشي و يك منشي! منشي كه چه عرض كنم، دختري ترسناك؛ نمه آرايشي داشت و خالي در پيشاني و موهايي سياه و چشماني وق‌زده، با نگاه‌هاي تند. نگاهت كه مي‌كرد ترسي مبهم به دلت مي‌افتاد. پاهايش از زير ميز پيدا بود؛ كتاني بدون جوراب. شلوار جين و مانتوي تنگ و چروك شده و كاپشن جين؛ همه مشكي. آدامسي هم در دهان داشت كه وقيحانه مي‌جويد. آرواره‌هايش را به صورت مخالف به چپ و راست مي‌برد و لب‌هايش را هم بي‌محابا باز مي‌كرد طوري كه له‌شدن آدامس در بين دندان‌هايش كاملا پيدا بود.

پرونده‌اي برايمان تشكيل داد. جواب سوال‌هايش را هم خانمم داد. در همين حين و بيس، دختر تيز و بز ديگري از در وارد شد. يك‌راست رفت پيش منشي نشست و سلام و احوال‌پرسي. فهميديم دوستش است. كمي حرف زدند. دختر خواست تلفني بكند. پرسيد:" تلفنتون قفل نيست؟" منشي جواب داد:"نه؛ اين دكتره با كلاسه" و گوشي را جلويش گذاشت. چند شماره گرفت و اولين جمله‌اش پشت گوشي اين بود:" خفه شو گوشيو بده مامانت".

حسابي ترسيده‌بودم. خواستم برگرديم اما اين تنها متخصص اطفال اين‌جاست. دل به دريا زدم و مانديم. چند دقيقه بعد نوبت‌مان شد. تصور مي‌كردم در ِ اتاق دكتر را كه باز كنم موجودي وحشتناك مي‌بينم. در را باز كردم و اول خودم وارد شدم تا خطري متوجه همسر و دخترم نشود.

باور نمي‌كنيد؛ روي يك صندلي، موجودي نحيف و كوچك با قيافه‌اي روستايي ديدم. پيدا بود موهاي وزوزي‌اش را با زور آب و شانه‌ي جيبي پلاستيكي صاف كرده. با لباسي ساده. از همين تترون‌هاي مشكي ِ بور. و چه‌قدر مودب و خوش‌رو. و با وجدان ِ كاري بالا. برگه‌اي برداشت و نتيجه‌ي سوال و جواب‌ها را خيلي مرتب در آن ‌نوشت. و چه قدر سوال و جواب و معاينه و قد و وزن. همان اول نگاهي به قيافه‌ي دخترم كرد و گفت فرم صورتش مانند كساني است كه لوزه‌ي سوم ِ متورم دارند. درست مي‌گفت، دكترهاي قبل هم همين را گفته‌بودند و گفته بودند كه بزرگ‌تر كه شد بايد عمل شود. خيلي نگران اين عمل جراحي بوديم، اما اين دكتر كه لابد نگراني ما را ديده بود گفت:"البته جاي نگراني نيست. يكي دو سال است كه روش جديدي براي كوچك كردن لوزه‌ي سوم مرسوم شده و در اين روش نيازي به عمل جراحي نيست و با يك نوع اسپري و قرص، مشكل كاملا رفع مي‌شود".

خيالمان را راحت كرد. نسخه را نوشت و يك كتاب شعر كوچك هم به دخترم هديه داد و با خوش‌رويي تمام بدرقه‌مان كرد. يك لحظه فكر كردم در امريكا هستم اما طولي نكشيد كه در اتاق انتظار دوباره منشي را ديدم و خودم را پيدا كردم.

از پله‌هاي خانه‌ي جادويي پايين آمديم و به همسرم گفتم:"مطمئنم دفعه‌ي بعد كه بيايم منشي دكترو  قورت داده". همسرم گفت منشي را مي‌شناسد. همسايه‌ي قديم‌شان بوده. گفت:"اينا سه تا خواهر بودند و معروف به پاچه‌گيري. يه روز يكي‌شون از جلوي يه مغازه رد مي‌شده كه پسر صاحب مغازه بهش متلك مي‌پرونه؛ دختره يه سنگ برمي‌داره و شيشه‌ي ويتريني مغازه رو پايين مياره". همسرم معتقد است دكتر غريبه است و هنوز منشي را نشناخته و به زودي عوضش مي‌كند.

دخترم هم بهتر است. چند دقيقه پيش يك نقاشي كشيد و نشانم داد و گفت:"بابا دستاشو ببين". براي اولين بار بود كه دختري با دست‌هاي به هم قفل شده كشيده بود. گفتم:"چه قشنگ كشيدي". گفت:"از الهه ياد گرفتم".  الآن هم دارد مداد رنگي‌هايش را مي‌تراشد. يك تراش رو ميزي خوب دارد اما دوست دارد با تراش كوچك خودش مدادها را بتراشد.

2  87/10/16 -  12     |