از در که وارد شدم سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همینطوری دنگم گرفته بود قد باشم. رییس فرهنگ که اجازهی نشستن داد، نگاهش لحظهای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که مینوشت تمام کرد و میخواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم. حرفی نزدیم. رونویس را با کاغذهای ضمیمهاش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت:
- جا نداریم آقا. این که نمیشه هر روز یک حکم میدند دست یکی و میفرستندش سراغ من... دیروز به آقای مدیرکل...
حوصلهی این اباطیل را نداشتم. حرفش را بریدم که:
- ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟
و سیگارم را توی زیرسیگاری براق روی میزش تکاندم...
...
آنجا هم دوسه تا عیب شرعی و عرفی گرفته بودند و مثلا گفته بودند لابد کاسهای زیر نیمکاسه است که فلانی، یعنی من، با ده سال سابقهی تدریس میخواهد مدیر دبستان بشود! غرضشان این بود که لابد خل شدهام که از شغل بسیار مهم و محترم دبیری دست میشویم یا اُبنه دارم و خلاصه اینکه شاید بچهبازم و اینجور حرفها. و کار به همین حرف ها کشیده بود که واسطهی قضیه فهماند که باید در کیسه را شل کنم و منهم کردم.
...
مدير مدرسه - جلال آل احمد