پست قبل رو که نوشتم، مثل این بود که طپانچهی دوی صد مترو زدند. مثل سگ پاسوخته تا امروز دویدم.
- جابجایی اتاق خواب و اتاق کار به بهونهي خونهتکونی.
- خرید، خرید، خرید؛ همشم برای دخترم(قربونش برم!)
- نقشه و فونداسیون ساختمون برادرم(مرده شور!)
- میلگرد و سیمان و بیمه و پیمانکار ساختمون خودم(خدا رحمتم کنه!)
- غدهی توی سینهی خانمم؛ دکتر زنان، سونوگرافی، جراح عمومی (که گفت مشکلی نداره و با یه عمل سرپایی درمیاد. خیالمون راحت شد و رفت سراغ کوه سفارشات خیاطیش!)
- مادرم هم رفته تهران برای معاینهی دورهای قلبش. برای پدرم(که سرما خورده!) و برادر کوچکترم(که مردشور اونو هم ببرند) غذا میبرم و خرده فرمایش میشنوم(خستم کردند)
به مادرم زنگ زدم ببینم چیکار کرده؟ گفت قلبش مشکلی نداره و داروهاش رو تجدید کرده اما یه غده توی سینش پیدا شده و باید ماموگرافی کنه! نفهمیدم این همه غده از کجا اومده؟ (یه لحظه سینههای(!) خودمم چک کردم!)
- دیشب هم به مهمونی کربلای یکی از اقوام خانمم رفتیم. حوصلهی نشستن نداشتم و با باجناق زدیم بیرون. دوری زدیم ولی سرما امان نمیداد. برگشتیم و پدرم دراومد بس که حروف حاج آقا و عرعر مداح رو تحمل کردم. فامیلای خانمم اونقدر مقید به آداب و رسومن و اونقدر زیادن که اگه قرار باشه برای همهی عروسیها و عزاها و زایمانها و کربلاها و مکههاشون بریم، سیصد و شصت و پنج روز سال هم کمه(خانمم میگه به همین غلظت؟)
- چند وقت پیش یه نارگیل برا دخترم خریدم و اونقدر باز کردنش رو عقب انداختم که وقتی بازش کردم فاسد شده بود و شرمندش شدم! دو سه روز پیش یکی دیگه گرفتم و از ترس خراب شدنش، امشب بازش کردم. داشتم باهاش کلنجار میرفتم که نوک چاقوی بزرگ آشپزخونه رو فرو کردم کف دستم و یک سانت در یک سانت(طول در عمق) بریدم و خون فوران کرد. بتادین و آژانس و بیمارستان و دکتر و پانسمان(آژانسه با چنان سرعتی میرفت که واقعا فکر کردم به خاطر یه زخم کوچیک توی تصادف میمیرم!)
- دو ساعت پیش به دخترم گفتم تا وسایلشو مرتب نکرده حق نداره نقاشی کنه. اونم قهر کرد و رفت گریه کرد و... خوابش برد!
- حالا هم دارم یه دستی پست محاورهای مینویسم و با خودم عهد کردم فردا با آرامش بشینم پای کامپیوتر و وبگردی کنم و چای بخورم و به ریش دنیا بخندم و با دخترم "سلام سلام شاه بزرگ" بازی کنم...
آخ دوباره دستم تیر کشید.
پ.ن: اینجا اونقدر ساکته که یادم رفته بود چارشنبه سوریه. خبری از نارنجک و کپسول و سیگارت نیست. بچههای اینجا فقط لاستیک آتیش میزنند. (اینم نعمتیه والا)