تبليغاتX
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت !
کنگان
 

سفرم از کنگان شروع شد و در همان‌جا هم تمام شد.
با این وسواسی که من در نوشتن حس‌هایم دارم گمان نمی‌کنم بتوانم راحت از این سفر چیزی بنویسم.
نمی‌دانم از چه بگویم؟ از رنگ حیرت‌انگیز دریا یا از سنگ‌های زیبای ساحل یا از جلبک‌های سبزی که با سماجت به سنگ‌ها چسبیده‌ بودند و وقتی جدایشان می‌کردی و آبشان را می‌چلاندی می‌توانستی الیافشان را دانه‌دانه کنی؟
از نرمی ِ سنگ‌ریزه‌های خوش‌رنگ، وقتی که مشتشان می‌کردی که به هوا پرتاب کنی یا از صدای گوش‌نوازی که از برخوردشان با سنگ‌های درشت ساحل می‌شنیدی؟
...
این حس‌ها را می‌توان با کمی ور رفتن به کلمات بیان کرد اما آن چیز بیان نکردنی، حس عمیق گرمای وجود آدم‌هایی بود که از تو فقط نامی شنیده‌بودند اما صورتشان را چنان پرخنده به رویت می‌گشودند که قلبت می‌لرزید و نگران می‌شدی که نکند تو را اشتباه گرفته باشند؟ آیا واقعا آن آقا محمودی که آن‌ها می‌گفتند تو بودی؟
...
همه چیز آن‌قدر رویایی بود که نتوانستم خودم باشم و مثل برق‌گرفته‌ها فقط نگاه می‌کردم.
...
هنوز هم با همسرم از زیبایی آن ساحل و گرمای آن آدم‌ها می‌گوییم. هنوز هم دخترم با شعف می‌گوید:"بابا تو ملیوناتا بی‌نهایت دوست داری ولی من فقط یه دونه". و هنوز هم به تکه‌ای از ساحل کنگان که به خانه آوردیم ور می‌رویم:
قسمتی از آن را داخل یک تنگ ماهی، کنار مونیتور گذاشته‌ام. همسرم با قسمتی از آن یه‌قل دو‌قل بازی می‌کند و بقیه‌اش را هم داخل سینی جلوی دخترم ریخته‌‌ام.


پ.ن:
۱ - کمی احساس خیانت دارم! هرچه باشد ما چهار نفر بودیم؛ من و ابوذر و نگار و ندا. اما ما دوتا به آن دوتای دیگر خیانت کردیم! کردیم؟ نه نکردیم. ما دو نفر آرزو کردیم کاش روزی دیداری چهار نفره داشته باشیم اما پذیرفتیم که باید به هنجارها(چه شخصی و چه اجتماعی) احترام بگذاریم. شاید این‌طور دوستی‌مان واقعی‌تر شود.
۲ - در کنگان فهمیدم که محمد چه مداد پررنگی است! از آن مدادهایی که اثرشان تا ابد ماندنی است.

 

2  88/01/14 -  21     |